«پیش درآمدی بر مباني انديشه‌سياسي در ايران باستان» : اگر بخواهيم درخصوص انديشه‌‌ي سياسي در ايران باستان سخن‌بگوييم، بايد به مفاهيم و زيرساخت‌هايي اشاره كنيم كه حيات سياسي ايرانشهري را تداوم مي بخشيد. مي‌توان گفت انديشه‌سياسي در ايران باستان، داراي 5 ركن مهم بود از جمله:  1- ستيز كيهاني نيكي و بدي 2- الگوي كيهاني«اَشه» [=نظم اخلاقي كيهان] به عنوان الگوي سامانمندي كشور 3- آرمانشهر و انديشه سرزمين مقدس به عنوان مدينه ‌فاضله و اتوپیا [outopia]  4- شاهي آرماني به عنوان پيوند دهنده نظم زميني با نظم كيهاني 5- سلسله مراتب‌ اجتماعي و آسماني كه همان لايه‌بندي سياسي جامعه‌ مي‌تواند باشد. حال هر كدام را به شكل اجمالي توضيح خواهيم داد : 1)= نبرد کیهانی نيكي و بدي و پيروزي نهائي خير برشر: مي‌دانيم كه تقابل ميان نيكي و بدي، بنيادي‌ترين اصل از اصول انديشه‌ي ایرانی ست. اين نبرد، كه به نبردي كيهاني مي‌انجامد، حدود و غايت زندگي آدمي را معين كرده كه بايد به عنوان مهم‌ترين زير ساخت انديشه‌ سياسي مزدايي مورد توجه قرار گیرد. بنابراین نبرد ازلي خيروشر، يا اهورامزدا و اهريمن، اساسي‌ترين بخشي از فلسفه‌ي سیاسی در ايران باستان مي‌باشد. در طول تاریخ این سرزمین، هميشه دشمن و دشمنان اين مرزو بوم به نيروهاي اهريمني منتسب مي‌شدند از سویی دیگر شهرياران نیز، که دارای فرّه ايزدي بوده و از پايگاهي روحاني و اخلاق برخوردار بودند، و به اهورامزدا منتسب مي‌گشتند. نكته بسيار مهم در این میان اين است كه: اهورامزدا در آيين مزدايي، خير مطلق بوده و جايگاه اَش در انوار بيكران می باشد. اين انديشه‌ي نور، بعدها اصلي‌ترين مفهوم فلسفه‌ي‌اشراق «سهروردي» شد. تعاليم زرتشت بر اين اصل استوار است كه اهورامزدا، نور خير ونيكي مطلق است در حالی که  اهريمن، ظلمت و تاريكي می باشد. تصور نور، بلافاصله تصور تاريكي را به ذهن متبادر مي‌سازد، همان  گونه كه ايده‌ي خير مطلق، انگاره‌ي شر را در آيين مزدايي رقم زد. در فلسفه‌ مزدیسنا، دو گوهر «سپندمينو» (اندیشه­ی نیک) [sepandmino] و«انگره مینو» [Angremino] (اندیشه بد، مخرب) وجود دارند. اهورامزدا پدر    «سپندمینو» است. «سپند مینو» را در حكم خِرد مقدّس و قوه‌ي عامله‌ي آفريدگار و همچون «امشاسپندان» واسطه‌ي ميان اهورامزدا و بندگان دانسته‌اَند[1]. بايد گفت كه «سپندمينو»، هستي را خلق مي‌كند و«انگره مينو» نيستي را؛ در«دينكرد» آمده است: «جم» براي اين كه نفوذ فريبكارانه‌ي ديوان را در ميان مردم از ميان برد، مردمان و ديوان را خواند و از ديوان پرسيد: «چه كسي اين جهان را آفريده است و چه كسي آن را ويران مي‌كند؟» ديوان بانگ برآوردند: «ما ديگر ديوان آن را آفريده‌ايم و ما آن را ويران مي‌كنيم». «جم» به ديوان پاسخ داد: «من نمي‌توانم باور كنم كه موجودات بدانديش را توان اين باشد [كه اين جهان را بيافرينند] زيرا آنان كه جهان را ويران مي‌كنند، نمي‌توانند آن را‌ آفريده‌ باشند. اين دو چيز باهم سازگار نيست، يعني نيرويی كه مي‌آفريند و نيرويي كه ويران می كند، از يك اصل واحد ناشي نمي‌شود[2]. شايد بهتر باشد گفته شود كه اين طبيعت خير وشر است كه به طور طبيعي در برابر هر امر خوب يك امر بد وجود داشته باشد. بنا به اصطلاح متكلمان، اگر هم اهريمن و هم اهورامزدا، واجب الوجود باشند، ويكي از آنها اراده كند كه به قدرت خويش درجهان آفرينش به چيزي هستي دهد، و ديگري ضد آن را اراده كند و در نهايت اراده اولين واجب الوجود محقق گردد، عنوان واجب‌الوجود، تنها برازنده‌ي همان وجودي است كه اراده‌ي او محقق مي‌شوند نه ديگري[3]. با اين استدلال اين تنها خواست‌هاي  اهورامزدا است كه متحقق مي‌شوند نه اهريمن و به همين دليل است كه تنها اهورامزدا را مي‌توان واجب‌الوجود ناميد. نبايد از ياد بُرد كه ثنويت [=دوانگاري/ دوآليسم]، يعني خيرو شر ديدن جهان، نه به معناي دوگانه‌پرستي، بلكه به معناي دوبن انديشي مي باشد زيرا هيچ مزديسنايي به ستايش اهريمن و پرستش او نمي‌پردازد. اين تنها محملي مي‌باشد كه علم كلام زرتشتي، توسط آن، منشاء شر را وجودي غير از اهورامزدا مي‌داند. در «بند‌هش» آمده: «چنين است که از آن پس [=حمله‌ي اهريمن]، همه چيز گيتي برگرد دوبن، نبرد دو دشمن و آميختگي فرازو فرود پديدار شد[4]». اين دوبن انگاري،[=نبرد خير وشر، نيكي و بدي و...]، نه تنها كل جهان نگري و غايت و نهايت زندگي را مشخص مي‌سازد، بلكه حتا زبان ويژه‌اي را پديد مي‌آورد كه در آن، غالب امور با دو واژه‌ي اهورايي و اهريمني از يكديگر ممتایز مي گردند. نكته مهم در اين ميان اين كه همانطور كه درجهان خير، فرشتگان، و دستياراني وجود دارد، در جهان شر و اهريمني‌نيز، دستياراني اهريمن را ياري مي رسانند. موجودات نيك و خير به دو دسته تقسيم مي‌شوند: 1)= امشاسپندان، [=فرشتگان مقّدس]: انديشه‌نيك (بهمن)، نظم كيهاني (اردي‌بهشت)، شهرياري آرماني (شهريور) پارسايي مقدس( اسپندارمذ)، تندرستي(خرداد)، جاودانگي‌(امرداد)، اين‌ها فرشتگان جهان خير و تجليات صفات محض اهورامزدا هستند. خودِ اهورامزدا در رأس اين شش فرشته قرار دارد كه روي هم رفته، هفت عدد شمرده مي‌شوند. به نظر‌«هانري‌كُربَن»، «اهورامزدا، هميشه‌ محاط در شش نيروي نور ظهور مي‌كند كه خود با آنان (به عنوان نخستين و هفتمين)، هيأت عاليه‌ي هفتگانه‌‌ي الهي را تشكيل مي‌دهد. گاهي خواسته‌اند به بهانه‌ي اين كه اين نگرش‌، انديشه‌اي است به اصطلاح اوليه، اين نيروها را تا سطح وجوه خداي متعال پايين آورند. بين هفت فرشته‌ي مقّرب، نوعي«وحدت‌اسراري» وجود دارد كه براثر آن هيأت هفتگانه‌ي الهي، هم از مظاهر متعارف يكتاپرستي و هم از مظاهر چند خدايي متمايز مي گردد»[5]. 2)= دومين موجودات خير، در فلسفه‌ي مزديسنا «ايزدان» مي‌باشند. كه هركدام از آنان،نمادي از نيكي‌هاي اخلاقي و طبيعي می باشند،مانند: «اَپَم‌نپات» (ايزدآب)، «مهر» (ايزدپيمان‌ و روشنايي پيش از سيپيده‌دم)، «سروش» (ايزدفرمانبرداري)، «اَرد» يا «اَشي» (ايزدبانوي توانگري و بخشايش)، «دئنا» (ايزدبانوي وجدان)، «چيستا» (ايزدبانوي دانايی و معرفت)، «بهرام (ورهرام)، (ايزد پيروزي )، «تيشتر» (ايزدباران)، ارِدويسور‌آناهيتا» (ناهيد/آناهيد) (ايزد بانوي آبها و باروي)، «نريوسنگ» (ايزد پیام آور) «آريامَن» (ايزد دوستي)، «اَرشتاد» (ايزد عدالت)، «وايو» (ايزد فضا/ فضاي مجاور روشنايي) و بسياري از ايزدان ديگر؛ اهورمزدا، جامع همه‌ي اين نيروهاي خير مي‌باشد.[6] در مجموع می توان گفت که در اندیشه و خرد مزدایی، تقابل خیر و شر و نبرد کیهانی نيكي و بدي از ابتداي جهان آغاز شده و تا پايان جهان ادامه خواهد داشت. سرانجام، نيروهاي اهريمني نابود مي‌شوند و بانابودي نيروهاي ظلمت و تاريكي، خلقت جهان به هدف و غايت خويش نزديك و محقق مي گردد. كه آخرالزمان و معاد را نيز در همين راستا بايد درك كرد و معنا نمود. معاد، امري است كه درآينده اتفاق مي‌افتد، اما به نوعي بازگشتي است به آغاز كيهان؛ «هانري‌كربُن» بر این باور است: «افق معاد شناسانه و افق رستاخيز زرتشتي، يعني تجديد و بازيابي ِنهايي هِمه‌ي امور، در خلوصِ آغازين آنها».