اصول روابط بینالملل درنظام اسلامی
نویسنده:آیتاله عبدالله جوادی آملی
موضوع
بحث، روابط بینالملل از نظر اسلام است. ضرورت این بحث از این جهت است که
اسلام، دینی جهان شمول است. دلیل جهان شمول بودن اسلام این است که تدوین
حقوق بشر و نیز قانون روابط بینالملل بر مبنای دینی امکانپذیر خواهد بود،
به نحوی که بتواند جهان را در بسیاری از اصول، مشترک ببیند. به عبارت
دیگر، مکتبی که توان تبیین اصول مشترک، برای جهان بشری را ندارد، نه توان
جهان شمول بودن را دارد و نه توان تدوین حقوق بشر و روابط بینالملل را؛
زیرا اگر ملتها و امتها، فاقد یک حقیقت مشترک باشند، هرگز این اصول میسر
نخواهد بود.
اگر یک دین بخواهد جهانی باشد و برای جهانیان پیام خاص
داشته باشد ـ خواه همه مردم جهان آن را بپذیرند و خواه فقط برخی آن را
بپذیرند ـ آن دین باید همه را بپذیرد و برای تنظیم روابط جهانیان، قانون
متقنی ارائه دهد، اگر قانون از آداب، رسوم و سنن فرهنگی ملتها اخذ شود،
چنین قانونی جهانی نخواهد شد؛ زیرا عادتها، سنتها و رسمها طبق شرایط تاریخی
و اقلیمی، گوناگون هستند، در حالی که اگر این قانون از فطرت بشر انتزاع
شود، میتواند جهانی باشد؛ چون فطرت همه بشر یکی است. آنچه از فطرت بشر بر
میآید، بخش عمدهاش مربوط به اصول مشترک است. بعضی از اصول جنبه انسانی
دارد، اگرچه کسی به خدا هم اعتقاد نداشته باشد. انسانشناسی جهانشمول نیز،
وجه دیگری از این بحث را تبیین مینماید.
از نگاه مکاتب مادی، بشر یک
موجود مادی است که از خاک برخاسته و با مردن نابود میشود و هیچ کس او را
نیافریده است! تطورات طبیعت است که او را به صورت بشر زنده مینمایاند. از
آنجا که این مکتب، فاقد اصول یاد شده و ظرفیتهای لازم برای پاسخگویی به
نیازهای همه ملتهاست، نمیتواند مکتبی جهانشمول باشد. اما اسلام میگوید:
گرچه انسانها از خاک برخاستهاند و خلق و خوی طبیعی آنها گوناگون است؛ ولی
ساختار فطری روحشان یکسان است. همه انسانها دارای فطرت واحدند و آن فطرت
یگانه و یکتا، یک چیز طلب میکند. همه انسانها بعد از مرگ، مقصدی دارند و
به یک عالم خاص رهسپار میشوند. در برابر یک قانون مشترک، مسئول میباشند و
هر کدام در برابر محکمه حق پاسخگوی اعمال خود هستند. همچنین مبدا فاعلی
همه انسانها یکی است؛ یعنی آفریدگار و پروردگار بشر، خدای واحد است. پس
مکتب اسلام در ارتباط با سه عنصر اصلی، اصول مشترکی را ارائه داده است:
1ـ ساختار فطری همه انسانها یکی است.
2ـ هدف و پایان سیر وجودی همه انسانها یکی است.
3ـ مبدأ فاعلی، مبدأ غائی و مبدأ مادی همه یکی است.
بنابراین آن قانونی که بتواند همه را اداره کند، باید یکی باشد.
اسلام
در هر سه مسأله یاد شده پاسخ دارد؛ یعنی مدعی است که دینی جهانشمول، کلی و
همگانی است و دارای حقوق بشر و روابط بینالملل است. بحث ما در این
نوشتار، راجع به روابط بینالملل است که ابتدا سمتگیری عمومی نظام اسلامی
نسبت به کشورهای دیگر مورد اشاره قرار میگیرد و سپس به اصول حاکم بر رفتار
نظام اسلامی در قبال کشورهای غیراسلامی خواهیم پرداخت.
سمتگیری کلی سیاست خارجی نظام اسلامی
به
طور کلی سیاست خارجی نظام اسلامی در چهار بخش قابل طرح و ارائه است که
عبارتند از: رابطه با ملتهای مسلمان، رابطه با ملتهای توحیدی، رابطه با
ملتهای غیرموحد و رابطه با نظامهای استعماری.