[7]در پايان جهان، تجديد نهايي يا «فرشگرد» صورت خواهد پذيرفت و رستگاري كيهاني محقق خواهد شد. در هر صورت، در پايان جهان كه نبرد كيهاني نيكي و بدي در خواهد گرفت، جهان به آرامش ازلي ‌و ابدي خواهد رسيد وغايت آفرينش اورمزد محقق خواهد شد. بنابراين هدف خِردسياسي مزدايي به طور خلاصه، زيستن انسان برمدار نظم كيهاني و شريك گشتن در نبردي كيهاني ميان نيكي و بدي مي‌باشد. 2)= الگوي كيهاني «اَشه»[= نظم اخلاقي جهان]: دومين ركن از اركان انديشه‌ي سياسي در ايران باستان، درك عميق از معناي« اَشه» يا همان نظم اخلاقي جهان مي باشد. اَشه[asha]، به معناي «راستي» است كه گستردگي معنايي دارد و واژه‌هايي همچون: نظم، فضيلت، عدالت، درستكاري، كمال و دين‌داري را شامل مي‌شود. «جان هينلز» در كتاب «شناخت اساطير ايران» در خصوص مفهوم «اَشه‌» بر این ‌باور است كه اَشه يا «ارديبهشت» به معناي راستی مي‌باشد:«ارديبهشت كه زيباترين «امشاسپندان» [=فرشتگان مقدس] است، نه تنها در برابر ناراستي قرار مي‌گيرد، بلكه نماينده‌ي قانون ايزدي و نظم اخلاقي در جهان نيز هست. شخص مؤمن، «اَشَوَن» [Ashavan] يعني «پيروِ اشه» ناميده مي‌شود. آناني كه «اَشه» را نمي‌شناسند، از بهشت محروم اند، زيرا آنان بيرون از كل نظم خدا هستند. پارسايان نيايش مي‌كنند تا بتوانند اين فرمانرواي بهشتي را ببینند و راهش را دنبال كنند و در بهشت پر از شادي او به سر برند. اشه، نظم را در روي زمين نگاه مي‌دارد، زيرا بيماري و مرگ و ديوان و جادوگران و آفريدگان شرير يعني همه‌ي آناني را كه نظم جهاني كه خواست خداست به مخالفت برمي خيزند، سركوب مي‌كند[8]. اشه، در اوستا كه به صورت« رَته» [Ratah]در«وداها» و «اشه‌واَرته» در كتيبه‌هاي ايران باستان آمده است به معني قانون و نظم حاكم برهستي است، معادل«ارشه» در جهان شناسي مصر باستان «مه‌اَت» [meat].است.«ارشه‌»، به معناي آييني است كه سراسر نظام هستي را اعم از طبيعت، جامعه و عالم مجردات به هم پيوند و برهمه‌ي اشياء و پديده‌هاي كائنات از خرد و بزرگ حاكم است. ارشه نظامي ازلي است و در عقيده كهن هندوايراني ايزدي به نام «وارونا» از ‌آن نگهداري مي‌كند[9]. بايد گفت كه آفرينش اورمزد در نظم كامل است. در آفرينش اورمزد، همه چيز‌در ثبات كامل است. اصطلاح نظم كيهاني، تناسب كاملي با وقايع تكوين عالم دارد زيرا پس از تازش اهريمن، نظم تنها به افلاك كيهاني محدود شد. گردش شب و روز و فصول، الگويي براي انسان است تا به درك نظم كامل طبيعت نايل شود. او آنچه را كه درعالم صغير(جهان انساني) مشاهده مي‌كرد به كيهانِ كبير نيز تعميم مي‌داد يا به عكس؛ انسان، مي‌تواند با الگوبرداري از«اَشَه»، نظم را در زندگي خود حاكم سازد، يا مي‌تواند كيهان رابراساس نظم بشري مرتب سازد. يعني نه آن كه كيهان براساس نظام بشري، بل اين يك بر مدار نظم كيهان سامان يافته است.[10]در اين جا آن نظام كيهاني، به نظام اخلاقی بدل میشود. اجرای دقیق آیین، کاری است مطابق با نظم کیهانی، زندگي برطبق آيين نيز پيروي از نظام جهاني است. مهرداد بهار نوشته است:«وجود ساخت ريتميكِ جهان، به احتمال قوي باعث پديد‌آمدن نظم و سامان دقيق در برگزاري نيايش‌ها و آيين‌هاي انساني شد»[11]. يك نكته مهم اين كه مفهوم«اَشه» با مفهوم «فَرّه /خورنه» به نوعی با هم ارتباط دارند وآن دو از طريق مفهوم «آتش» با هم مرتبط مي‌شوند.« بنابراين در نخستين بند «خورشيد يشت»، نور و گرمي آتش، «خورنه/فَرّه» خوانده مي‌شود. همچنان كه آتش، از روشنايي‌هاي بيكران خلق گشته‌، فَرّ، نيز از همان روشنايي صادر مي شود. «دينكرد» نيز به ما مي‌گويد اصلي كه خُرّه از آن صادر شده، روشنايي ازلي است. ارتباط فَرّ و روشنايي آتش در شرح زادن زرتشت آشكار است: آفريدگار، فَرّه زرتشت را از طريق مادر‍ِ مادر به زرتشت منتقل كرد. چون از اورمزد فرمان رسيد و آن فَرّه از «مينو» به «گيتي »‌و به سوي مادرِ مادر زرتشت آمد، معجزه‌ي بزرگي بربسيار كسان آشكار شد. چنان كه دين گويد كه: چون اورمزد به روشني بي‌پايان فرود آمد و از روشني بي پايان به خورشيد و از خورشيد به ماه و از ماه به ستارگان و از ستارگان به آتش و از آتش به مادرِ مادر زرتشت ‌رسيد»[12]. «اَشه»، به عنوان نظم راستين و اخلاقي جهان، به ويژه‌در متون پهلوي، به مفهومي ديگر بدل مي‌شود كه باعث عصبيت و باورهاي رسمي موبدان تناسب دارد، و آن تبديل «اَشه»، به مفهوم «دين‌داري» است. در اين دوره، اَشه، در معناي برگزاري آيين مذهبي و راستي به كار رفته است. بدين ترتيب در دوره ساساني، مرد اَشو يا اَهَلو، غالباً به عنوان مرد روحاني و برگزار كننده‌ي مراسم ديني تطهير و جز آن به كار مي‌رود[13]. بايد گفت كه « اَشه» و «دين‌داري»، تبعاتي‌دارد. به عبارتي ديگر، دين، مجموعه ای ‌از نيكي‌ها و فضايل است كه «اَشَون» با آراسته شدن به آن اوصاف و خصايل، مي‌تواند به غايت آفرينش جامه‌عمل بپوشاند. مهم‌ترين اين فضايل عبارتند از: دادگري و عدل، اعتدال، پيمان، خويشكاري و مسئوليت پذيري، فرمانبرداري، خرسندي و قناعت، رادي و جوانمردي، تقدير‌گرايي و سرنوشت باوري مي‌باشد. مي‌دانيم كه« اَشهِ» آسماني به عنوان يك الگو، درحكم نگره‌ي پشتيباني كننده‌ از نظم سياسي موجود است. بنابراين آن چه كه خارج از چارچوب سياسي قرار گيرد، به طريق اولي خارج از نظم كيهاني محسوب مي‌شود. به عبارتي ديگر، جهان باستان، حداقل در عالم نظر، جهاني منظم و بسامان است و اين سامان، خود از الگوي نظم و آيين كيهان گرته‌برداري شده است. بدين ترتيب، هر آنچه موجب تزلزل اين نظم گردد، بدو مذموم شمرده‌ مي‌شود.اصلي ترين نمادهاي نظم كيهاني برروي زمين كه شاكله‌ي مباني انديشه‌ سياسي در ايران است عبارتند از آرمانشهر، شاه آرماني و ساختار سه‌گانه اجتماعي كه اين آخري، عيني ترين تعيّن نظم آسماني برروي زمين است. شاه آرماني، ناظر حُسن كاركرد زمينی اين نظم است چنانكه در صورت صّحتِ اجراي آن، كشور به آرمانشهر بدل مي گردد. هر آنچه كه موجب تغيير، اصلاح و يا برهم زدن اين بنيان‌ها گردد، بدآييني‌شمرده مي‌شود. پس به همين رو، «انقلاب» به هر شكلي مذموم است. دو انقلاب در دوره‌ساساني داشتيم: يكي انقلاب فكري- ديني «ماني» و ديگري انقلاب اجتماعي«مزدك»؛ هركدام از اين انقلاب‌ها، به شكلي موجب تزلزل نظم گشته‌و از منظري سامان مستقر را مورد هدف قرار داده‌اَند[14]. بنابراين مبارزه عليه ماني و مزدك، از ديدگاه‌جهان نگري مزديسنا، به معناي اعاده‌نظم مي‌باشد. «خسروانوشيروان» برعليه بي‌نظمي مزدك قيام مي‌كند تا نظم كيهاني را اعاده كند. چون براساس اين بينش،«ماني» و «مزدك» چه بسا «گئوماتاي مغ»،«اسكندر مقدوني» و ادامه دهندگان سنت اهريمن در حمله به جهان و آلوده كردن و از ميان بردن نظم مقدس كيهاني بوده‌اند. پس، پيروزي بربرهم زنندگان نظم كيهاني، تقليدي است از نمونه‌اي مثالي: جدال كيهاني اهورامزدا و اهريمن و تكوين مجددآفرينش و سامان بخشيدن به جهان؛ حال مي‌پردازيم به يكي ديگر از اركان انديشه‌سياسي در ايران باستان و آن: آرمانشهر و انديشه‌سرزمين مقدس مي‌باشد. 3) = آرمانشهر و انديشه‌سرزمين مقدس: باور به آرمانشهر، اصلي ديگر از اصول انديشه‌سياسي در باورهای زرتشتي مي‌باشد كه با مفهوم «گذار به وضعيت مطلوب یا همان «مدینه فاضله» ارتباطي تنگاتنگ دارد. حيات انساني، در انديشه‌ي كهن ايراني، و در دين مزدايي، به دليل تازش اهريمن و ورود نيروهاي شر به عرصه‌ي كيهاني، از امن و آسايش و نظم مطلوب به دور افتاده است. چنانكه دردين‌هاي يهود و مسيحيت و اسلام نيز، انسان به خاطر گناه نخستين، از بهشت عدن بيرون رانده مي‌شود. پس انسان زميني، هميشه‌ در جستجوي بهشتي گمشده و بازيافت آن آرامش نخستين مي‌باشد. اين بهشت گمشده، مظهر همه‌ي آن چيزهايي است كه در دنيايي زميني، از نبود آن رنج مي بريم که در ذهن خود، به شكل «آرمانشهر» آن را متجلي مي كنيم. گويا تحقق آرمانشهر، و رسیدن به جامعه آرمانی، غايت ذهنيت ايرانيان باستان بوده است. از ديدگاه‌ بينش اساطيري، در روزگاران بسيار دور،آدمي در بهشت گونه ا‌ي به آرامش وآسايش زيست كرده بود، آن روزگار بهشت آيين، سرشار از جاودانگي ناميرايي و آزادي بود. اما به ناگهان، جهان مورد تاخت و تاز نيروهای اهريمني قرار گرفت و از آن لحظه‌به بعد، آدمي ديگري روي آرامش به خود نديد. انسان از بهشت هبوط كرد و از آن به بعد، به «مكاني نامعلوم» انتقال يافت. این دوری از بهشت نخستین از یک سو و درد و رنج زمان ملموس تاریخی و بي‌عدالتي‌هاي آن از سوي ديگر، ذهن آدمي را متوجه انديشه‌يي كرد كه مي‌توان از آن به انديشه‌ي «آرمانشهري» ياد كرد. گفتني است كه مفهوم «آرمانشهر» پيوند نزديكي با انديشه‌ي منجي‌گرايانه‌داشت. آرمانشهر ايراني كه جامعه‌ي آرمانيِ انسانِ ايراني است، براثر مبارزه نيروهاي خير و اهورايي عليه نيروهاي ظلمت و اهريمني و پيروزي نهايي نيكي بربدي متحقق مي‌گردد«... بسياري از محققان كوشيده‌اَند آرمانشهر را در مكان‌هايي واقعي بيابند، اما دسته‌يي ديگر آن را يك سر در جغرافيايي مثالي جاي مي‌دهند. جغرافيايي كه دور از دسترس است. از همين روست كه آرمانشهر، همواره در جاي‌هاي ناممكن (زير زمين= وَرْجَمكرد)، صعب العبور(كوه البرز=گنگ دژ) و دور دست (جزيره‌ها= جزيره‌الخضراء) تصوير شده است»[15]. " داریوش شایگان" در خصوص ناکجاآباد و عالم مثال، بر این باور است که : «عالم مثال- ناكجا آباد- جهاني است كه رويدادهاي نَفْس، تمثيل‌هاي عرفاني و بينش‌هاي پيامبرانه‌، در آن‌جادارند يا در آن«جا» داشته‌اَند. مقصود از ناكجا آباد، مدينه يا آباديي است كه به اصطلاح آن سوي كوه‌هاي رواني- آفاقي «قاف» قرار دارد. آنسوي كوه«قاف» را مانند شهرهاي«جابلقا»،«جابلسا»،«هورقليا» در نقشه‌هاي جغرافياي ما نيست. ناكجاآباد، مكانی بيرون از مكان، «جا» يي كه هيچ جا نيست. فضاي ويژه‌ي روان يا نَفْسي است كه ذاتش ، برخودش آشكار مي‌شود، تنها با گسست ناگهاني از آفاق جغرافيايي عالم است كه مي‌توان به اين اقليم دست يافت»[16]به عبارتي ساده‌تر، آرمانشهر، در هيچ نقشه‌جغرافيايي نيست. از سويي بايد گفت كه آرمانشهر، مكاني قُدسی است. بنابراين از نوي «مركزيت» برخوردار است. مكاني است دور از دسترس، كه عناصر كيهاني همچون كوه مقّدس يا رود مقّدس آن را در بردارند. به قول «ميرچاالياده»: در واقع دوام و پاينده‌گي امكنه‌ي مقّدس، نمودگار  استقلال تجلي قداست است. انسان اين مكان را برنمي‌گزيند بلكه فقط كشف مي‌كند. به سخني ديگر، فضاي مقّدس به نوعي خاص براو مكشوف مي‌شود. بيشتر بناهاي مقّدس، نمايشگر رمزي كل عالم‌اَند. طبقات و ايوان‌هايشان عين آسمان‌ها يا سطوح و مراتب كيهان پنداشته مي‌شوند. به يك معنا هر يك از آن بناها، بازسازي كوه كيهاني به شمار مي‌رود. يعني تصور براين است که در مركز عالم ساخته شده است»[17]. به نظر مي‌آيد كه «آرمانشهر» ايراني مكاني مثالي- اسطوره‌اي مي‌باشد كه امكان بازسازي آن در آينده‌ي جهان وجود دارد. به عبارتي ديگر، اسطوره‌اي كه قرار است در پايان جهان رُخ دهد[=فَرْشگرد]به شكلي تلطیف شده، در انگاره ي آرمانشهري پديدار مي‌شود. ايده‌اي كه جز با مبارزه‌نيروهاي خير عليه نيروهاي اهريمني و پيروزي نهايي نيكي بربدي محقق نمي‌گردد. بايد توجه داشت كه«سرزمين»، در تفكر سياسي ايران باستان، باانگاره‌ي «آرمانشهر» هماهنگ و متناسب مي‌باشد اما شاخص ترين‌جلوه‌هاي آرمانشهر ايراني، در دو شهر مينوي و آسماني «وَرْجَمْكَرد»و«گنگ دژ» نمود مي يابد آنچه همه‌ي مفاهيم دروني آرمانشهر را در برمي گيرد و مصداق معرفت شناسانه‌ي آن است، «اقليم» و سرزمين آرماني ايراني، يعني اقليم«خُوَنيرَث» و سرزمين «ايرانویج» است. مفاهيم اتوپيايي، چنان در سرشت اين سرزمين درآميخته‌، كه تفكيك اين سرشت اتوپيايي از واقعيت‌هاي جغرافيايي و تاريخي اين سرزمين دشوار مي‌نمايد»[18]. حال ببينيم «گنگ دژ» كجاست؟ بناي گنگ دژ منسوب به «سياوش»{شاهزاده ي شهيد ايراني و سازنده‌آرمانشهر «گنگ دژ» و «سياوشگرد»[=ساخته‌ي سياوش]   }مي‌باشد گفته مي‌شود كه «گنگ دژ» در زمان مهاجرت «سياوش» به توران زمين ساخته شده که به همين جهت به «سياوشگرد» نيز معروف است[19]. «مهرداد بهار» بر اين باور بود كه «گنگ دژ»‌ و«سياووشگرد»، نه دو شهرِ مجزا، بلكه هر دو يك شهر هستند، منتها يكي به صورتي مينوي و مثالي و ديگري و با هيأتي مادي و زميني؛ به عبارتي ديگر «سياوشگرد»، تصویر زمينی «گنگ دژ» آسماني است[20]. «گنگ دژ» در آغاز كار برسرديوان ساخته شده بود، و «كيخسرو» آن را برزمين نشاند. آنجا هفت ديوار و پانزده ‌دَر دارد. هر يك از اين درها به بلندي صدوپنجاه انسان است و سياووش آن را به ياري «فَرّه كياني» بنا كرد. ساكنان اين دژ در شادي و سربلندي و پاكي به سرمي برند. بقول «فردوسي» در شاهنامه: كه چون گنگ دژ در جهان جاي نيست            بر آن سان زمين دلاراي نيست[21] همچنين «فرخي» در قصيده‌اي از آن ياد كرده است: «زگنگ ديز به فرمان شاه بستاند هزار پيلِ دمان هر يكي چون حصن حصين»[22] به راستی این دژ، درکجای جغرافیا می باشد. «...اين دژ يا قلعه، جايي دوردست‌هاي شمال، در نزديكي قطب آسمان، يا صخره‌ي زمّرد، يعني در مكاني قرار دارد كه، به عقيده‌ي«سهروردي»، اقليم هشتم(شرق وسطا) از آن جا آغاز مي‌شود. پس گمان مي‌برندكه اين دژ در قله‌هاي البرز كه همان كوه قاف به روايت ايرانيان باشد، قرار گرفته است. براي رسيدن به آن بايد از اقليم‌مركزي(ايرانويج) كه ميانه‌ي عالم است، گذشت.[23]بنابراين «گنگ دژ»، سرزمينی مثالي است كه «سياوشگرد» براساس آن بنا شده، چنين انگاره‌اي، يعني بنا شدن شهري مقّدس براساس الگويي مينوي، در مورد شهرهاي اورشليم، نينوا و بناي كعبه، نيز صدق مي‌كند. از سوي ديگر، «سياوشگرد» را صفت «گنگ دژ» دانسته‌اَند، اين صفت پس از گذشت زمان، خود تشخصّ يافته‌، به شهري جداگانه‌بدل شد.[24]به همين دليل خصوصيت مينوي، گنگ دژ ، شهري بهشت آيين است. «فردوسي » درخصوص ويژگي‌هاي اين شهر مي‌گويد: نبيني بدان شهر بيمار كس                           يكي بوستان بهشت است و بس همه آب‌ها روشن و خوشگوار            هميشه بروبوم او چون بهار[25] و اما « وَرجَمكَرد»: مي‌دانيم كه«جم» [=جمشيد]، در بين پادشاهان سلسله پيشدادي، مهم‌ترين و برترين آنها مي‌باشد او ابتدا از جاويدانان به حساب مي‌آمد كه فَرّه‌ايزدي داشت و همانطور كه پيش‌تر گفتيم، براثر وسوسه‌ي اهريمن مغرور و متكبّر شده و ادعاي خدايي مي‌كند. كه در نهايت، فَرّه، از او مي‌گريزد و فناپذير مي‌گردد. در خصوص بنيان گذاشتن بناي «ورجمكرد» مي‌توان گفت كه به فرمان اهورامزدا، جمشيد‌، شهري آرماني به نام «وَر» [Var]بنا مي‌كند كه با صفت«جمكرد» (ساخته‌‌ي جم) شناخته مي شود. اين شهر آرماني، خود در سرزمين آرماني «ايرانويج‌» در زير كوه‌ها بنا شده است. بعد از آن كه سرزمين ايرانوج با سرزمين‌ پارس برابر شده، ورجمكرد را نيز در آن‌جا جستجو كرده، نشانه‌هاي‌ان را در «تخت‌جمشيد» يافتند. بايد گفت كه «ورجمكرد» با انديشه‌ي پايان جهان و «فرشگرد» ارتباطي دروني دارد اما درك آن زماني ممكن است كه فرشگرد را به معناي آباداني جهان و در مقياس كوچك آن گردش سالانه‌ي فصول بدانيم. جمشيد ابداع‌گر جشن‌هاي نوروز است و همواره به شكلي ترديد ناپذير با آيين‌هاي زراعي مرتبط است. درفصل بهار كه دوران فرشگرد سالانه‌ي جهان و آباداني آن است، اين دانه‌ها برروي زمين آشكار شده و آباداني جهان را نمايان مي سازند. جمشيد، موجب حفظ كشاورزي و گياهان مي شود همان گونه كه پس از يك زمستان سخت، بهار آمده و گياهان برروي زمين آشكار مي‌شوند تا زندگي ادامه پيدا كند، پس از زمستان، پارسايان به روي زمين مي‌آيند تا هستی دوام يافته و فرشگرد حاصل شود. فرشگرد در اين نه در يك دوره‌ي سالانه‌، بلكه در مقياس كيهاني و هزار‌ه‌ها معنا دارد[26]. «رحيم عفيفي» در كتاب‌ «اساطير و فرهنگ ايراني» در خصوص«وَرْجَمكردْ» مي‌گويد: آنجا، جايي است كه جمشيد به دستور اهوارمزدا براي نگهداري آفريده‌هاي اهورايی برپاداشت. در «مينوي خرد»، محل ورجمكرد، مرز «ايرانويج» ياد شده است[27]. به هر ترتيب، تا اینجا، با مصاديق عيني تر آرمانشهر در شهرهاي ايراني(گنگ دژ، ورجمكرد) آشنا شديم. مفهومي كه در بينش فلسفي و سرشت سياسي خردمزدايي نقش مهمي دارد. و نبايد ازیاد برد كه «سرزمين‌مينوي» خود، داراي ويژگي‌هاي فراوانی است از جمله: در مركز بودن، بزرگ و پهناور بودن، بلند بودن و نزديك بودن به جايگاه ايزدان، وجود عناصر كيهاني و مقّدس، همچون البرزكوه در آن و ارتباط آن با امر شهرياري: اين سرزمين مينوي، داراي فّره‌اي ايزدي است كه از آنان به عنوان فَرّ سرزمين‌هاي ايراني، ياد‌مي‌شود. حال بايد گفت به راستي، «ايرانويج» كجا قرار دارد؟ عده‌اي ايرانويج را حوالي«خوارزم» امروزي و عده‌اي در حدود آذربايجان دانسته‌اَند. به نظر مي‌آيد که قرار گرفتن ايرانويج، هم در جغرافياي واقعي و هم در جغرافياي مثالي امكان‌پذير است. اين جهان به تعبير «كُربَن»، جهاني است خارجي اما در عين حال غير جسماني. اين سرزمين مينوي و مثالي، همان اقليم گمشده‌اي است كه «سهروردي»، آن را «ناكجا آباد» مي‌خواند. اين سرزمين بقول «كُربن»، به صورت زمين ايراني ازلي، در ايرانويج است كه تخيل مزدايي آن را به صورت تمثيلي در آورده و در مركز روح قرار دارد. او بر این باور است كه اين همان سرزمين وحي‌ها و الهام‌ها و ارضي است كه به اداراكات الهامي غيبي حقيقت مي دهد و جهاني است كه با آن رستاخيز به وقوع خواهد پيوست[28]. حال ببينيم كه مفهوم« وطن»،«سرزمين قومي» ،«ميهنِ مقّدس» چه نقشي درحياتِ سياسي ايران باستان داشته است. مي‌دانيم كه سرزمين‌آرماني«ايرانويج» سرزميني مطابق بهشت نخستين بوده و از اين روي، آرماني براي انديشه و ‌تحّرك فكري ايرانيان به حساب‌ مي‌آمده‌، يكي از اركان اساسي انديشه‌سياسي ايرانشهر محسوب مي‌شود. ايرانويج تأثير عمقي برحيات سياسي ايرانيان داشته كه كل هويت ايرانيان وابسته به درك آن مي‌باشد. با ظهور مفهوم ايرانويج، با دو مفهوم خودي و غير خوديِ «ايراني» و «انيراني»[بيگانه‌] روبرو مي‌شويم. تقسيم بندي ايران و انيران ، همچون تقسيم‌بندي يونانيان و بربرهاست. در عمق وذات اين نوع رويكرد، اين معنا وجود دارد که سرزمين خود را «مركز جهان» و ديگر سرزمين‌ها را«حاشيه‌» بدانيم. «هرودوت» در تاريخ خويش، قطعه‌اي دارد كه گوياي مركزيت مداري ايرانيان و چگونگي روابط آرياييان با سرزمين‌هاي مجاور خويش است: «پارس‌ها، از اقوام مختلف، بيش‌از همه براي آن‌هايي اهميت‌ قائلند كه با ‌آنها نزديك‌ترند. در درجه‌ي دوم آنهايي قرار دارند كه کمي در فاصله‌ي دورتر زندگي مي‌كنند و به همين ترتيب درجه‌ي احترام و علاقه‌ي خود را نسبت به ملل و اقوام ديگر به نسبت فاصله‌ي مكاني آنها با خود مي‌سنجند و براي كساني كه نسبت به آنها در دورترين نقاط زندگي‌مي‌كنند از همه‌ كم‌تر احترام قائل مي‌باشند. آنها تصور مي‌كنند كه خود آنها از هر حيث بهترين افراد بشر مي‌باشند. و ميزان فضيلت و خصايل نيكوي ديگر ملل به نسبت فاصله‌اي است كه از آنها دارند بنابراين آنها كه در دورترين نقاط زندگي مي‌كنند، بدترين اقوام مي باشند»[29]. بايد توجه داشت كه تقسيم‌بندي خودي و غيرخودي، در مورد دين رسمي نيز خودش را نمود مي‌دهد و واژه‌هاي «بهدين» و «بد دين» بوجود مي‌آيد. يك نكته مهم در خصوص اصرار زياده از حد، برروي خودي و عنصر ايراني، اين كه غير از آنكه به بروز‌هويتي فراگير مي‌انجامد، موجبات آشكاريِ انديشه‌هاي مبتني برخلوص و برتري نژادي را نيز فراهم مي‌آورد. همانگونه كه ايرانويج، ارض موعود محسوب مي‌گرديد، ايرانيان نيز، نژاد خالص به حساب مي‌آيند، از همين روست كه در تذكار مذهبي همواره‌ برحفظ دوده تاكيد مي‌گردد. حال اگر بخواهيم عناصري كه مفهوم ملّيت و وطن ايرانشهري را تشكيل مي‌دهند، مرتب نماييم، بايد اين مؤلفه‌ها را نام ببريم: نژاد‌،دين،مرزهاي سياسي،زبان فارسي،اساطير و فرهنگ ايرانی؛ از اين ميان، همه‌ي اين مؤلفه‌ها بجز مجموعه‌ اساطير و فرهنگ ايراني، دستخوش تغيير شدند. با همه‌ي تغيير و تحوّل‌ها و با همه‌ي تجليات گوناگون‌ خود، عنصري است فراگيرتر از همه‌ي عناصر ديگر بوده، و با اندكي تسامح‌ مي‌توان آن را اصلي‌ترين عامل در ايجاد مفهوم ملّيت در حدود سياسي ايران دانست[30]. در مجموع درخصوص ويژگي‌هاي جامعه‌ي آرماني ايرانشهر خصوصيات ذيل را مي‌توان برشمرد:«1)= در مركز بودن،2)= دور از دسترس بودن3)= قرار داشتن در سرزمين قُدسی4)=دارا بودن عناصر كيهاني5)= داشتن مردمي پارسا 6)= ارتباط داشتن با مُنجيان موعود و فَرشگرد7)= داشتن حكومتي عالي[31].  در پايان بايد گفت كه چون در انديشه كهن ايراني، جهان مورد تاخت و تاز نيروهاي اهريمني قرار گرفت و به خاطر ورود نيروهاي شر به عرصه‌ي كيهاني از امن و آسايش و نظم مطلوب به دور افتاده است، به اين ترتيب، تمامي كوشش انسان ايراني، بازيافت وضعيت نخستين و جستجوي بهشتي گمشده‌ است كه مظهر فراواني همه‌ي آنان چيزهايي بود كه در سراي زمين از نبود آن رنج مي برد و سعي كرده و مي‌كند كه آن بهشت گمشده را درشكل آرمانشهر، بازسازي كند. 4)= چهارمين ركن از اركان انديشه سياسي در ايران باستان، شاهي آرماني بوده كه به عنوان پيوند دهنده‌ي نظم زمين با نظم كيهاني محسوب می شد. شاه‌آرماني، كسي است كه نظم زمينی‌ را با نظم كيهاني تطبيق مي‌دهد و جامعه‌ي زمينی به جلوه‌اي از آرمانشهر تبديل مي‌شود. هر چيز كه مُخّلِ اين نظم باشد، بدآييني شمرده مي‌شود. ويژگي‌ اصلي شاه آرماني، داشتن«فَرّه» مي‌باشد. فَرّه كه همان«خورنه» يا«خُرّه» مي‌باشد، که قبلاً توضيح كامل داده شد كه گفتيم با «‌نور » نسبت و رابطه داشت. قبل از هرچيز بايد ببينيم كه مفهوم «شهرياري» چه نسبتي با معناي« شهر» دارد. اين بستگي و ارتباط از حيث لغوي نيز مشهود مي‌باشد. شهريار، نهادي است كه تنها در صورت ايجاد مدنيّت بروز مي‌كند. اجتماعي كه هنوز به مرحله‌ي مدنيّت نرسيده و در حال كوچ است،نمي‌تواند ايجاد شهرياري كند آنگاه كه ساكن شد به نهادي نيازمند‌ است تا بتواند به سامان برسد. بقاي يك سرزمين يا قبيله‌، در برابر حملات بيگانگان و اقوام ديگر، تنها در گروی اتحاد آن با ولايات مجاور بوده شاهان سرزمين‌هاي هم مرز و اقوام هم نژاد، به نهاد برتري محتاج بودند، تا در ميان آنان هماهنگي به وجود آورد، از اين رو نهاد شاهنشاهي، يعني شاهي كه برشاهان محلي ديگر حكم مي راند، بوجود مي‌آيد. به همين طريق بود كه«ديااُکُو» رئيس يكي از قبائل ماد، توانست نخستين سلسله شاهي را در ايران در سال 708 قبل از ميلاد بوجود آورد. «قبايل آريايي، از دو جهت لزوم تأسيس نهاد شهرياري را احساس كردند: اول آن كه تهاجم قبايل بيابانگرد در آنان احساس لزوم اتحاد و برگزيدن شاه و شاهنشاه را بوجود آورد، دوم آنكه برخورد آنان با ساكنان متمدن آسياي مركزي و از آن متهم‌تر آسياي غربي (بين‌النهرين)، آنان را به سمت«مدنيّت»و«تمركز قوا» سوق داد. نهاد پادشاهي، به مثابه‌ي «تمركز قدرت»، ضمن آن‌كه پاسخي به چالش دروني برقبايل آريايي مهاجر بود، نياز حفاظت از وطن جديد آريايي را نيز  برآورده‌ مي‌ساخت. آريايي‌هايي كه به فلات‌ايران كوچ كرده بودند، در محيط جديد بنا به ضرورت مي‌بايست نحوه‌ي زندگي جديد و الگوي‌ رفتاري تازه‌اي را درپيش گيرند كه با زندگي اسكان يافته  و آرام كشاورزي متناسب باشد»[32]. اما واژه ی «شاه» به چه معناست؟«شاه»، از ريشه‌ي «خشئيت» و هم خانواده با اين واژه‌هاست: شهريار، شهريور، خشايار... و «پادشاه» را مي‌توان «نگاهبان‌ روشنايي» معني كرد. در ميان «امشاسپندان»، ايزد«شهريور» پشتيبان پادشاهي است. به روايت «هرودوت»،«ديااُکُو» رهبر يكي از قبايل ششگانه ماد، كه به دليل عدالت و داوري صحيح خود، مشهور بود، به عنوان شاه انتخاب شد»[33].  او كه خود يك شاه بود به مقام شاهان شاه يا فرمانرواي فرمانروايان و به عنوان سرور  و سالار اتحاد قبایل برگزيده شد.[34] هر چند با ظهور سلسله‌ي ماد، نهاد پادشاهي در انديشه‌ي سياسي ايران تأسيس گرديد، اما كشور گشايي آنان و قدرت مادي‌شان به سرزمين‌هاي اطراف محدود و يا در حدّ دفع حملات همسايگان خود بود. با سلسله‌ي پرقدرت هخامنشي، به ويژه‌با دو پادشاه مقتدر آن يعني«كوروش» و «داريوش» بود كه شهرياري ايراني، به يك امپراتوري بزرگ تبديل شده، بخش‌هاي وسيعي از آسياي غربي تا مركزي را تحت انقياد خود درآورد. نزد هخامنشيان، همچون مادها، مدل كشورداري بين‌النهرين به عنوان الگويِ صحيح شهرياري پذيرفته‌شده است. اما هخامنشيان نخستين –كوروش و داريوش- با نبوغ وسعه‌ي صدر فراواني توانستند روش خودكامگيِ شرقی بين‌النهرين را باتسامح ويژه‌ خود آميخته‌ و سرزمين‌هاي فراواني‌ را به كشور خود منضم كنند. راز پيشرفت سريع اين دو پادشاه و واژگوني و انحراف شهرياران بعدي هخامنشي‌را در همين روحيه‌ي مسامحه گرايانه‌ بايد جستجو كرد. تسامح شهريارانِ نخستينِ هخامنشي خود شكل و اسوه‌ي جديد‌ي از شهرياري را به وجود آورد[35]. «سموئيل كندي ادي» در كتاب «آيين‌شهرياري در شرق» اطلاعات بسيار مفيدي درخصوص نقش و جايگاه شاه و شاهنشاهي در تاريخ ايران باستان ارائه مي‌دهد. او در خصوص فلسفه‌ي پادشاهي در ايران و هستي  سلطنت ايراني بخصوص سلطنت هخامنشي براين باور است كه : «چون هستي سلطنت ايراني، خاصّه سلطنت هخامنشي، جزئي از نظام راستين جهان اهورا آفريده بود، اميد به رستاخيز يك دولت ايراني تا حدي انگيزه‌ي مذهبي داشت. اهوارامزدا، مانند«مردوک» و«آشور» [ایزدان تمدن بابل و آشور] خداي شاهانه‌اي بود كه زمين ‌را آفريده ‌و آدمي را  برگماشته‌ بود تا به خواست وي بر آن فرمان‌براند.[=مقام خليفة‌الهي]همچنانكه اهورامزداي بي‌مرگ و زيبا، زنده ولايزال بود، مملكت آفريده‌او نيز مي‌بايست بردوام باشد. از نظر مادي هم ايجاد يك دولت بومي ايراني براي اعيان و بزرگان پيشين شاهنشاهي پارسي امري مهم و حياتي بود. اشراف از طبقه‌ي حاكمه‌ي نظامي و از طرف شاهنشاه صاحب مقامات و املاك وسيعي بودند. مغان نيز، كه با نفوذ ترين طبقه‌ي روحانيان بودند، به علت پيوستگي با شاهان، قدرت زيادي داشتند»[36] . اين نويسنده‌، در خصوص حكومت شاه برروي زمين و فلسفه وجودي آنان مي‌گويد كه: شاهنشاهان ايران براي آن آفريده شده بودند تا بر بشريت حكومت كنند- در زير درخت زرّين مي‌نشستند تا دادگستري كنند و دشمن دروغ پرستان باشند. اين يكي از معتقدات ايرانيان بود كه يك نوع درخت، دشمن ايزدي ناپاكي و بي‌ديني و محافظ مملكت از بدسگالان است- معناي اعمال «داريوش» و «خشايارشا» و درخت‌هاي چنار لشگر‌كشي ‌هاي يونان همين است. شاهان ايران چون سلاطين ديگر شرق نزديك به عنوان نماينده و قائم مقام خداي متعال خود، اهورامزدا، حكومت مي راندند كه آفريننده‌ي همه‌ي چيزها در آسمان و برزمين‌بود. درخت زندگي «تخت‌جمشيد»، كه شاهنشاهان ايران با آن سروكار داشتند، نشانه‌ي راستين حكومت هخامنشي و ادامه‌ي آن تحت توجهات اهورامزدا بود- حكومتي كه با غلبه‌ي«كوروش‌» بر«اژدهاك»[=آخرين پادشاه مادها]به دست آمده بود. مگر كوروش، همان درختِ «تاكي» [تاك /انگور]نبود كه از شكم«ماندانا»، شاهزاده ماد، سربرآورد؟ به همين طريق در «بهمن‌يشت»، درخت، نماد سلطنت و جانشيني و انتقال حكومت‌هاي سلطنتي است[37]. آري نماد و مظهر شاه و مقام سلطنت نزد ايرانيان، درختي بوده كه «تاكي»[تاك -اي]به دور آن پيچيده‌شده بود. درخصوص ويژگي‌هاي نهاد شهرياري در ايران باستان، بخصوص خصوصيات سلطنت در نظام ساساني مي توان گفت كه شاه، داراي ويژگي‌هاي ذيل است: 1)= شاه، از آن جا كه فَرّه سلطنت با اوست، سرشتي ايزدي دارد. 2)= شاه، مقدس و فوق مردمان است 3)= فرمان اومطاع است 4)= فّره شاهي، موجب امنيت و فراخي نعمت است. 5)= اوملزم به رعايت سنت‌هاي ديني بود. 6)=او درفوق طبقات قرار داشت و جان و مال مردم در يد قدرت او بود. 7)=او وظيفه‌داشت صلح و عدالت را در ميان مردم برقرار كند. 8)=مالكيت اغلب اراضي و همه‌ي معادن در دست شاه بود.[38] بايد گفت كه بسياري از اين ويژگي‌ها كه براي شاهان ساساني برشمرده شد، بازتاب ويژگي‌هاي يك‌«شاه آرماني» است. بسياري از پژوهشگران، دليل زرتشتي نبودن شاهان هخامنشي را در اين مي‌دانند كه هخامنشيانِ نخستين توانسته بودند حكومتي مقتدر و بالنسبه آرماني بوجود آورند، در حالي كه سرودهاي زرتشت، مملو از آرزوي‌او براي ظهور پادشاهي آرماني و دادگستر است. اگر زرتشت با حكومت هخامنشيان آشنا بود، بديهي است سرودن چنان سرودهايي ضروري نمي‌نمود. او در بند 5 از هات 48مي‌گويد: (بشود كه) فرمانروايان خوب و نيك كردار و دانشور ( در پرتو) آرميتي برما فرمان برانند. مبادا كه فرمانروايان بد(برما) فرمان برانند. هم چنين در جايي ديگر، زرتشت در آرزوي شاهي آرماني است كه باشهريار دروغ پرست بستيزد: اي مزدا (خواستار) كسي(هستم)‌كه (دروغ‌پرست) را از شهرياري بي‌بهره‌كند. آن كسي از پيشروان(زندگي) است كه راه‌آيين نيك را بيارايد( و همواره‌ ساز)[39]. يك نكته مهم در اين بين، قرار گرفتن اهورامزدا برديگر امشاسپندان، و به تبع او شاه، برديگر طبقات مي‌باشد. همانطور كه اهورامزدا، فوق طبقه‌بندي امشاسپندان ‌و فرشتگان مقدس قرار داشت، شاه‌نيز برديگر لايه‌ها و طبقات اجتماعي قرار مي‌گيرد چون نماينده زميني‌اهورامزدا به حساب مي‌آمد از طرفي، همانطور كه اهورامزدا، نظم بخشي بر كل جهان داشت، شاه نيز به عنوان يك قدرت متمركز، مي‌بايستي كه امنيت و نظم را برروي زمين برقرار سازد همان‌گونه‌ كه اهورامزدا، ويژگي‌هاي خاصي دارد، شاه نيز به عنوان دارنده‌ي فَرّه‌ايزدي، بايد داراي ويژگي‌هاي خاصي باشد.  در ايران باستان بدون داشتن اين ويژگي‌هاي خاص، هيچ‌فردي قادر به كسب قدرت پادشاهي نبود. «فرهنگ رجايي» در كتاب«تحول انديشه‌ي‌سياسي در شرق باستان»، با استناد به اين مصراع از «شاهنامه»(همش زور باشد هم آيين و فَرّ)، نتيجه مي‌گيرد كه نزد ايرانيان، پادشاه، مي بايد داراي اين سه ويژگي‌ يعني«زور»، «آيين» و«فَرّ» باشد. «در زبان علم سياست امروز، به سادگي مي‌توان براي اين سه مفهوم، واژگان‌هاي  تخصصي امروزي برابر نهاد. به ترتيب مي‌توان از«قدرت‌مؤثر» ،«قرارداد اجتماعي و يا قانون اساسي» و «شوكت يا جلال» استفاده كرد[40] هر شاه آرماني، داراي این سه ويژگي‌‌مي‌باشد: 1)    فَرّ 2) نژاد 3) تربيت ؛  البته علاوه براين ویژگی ها، شاه بايد داراي صفات نيك و پسنديده‌اي ديگري نيز باشد. از جمله‌: 1)اقتدار 2) عدالت 3) دين‌داري ؛ بايد گفت كه سه ويژگي‌اول، تقريباً فطري است در حالي كه سه ويژگي دوم، اكتسابي مي‌باشد. البته تربيت كه به ظاهر اكتسابي مي‌آيد، در واقع ‌ذاتيِ پادشاهي است زيرا شاهي كه ترتيب شاهانه ‌نداشته باشد، بلادرنگ سقوط خواهد كرد. شاهي كه اقتدار نداشته باشد وضعيف النفس باشد، مي‌تواند مانند عروسك خيمه شب بازي در دست‌هاي درباريان قرار بگيرد. بنابراين بين پادشاهي و شاهي آرماني اين تفاوتها هست كه ممكن است پادشاهي، داراي ويژگي‌هاي ويژه‌ نباشد، و شاه آرماني نباشد، اما به هر حال شهريار هست؛ در مورد داشتن فَرّه، و اين كه فَرّچيست و به چه كساني تعلق مي گيرد، قبلاً بحث شده است. اما در خصوص«نژاد‌» به عنوان ويژگي‌ خاص شاهِ آرماني مي‌توان گفت كه‌: نژاد، همچون فَرّه، هويتي ذاتي دارد نه اكتسابي. در فلسفه‌ي سياسي ايران باستان، كسي كه از نژاد و تخمه‌ي شاهان باشد، لياقت داشتن مقام سلطنت را دارد. كسي كه سلطنت را غصب كند و نژاد از تخمه‌‌‌ي شاهان نداشته باشد،فَرّ، به او رومي نمي‌آورد و حكومتش پس از اندك زماني واژگون مي‌گردد. مانند حكومت «بردياي دروغين» كه همه سرانجامش را مي‌دانيم. از نظر«ابن‌خلدون» ، «شرط نسب و نژاد در امر شاهي، به عصبيت قومي بازمي‌گشت[41]». نژادگي ، نه تنها براي امر پادشاهي ، بلكه براي قوام همه‌ي طبقات امري الزامي است؛ از همين روست كه شاهان و موبدان تا به اين حد شمارش نسب را با اهميت مي پنداشتند. اهميت تفاخر نژاد، اصالت دودمان، و ترسيم شجره‌ي انساب چنان است كه در تاريخ اساطيري ايران، به گواهي« مسعودي»، «منوچهرهمچون درختي بود كه فروغ نسب همه‌ي ايرانيان به او مي‌پيوست»[42]. و بدين ترتيب، از طريق اصالت شاهانه‌ي خون و نژاد‌، برخود مي‌باليدند. افتخار كردن به نسب و نژاد و خون در تاريخ‌ ايران باستان نمودهاي زيادي دارد از جمله‌«داريوش» در ابتداي كتيبه‌«بيستون» مي‌نويسيد:«داريوش شاه گويد: پدر من، ويشتاسب، پدر ويشتاسب ارشام، پدر ارشام آريارمنه، پدر آريا‌رمنه‌ چيش پيش،پدر چيش‌ پيش هخامنش (بود)». داريوش شاه گويد: «بدين جهت هخامشي خوانده مي‌شويم، (كه) از ديرگاهان‌ اصيل هستيم. از ديرگاهان تخمه‌ي ما شاهان بودند». برشمردن نسب در همه‌ي كتيبه‌هاي شاهان هخامنشي، چون ترجيع بندي مدام تكرار مي‌شود. «كوروش » نيز پس از فتح« بابل» مي نويسد: من كوروش هستم، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نيرومند، شاه بابل، شاه سرزمين سومر و آكاد، شاه چهار گوشه‌ي عالم... داراي تخمه‌ي شاهي از دير باز[43] . «مهرداد بهار» در خصوص نسب بردن به فردي خاص مثل« كيومرث» – نخستين انسان از دیدگاه بینش اساطيری ايرانيان باستان -، بر اين باور است كه: برشمردن نياكان از «كيومرث» تا فرد مورد نظر از سنت‌هاي جوامع زردشتي است، به ويژه‌به هنگام مرگ نزديكان، اين برشماري نياكان در مراسم يادبود او ضروري است.»[44]. نبايد از يادبُرد كه شاهان در ايران باستان، گاهي، نژاد خود را به ايزدان مي رساندند. درباره ‌«شاپور» در كتيبه‌«تخت‌جمشيد» آمده: خداوندگار مزداپرست شاپور، شاهنشاه ‌ايران و انيران كه نژادش از ايزدان است».[45] در هر حال، نژاد از تخمه‌ي شاهان داشتن، از ويژگي‌هاي خاصي است كه شخص مي‌توانست به شهرياري و پادشاهي برسد. نژاد و تربيت مي‌توانست فرد را به شهرياري برساند در اين حالت اگر او مورد تأييد ايزدان باشد، فَرّه او را ياري رسانده و پادشاهي او را مستدام مي‌دارد. در كل در خصوص نژاد داشتن به شاهي خاص و از تخمه‌ي شاهان بودن، به اين معناست كه : 1)= او داراي تخمه‌ي شاهي است2)= به معني ايرانی بودن است 3)= به معني تن و جسم سالم داشتن مي باشد. زيرا سلامتي، هديه‌الهي است. در «مجمل التواريخ» در خصوص سالم بودن شاه در ايران باستان به عنوان يك ويژگي‌مهم آمده است:«و رسم عجم چنان بودي كه ناقص اندام را وليعهد نكردندي»[46]. اما سومين ويژگي‌ يك پادشاه آرماني، تربیت شاهانه است. تربيت و آموزش دادن شاه و ولي عهد و شاهزادگان بسيار مهم بود. «افلاطون» در اين خصوص از قول«سقراط» چنين مي‌نويسد:«بعد از آنكه فرزندي در خاندان شاهي متولد مي‌شد، او را به دست بهترين خواجگان و ‌پرورشگران مي‌سپردند تا در پروش اندام‌هاي او مواظبت شايسته‌به جاي آورد و پيكر او را به بهترين شكل پرورش دهد. شاهزاده چون به سن هفت سالگي مي‌رسيد، او را نزد استادان سوار كاري مي‌بردند و شكارگري را به او مي‌آموختند . درسن چهادره سالگي او را به دست كساني كه «آموزگار شاهي» لقب داشتند، مي‌سپردند. اينان، چهار مرد برگزيده‌اَند كه در ميان مردم پارس به برتري برديگران معروفند. يكي فرزانه‌ترين، ديگري معادل ترین، سومي، پرهيزگارترين و چهارمي دليرترين آن مردم است. نخستين آموزگار، آيين زرتشت اهورامزدايي را به وی مي‌آموزد. دومي به او مي‌آموزد كه همواره راستگو باشد. سومي نمي گذارد كه وي مغلوب شهوات و هواي نفْس شود و آزاده مرد باشد و بنده‌ي خواست‌هاي خودنگردد. آموزگار چهارم، دليري و بي‌باكي را به او می آموختند»[47]. «فرهنگ رجايي» درباره‌ي هنرهايي كه شاه يا شاهزاده در دوران تربيت و پرورش خود مي‌بايست كسب كند، مي گويد كه هنرهاي اكتسابي شاه را به دو دسته تقسیم می کنند : «1)= هنرهاي تن وجسم 2)= هنرهاي ذهن و فضايل رفتاري »[48] «كريستن‌ سن» نیز در اين باره ‌مي‌نويسد كه شاهزادگان و شاهان، خواندن و نوشتن و حساب و شطرنج و چوگان بازي و شكار را فرا مي‌گرفتند. 15 سالگي ختم تربيت بدني و اخلاقي بود، دراين سن، آنان بايد اصول ديانت را بدانند و سرنوشت و تكاليف آدمي را بشناسند»[49] «هرودوت» نيز به تربيت اخلاقي و بدني نزد ايرانيان باستان اشاره مي‌كند. و مي‌گوید: ايرانيان به فرزندان خود از سن پنج‌سالگي تا بيست‌سالگي، سه چيز را ياد مي‌دهند، سواري، تيراندازي و راستگويي»[50] اما در خصوص صفاتي چون: اقتدار، عدالت و دين‌داريِ شاه آرماني، مي‌توان گفت: هر شاهي كه اين سه خصلت را داشته باشد، سلطنت او مستحكم و مستدام ‌خواهد بود. بايد گفت كه بدست آوردن صفت اقتدار و آمريت، ضامن بقاي پادشاهي و سلطنت بود. در تاريخ ايران باستان، اگر شاه، ضعيف‌النفس‌بود و اقتدار لازم را نداشت، ملعبه‌ي درباريان مي‌‌شدو حكومتش به مرور رو به ضعف مي‌نهاد و درنهايت سلطنتش برباد مي‌رفت. شاهان ضعيف‌النفس‌و بي‌اقتداري چون «داريوش‌سوم» هخامنشي، «اردوان اشكاني»،«قباد» و «يزدگرد سوم‌» ساساني، كشور ايران را در برابر بيگانگان و آشوب طلبان وامي‌نهند و نتوانستند كاري كنند. از سوي ديگر شاهان مقتدري چون «كوروش»، «داريوش» نه تنها به كشورگشايي بلكه با نظم و اقتدار خود به شيوه‌ي مناسبي، كشورداري كردند. «ساموئل‌كندي ادي» دركتاب«آيين شهرياري در شرق» در مورد شاهان كبير ایران و عظمت آنان براين باور است كه:«شاه، همچون ظرفي بود برگزيده از جانب خداوند سرشار از قدرت‌هاي ويژه‌كه در اطرافش اثرات جادويي وجود داشت. هنرمندان ايراني كوشيد‌اَند تااين ويژگي‌ را در نقش‌هايي كه از وي پرداخته‌اَند، با بزرگ‌تر نشان دادن وي از ديگران، جلوه‌گر سازند. اين شيوه درحجاري نقوش «بیستون»،«نقش رستم»و«تخت جمشيد» دنبال شده است. در حجاري‌هاي تالار شورا، در تخت‌جمشيد‌، بلندي‌ قامت شاه در حال نشسته‌ به اندازه‌‌ي قامت وليعهد در حال ايستاده است، و وليعهد نيز به نوبه‌ي خود از ديگر مردماني كه در برابر آن دو ايستاده‌اَند، نيرومند‌تر و تنومند‌تر مي‌باشد»[51]. با آنكه فَرّه، لازمه‌ي شاهي آرماني و پادشاهي در فلسفه‌ي سياسي ايران باستان است، اما بايد گفت كه فَرّ، تنها توجيهي شرعي براي كسب قدرت شاه و در واقع، تمثيلي است براي استحقاق عنوان شهرياري؛ آنچه در حقيقت، ضامن بقاي شهرياري است، اقتدار كافي و نيروي آمريت پادشاه بود. بنابراين، قدرت و اقتدار، بنيادي‌ترين اصل از اصول حكومتداري در ايران باستان است. در نتيجه‌ي اين وضعيت، شاه ‌مي‌بايست براي اقتدار بيشتر، به فراگيري روش‌هاي گوناگون‌مملكت داري و فنون حكومتگري مي‌پرداخت؛ اما«عدالت» ؛ عدالت نيز از صفات ديگر شاه آرماني و شهرياري در فلسفه‌ي سياسي ايران باستان بود. همانطور كه شاه، نماينده‌ي زمينی اهورامزدا بود، مي‌بايستي نيز الگوي عدالت محوري و نظم و سامانمندي خداوند برروي زمين باشد. عدالت گرايي و دادگري نزد ايرانيان اهميت بسيار زيادي داشته و دارد. آرزوي «شاهِ عادل» در انگاره‌هاي ذهني ايرانيان باستان نقش بسته بود. «زرتشت» همواره در سرودهاي خويش، فرارسيدن شاهي عادل و دادگستر  را آرزو مي‌كند: بشود كه از شهرياري نيك تو هماره بهره ور ‌شويم. بشود كه در هر دو جهان، شهريار نيكي برما مردان و زنان فرمانروايي كند. [گاتها/هات41/بند2][52]؛ مي‌دانيم كه عدالت گرايي« ديااُکُو» -نخستين شهريار تاريخ ايران- باعث گزينش‌ او به عنوان شاه گرديد. «آيين شهرياري در شرق» درباره ی وظایف شهریار آمده است: «وظايف او[=شهريار]كه در پادشاهي‌هاي شرق، وظايفي مقرر و معين بود، از نظر اساسي ، دو قسمت مي‌شد: 1)دفاع از مملكت در مقابل دشمنان خارجي 2) حفظ قوانين ايزدي در داخل. قوانين ايراني، ثابت ولايتغير بود و از اين روي ، ايزدي تلقي مي‌شد»[53]. «خواجه‌نظام الملك طوسي» ، در خصوص عدالت شاه و وظيفه‌‌‌ي شاه عادل مي‌گويد: «آيين ملك را به جاي خويش باز برد و اندازه‌ي درجه‌ي هر كسي پديدار كند، ارزانيان را به پايه‌ي خويش رساند، ارزانيان را دست كوتاه كند و به كار و پيشه‌ي خويش فرستد»[54] . «مسعودي» در « مروج الذهب» نیز گفته است: «شهریار بايد داد بسيار كند كه داد مايه‌ي همه‌ي خوبي‌هاست و مانع‌زوال و پراكندگي مُلك است و نخستين آثار زوال مُلك اين است كه دادنماند»[55]در «قابوسنامه» در خصوص صفت عدالت براي شاه آرماني آمده است كه:«پادشاه چون آفتاب است، نشايد كه بريكي تابد و بر يكي نتابد و نيز رعيت به عدل آبادان باشد كه دخل از رعيت حاصل مي‌شود، بيداد را در مملكت راه‌ مده كه خانه‌ي ملكان از داد برجاي باشد و قديم گردد و خانه‌ي بيدادگران زود نيست شود، از بهر‌آنك داد آباداني بود و بيداد ويراني؛ و‌آباداني كه برداد بود بماند و بي‌دادي زود ويران شود، چنانكه حكما گفته‌اند: خرمي عالم، پادشاه ‌عادل است»[56]. به هر ترتيب، بخشايشگري و مهرباني با مردم و رعايا، جزئي از عدالت شاهانه مي‌باشد كه در ميان پادشاهان نيك كرداري چون «كوروش»و«كيخسرو» و... قابل مشاهد بود. بنابراين در فلسفه سياسي ايران باستان، مصلحت كشورداري، التزام به عدالت گستري بوده و سلطنت شاه سمتگر و ناعادل دوام و استحكامي نداشته است؛ اما«دين‌داري» و «زهد» شاهانه، سومين خصوصیت اكتسابي شاهِ آرماني بوده است. تنها در صورت ابزار علاقه‌و التزام‌ عقيدتي و عملي به دين و آيين بود كه شاه مي‌توانست به دوام حكومت خود مطمئن باشد. «داريوش» هخامنشي، بارها اشاره كرد كه: آنچه‌من كردم، همه را به خواست اهورامزدا انجام دادم . در نظام ساساني كه اردشير- بنيان گذار آن سلسله- خود موبدزاده بود و دين و دولت را متمركز ساخت، اين خصيصه‌ي شاه آرماني، يعني دين داري، نمود بسياري زيادي داشت. در«شاهنامه» در خصوص دين‌داري شاه آمده است : «چو بردين كند شهريار آفرين                      برادر شود پادشاهي و دين نه بي‌تختِ شاهي بست ديني به پاي                نه بي‌دين بود شهرياري به جاي دوديباست يك در دگر بافته                          برآورده پيش خرد تافته نه از پادشاه بي‌نيازست دين                         نه بي‌دين بود شاه‌را آفرين‌ چنين‌پاسبانانِ يكدیگرند                               تو گويي كه در زير يك چادرند نه آن زين، نه اين زان بود بي‌نياز                           دو انباز ديديمشان نيك ساز چو باشد خداوندِ راي و خرد                         دو گيتي همي مرد ديني بَرَد چو دين را بود  پادشاه‌ پاسبان                       تو اين هردو را جز برادر مخوان»[57] كتاب پهلويِ«دينكرد» كوشيده است تا وظايف شاه را مفصلاً توضيح دهد. پس از مطالعه‌ي آن در   خواهيم يافت كه روحانيت زرتشتي، تلاش زيادي براي يكي كردن دين و سياست مي‌كردند. وظايفي كه شاه در این خصوص مي بايست در این خصوص مراعات مي‌كرد، بسيارند از جمله:  1)رعايت آن چه مربوط به تكاليف پادشاهان نسبت به دينِ بهي است. 2)=عقل سليم 3)=اخلاقِ نيكو 4)= قوه‌ي عفو و اغماض 5)= محبت نسبت به رعايا 6)= قوه‌ي‌ تهيه‌ي آسايش براي رعايا 7)= شادي 8)= تذكر دائم به اين كه جهان گذران است 9)= تشويقِ مستعدان و كاردانان 10)= تنبيه نالايقان 11)= حُسن سلوك بارؤساي كشور 12)= صدور اوامر عادلانه 13)= ابقاء رسم بارعام 14)= سخا 15)= دفع‌آز 16)= بي‌ترس كردن مردمان 17)= تشويق نيكان و اعطاي مناصب دولتي به‌آنان  18)= مواظبت در نصب كارگزاران  19)=اطاعت تامّ به خداوند»[58]. بايد گفت كه شاهان آرمانيِ افسانه‌اي ايرانيان همواره ‌در اوج قدرت و اقتدار، به ترك دنيا و رياضت پرداختند. مانند «كيخسرو» كه بعد از فتوحات بسيار، ناگهان در مكاشفه‌اي با حقيقت روبرومي‌شود: «كيخسرو»، نمونه‌كامل يك «شاهِ آرماني» است و دليل آن، زُهد و ورع و كنارگزيني او از دنياست. محو شدن«كيخسرو» در ميان برف و مه و پيش‌بيني عاقبت خود و همراهانش به او جلوه‌اي مقّدس مي‌بخشد. در مجموع بايد گفت كه دين‌داري شاه، امتيازهاي زيادي در فلسفه‌ سياسي ايران باستان داشت. شهريار دين‌دار، تقليد‌ي از شهرياري اورمزد و الگويي براي استحكام دين رسمي درجامعه بود. در پايان مي توان گفت كه در مركز بحث انديشه‌ي سياسي ايران باستان، شاه، نقش اول را داشته، و از سوي يكتاپرستي زرتشتي‌حمايت مي‌شد. شاه، مي‌كوشيد كه جامعه را نظم و سامان بخشد و فرهنگ وتمدن ايراني را تثبيت كند. او حامي روح ملي و حامی سرزمين‌ و وطن بود شاه با داشتن فّره، نژاد و تربيت و داراي بودن صفاتِ اقتدار، عدالت و دين‌داري، به مقام «شاهِ آرماني» مي‌رسيد. اين نهاد، فوق ديگر نهادها و طبقات قرار داشت. «فرهنگ رجايي» در كتاب«تحول انديشه‌ي سياسي در شرق باستان» نوشته است.«حاكميت انديشه‌ي جهان مقّدس منظم و همگون كه در آن شأن هر كس و هر چيز مورد قبول همه است، اين باور را به وجود آورده بود كه تجاوز نمودن به چارچوب، عقوبتي عظيم دارد. شاه نيز از اين قاعده مستثني نيست. او نيز معتقد است كه بايد چارچوب را رعايت كند، از اين رو احساسي دروني شاه را وا مي‌داشت تا براي خود حدودي قائل باشد. اما در عين حال انديشه‌ وجهان بيني خيمه‌اي شمشير دو دَم قانومندي است. اگر پادشاهي براي اعمال قدرت از امكانات كافي برخوردار مي‌شد و تصميم مي‌گرفت خواست فردي خود را انجام دهد، انديشه‌ي شاه آرماني بهترين توجيه‌اين خودكامگي بود. به ويژه در دوره هایی که ارباب آیین و متولیان چارچوب و جهان بینی خیمه ای به خدمت سیاست و اربابان  قدرت درآمدند»[60]. چنان كه همين خودكامگي باعث فساد در نظام ساساني مي‌گردد. «ابن خلدون» در خصوص «خسروپرويز» مي‌نويسد:«او را دوازده هزار زن و هزار فيل و پنجاه هزار چارپابود ... مبلغ خراجي را كه به مدت هجده‌‌سال گرد‌آورده بود، حساب كرد، چهار‌صد هزارهزار و بيست‌ هزار‌هزار بود... سپس در خودكامگي و تحقير مردم به جايی رسيد كه فرمان داد همه‌ي كساني كه در بند فرزندان او بودند، بكشند و آنان سي‌هزار تن بودند»[61]. خلاصه‌ آن که در تاريخ‌ايران باستان، شهرياران وپادشاهان همواره ‌مي‌كوشيد‌ند كه به صفات آرماني‌ِ يك شاه برسند همان صفات و فضايل نيكي كه برشمردیم: اقتدار، عدالت و دين‌داري؛ يك نكته را نبايد از يادبُرد كه ماهيت مقام  پادشاه و شرايط داشتن آن در كتيبه‌هاي فارسي باستان وجود داشته است. در تمام متون میخی فارسی باستان، تقریباً بدون استثناء با عبارت «من‌فلانم، شاه بزرگ، شاه شاهان، پسرفلان» آغاز مي‌شود. گاهي در متن كتيبه‌ها گفته شده است كه اين مقام را اهورامزدا به من ارزاني داشت و يا من به ياري اهورامزدا، شاه شدم. پيروزي ظاهري ومادي شاهان، نشان عنايت و توجه معنوي اهورامزدا و برگزيدگي از جانب او بود. منزلت پادشاه، منزلت شاه بزرگ يا شاه شاهان بود. يعني شاه، برترين فرمانرواي قانوني روي زمين بود. اهورامزدا، خداي پارسيان،  از آن جهت مي‌توانست چنين منزلتي را به كسي اعطا كند كه با غلبه‌ِ نظامي ايران برشرق نزديك مقام و مرتبتي جهانی كسب كرده بود. او خداي بلند مرتبه‌ي جهان در نظر پارسیان بود. شاه ايران، به فضيلت گزينش‌الاهي اَش، وجودي ممتاز و يگانه بود. او، هيبت و عظمت شأن خداي بزرگ ايرانيان را منعكس مي‌ساخت و در نتيجه‌ي اين منزلت، مقام و مرتبتي فوق طبيعي داشت. شاهان ايراني، داراي يك فرشته يا «روحِ ايزدي» بودند»[62]. 5)= اما پنجمين و آخرين ركن از اركان انديشه‌سياسي در ايران باستان، شناخت «سلسله‌ مراتب اجتماعي و آسماني» است كه همان لايه‌ بندي سياسي مي‌تواند باشد. وجود طبقات سه گانه در ساختار اجتماعي جامعه، از اركان ملموس و عيني بنيان ‌انديشه‌سياسي در تاريخ‌ايران باستان مي باشد. طبقات در جامعه‌ي باستاني ايران، داراي علائم و نشانه‌هايي بودند كه تفكيك آن‌ها از يكديگر قابل تشخيص بود. «هرودوت» مي‌نويسد: «وقتي دو نفر پارسي در كوچه‌با هم روبرو مي‌شوند، از روي علائم زير مي‌توان تشخيص داد  كه آنها از حيث مقام برابرند يا با هم اختلاف دارند، آنها به جاي آن كه به يكديگر سلام كنند، لب‌هاي يكديگر را مي‌بوسند. اگر يكي از آنها از حيث مقام كمي از رفيق خود پايين‌تر باشد، روي گونه هاي يكديگر را مي بوسند، ولي اگر يكي از آنها ازخانواده‌هاي بسيار پست باشد، در برابر ديگري زانوي خود را برزمين مي‌زند و سجده مي‌كند»[63]. بايد در نظر داشت كه بروز مفهوم طبقات در انديشه‌ي ايراني، خود نتيجه ‌اهميت اين موقعيت نزد هندوآرياييان مي‌باشد. انديشه سلسله مراتب اجتماعي ، پيشينه‌اي كهن دارد به طوري كه ساختارِ سه بخشي، در بسياري از اساطير، ساخت‌هاي اجتماعي، تمثيل‌ها و روايات آنان آشكار است. اين ساختار سه گانه، به پيش از زردشت ‌باز مي‌گردد.«در سرودهاي اوستاي متأخر، ساختاري كه مبتني برنظام عشيره‌اي و دودماني است، مشاهده ‌مي‌شود. دراين سرودها، بيشترين توصيف از خانمان، روستا و سرزمين مي‌شود. ساخت دودمانيِ جامعه، مبتني برتقسيمات ارضيِ چهارگانه است:خانه (نمانه/nemana)، ده (ويس/Vis)، طايفه(زنتو/Zantu) و كشور (دهيو/dahyu). با توجه به تدوين و جمع‌آوري اوستا در نزد آرياييان غربي- در دوران اشكانيان و ساسانيان- مي‌توان دانست كه، انديشه‌ي تشكيلات دودماني براي سلسله‌هاي شهرياري در فلات‌ايران، كاملاً شناخته‌شده و كار آمد بود. مادها با اين اساس كاملاً آشنا بودند، اما در دوران هخامنشيان، اين ساختار، در زير قشري از تمدن بابلي پنهان بود. زيرا شاهنشاه(خشايثيهَ خشايثيهَ نام) مقام رئيس كشور(خشايثيهَ دهيو نام) را به خود اختصاص داد و همچنين مقام شهربان را جانشين رئيس طايفه (زندبُد) نمود. دردوران پارت‌ها، تشكيلات دودماني، پس از يك دوره‌ فترت در دوران سلوكيان، حياتي دوباره يافت اما به هر حال بذري را كه يونانيان با عنوان ملوك الطوايف و شهرهاي خود فرمان در سرزمين و انديشه‌ي سياسي ايران پاشيده‌ بودند، به رشد خود ادامه داد و تأثيري قاطع برساختار حكومتي اشكانيان نهاد.چنان که نخستين كار مهم اردشير ساساني، از ميان بردن ملوك الطوايفي و ايجاد حكومت مطلقه مركزي بود. ساسانيان بارجوع به مأخذ اساطيري و قومي، بازخواني و تدوين مجددي از ساختار سه گانه طبقاتي نمودند»[64].در اندیشه ی ايرانشهری، شاه، وراي طبقات قرار داشت. مقام او، وادا و مبتني برفّره ايزدي بود: باید گفت که در نزد ايرانيانِ اوليه ، سازمان جامعه به سه بخش تقسيم مي‌شد: 1)= آتروان، آثرون، آتربان(موبدان) 2)= ارتشتاران (سپاهيان) 3)= واستريوشان(برزيگران و دامداران) اين طبقات، «آتربان، ارتشتار و برزيگر ستور پرور»، دارنده‌ي بيشترين نيروي دين مزداپرستي خوانده مي‌شوند. «مري بويس» مي‌نويسد:«درسرودهاي زرتشت ، اين سه گروه عبارتند از: 1)= نَرها(Nar) كه مراد از آن مرد جنگنده يا سپاهي بود. 2)= زوتر(Zaotar)به معناي روحاني، يعني كسي كه مأموراجراي مراسم نذر و قرباني است 3)=واستر(Vastar)به معناي گله‌بان كه مأمور رسيدگي به گله وحشم درچراگاه است»[65]. حال بايد ديد كه اين سه گانگي در يزدان‌شناسي زرتشتي نيز آمده يا خير؟ «دومزيل» توانست ساخت سه گانه را كشف كند.«‌او چنين ساختي را در مورد ايزداني كه در كتيبه‌هاي هخامنشي از آنان ياد‌شده- اورمزد، مهر و ناهيد- نيز كشف مي‌كند»[66] «پورداوود» نوشته است:«اساساً در ايران قديم، مردم به سه طبقه‌تقسيم‌مي‌شدند: آثروان، ارتشتار و واستريوش ؛  برحسب ترتيب، يعني پيشواي ديني، رزمي يا سپاهي و برزيگري يا كشاورز، اهل حرفه و صنعت را جزو واستريوشان و بعدها آنان را نيز در طبقه‌ي‌مخصوص قرار داده‌«هويئيتي» خواندند كه در پهلوي «پازند هوتخش» شده است»[67]. البته طبقه ‌جديد را برخي به دبيران منتسب مي‌كردند. در دوران هخامنشيان، دبيران «آرامي»، وظيفه‌ي كتابت را برعهده داشتند. اما در دوران ساسانيان اين وظيفه ‌برعهده‌ي صنف خاصي از آزادگان ايراني به نام دبيران بود كه محققاً  به اصلاحات «خسرو اول» باز مي‌گشت. بدين ترتيب با گسترش فرهنگ، تمدن محتاج حرفه‌ها و تخصص‌هاي مختلف بود»[68]. البته در مواردي هم چنان، سه پيشه‌ي اصيل، اساسِ شمارش است. يك نكته‌ي مهم را نباید از یاد بُرد و آن این که اين سه طبقه اجتماعي، جهت مشروعيت، به تمثيل‌هاي ديني احتياج داشتند. آتش‌هاي سه گانه‌، يكي از مهم‌ترين اين تمثيل‌هاست . اين سه آتش‌عبارت بودند از: 1) آذر‌فرنبغ (آتش فرّه ايزدي) 2) آذرگشنسب 3) آذربرزين‌مهر. «آذرفرنبغ» مربوط به روحانيون بود را تشکیل می داد. «آذرگشنسب» مربوط به ارتشتاران، و «آذربرزين‌مهر» مربوط به «واستريوشان» بود.که در مجموع، خُوَرْنَهْ، روان اين آتش‌هاي سه گانه‌ را تشکیل می داد. دركل می توان گفت كه مقام شهرياري و شاهي آرماني، وراي طبقات بود و منزلتي الاهي و مقدس داشت. و چون داراي فَرّه ايزدي بود، همين امر، اورا از ديگران جدا مي‌كرد. حال مي پردازيم به نماد‌ها و سمبل‌هاي فَرّ، در انديشه‌ي سياسي تاريخ ايران باستان، و اين كه اصولاً چه علائم و نشانه‌هايي درخصوص فَرّه‌ايزدي و فرّه شاهي و... در تاريخ ايران باستان وجود داشته تا براساس درك آن ، فهم مطلب آسان‌تر گردد.