1ـ رابطه با ملتهای مسلمان
انسان
زمانی میتواند بین دیگران و همچنین بین خود و دیگران، رابطه حسنه برقرار
کند که بتواند در درون خود، پیوندی ناگسستنی بین اندیشهها، اعمال و عقاید و
اخلاقش برقرار کند؛ مثلاً یک انسان دو چهره و دو شخصیتی که هر روز به رنگی
در میآید و نتوانسته است از خود یک شخصیت واحد و متحد ارائه کند،
نمیتواند دیگران را متحد کند. همچنین مکتبی که داعیه تنظیم روابط
بینالملل را دارد، در درون خود باید انسجام داشته باشد. در این راستا،
قرآن کریم، هم مکتب را منسجم میداند و هم مکتبیان را. در قرآن کریم درباره
اصل مکتب میخوانیم: «افلا یتدبرون القرآن و لوکان من عند غیرالله لوجدوا
فیه اختلافاً کثیراً» (نساء: 82)؛ یعنی اگر این قرآن کلامی غیر از کلام خدا
بود و بشر چنین کتابی را نوشته بود، آن هم در طی مدت بیش از 20 سال که
حوادث مختلفی رخ داد، یقیناً بخش اول آن با بخش وسط و آخرش فرق میکرد.
مطالبی که بعد از بیست سال نوشته میشود، با مطالبی که قبل از آن نوشته
میشود با هم فرق میکند؛ زیرا انسان با گذشت زمان کاملتر و پختهتر
میشود؛ اما وقتی به قرآن مینگریم، میبینیم که تمام بخشهای این کتاب
یکسان و یکدست است؛ یعنی آیاتی که اول نازل شده، در اوج معرفت و فصاحت است و
آیاتی هم که در اواخر بعثت نازل شده، باز در اوج معرفت و فصاحت است.
از
آنجا که مکتب منسجم است و شخصیت رهبر این مکتب نیز از لحاظ درونی منسجم
است، آحاد مسلمین نیز منسجم بوده و بین آنها روابط حسنه برقرار است. وجود
مبارک نبیاکرم وقتی از مکه به مدینه آمد و خواست حکومت تشکیل بدهد، قبل از
اینکه مسجدی بسازد که پایگاه مذهبی است، پیروان خود را به وحدت فراخواند و
فرمود: «تاخوا فی الله اخوین اخوین» (فیروزآبادی، 1392ق، ج1: 328)
پیامبر
اکرم (ص) گذشته از اینکه مساله «انما المومنون اخوه...» (حجرات: 10) را به
عنوان یک اصل جامع کلی ارائه داد، آن اصل را در مورد آحاد مومنین پیاده
کرد و این امر توسط رهبر جامعه اسلامی صورت گرفت. نقش رهبری در ایجاد وحدت
میان مسلمانان از اهمیت زیادی برخوردار است. رهبر غیر از معلم است. معلم
قواعد و اصول کلی را به شاگردان یاد میدهد؛ ولی رهبر و ولی آن اصول کلی را
بر موارد خاص نیز تطبیق میکند و طبق آن اقدام مینماید.
وجود مبارک
پیغمبر اکرم(ص) این چنین بود؛ تنها معلم کتاب حکمت نبود، بلکه ولی بود.
شخصاً با علیبنابیطالب(ع) عقد برادری بست و دشمنان دیرین (یعنی اوس و
خزرج را که دو قبیلة دشمن یکدیگر در مدینه بودند) را با یکدیگر برادر کرد و
دستور داد که عقد اخوت ببندند. آنگاه با دو اصل «انما المومنون اخوه...» و
«تآخوا فی الله اخوین اخوین» هرگونه تیرگی و تاریکی را از بین مسلمین زدود
و روابط حسنه برقرار کرد.
2ـ رابطه با ملتهای توحیدی
پیامبر
(ص) وقتی توانست مکتب خود را منسجم کرده و رهبری خود را به صورت منسجم
ارائه نماید، روابط بین مسلمانان را تنظیم نمود، آنگاه نوبت به تنظیم روابط
حسنه بین مسلمین و دیگران رسید. در این رابطه خداوند خطاب به پیامبرش
میفرماید: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد
الا الله ولا نشرک به شیئا ولا یتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله فان
تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون»(آل عمران: 64)؛ مسیحیت را دعوت کن و به
آنها بگو: بیایید اصول مشترک را به عنوان روابط بین اسلام و مسیحیت امضا
کنیم که آن اصول عبارتند از:
1ـ خدا را بپرستیم؛
2. برای او شریک قائل نشویم؛
3. رژیم ارباب و رعیتی را ملغی کنیم و دنبال برتریجویی نباشیم.
تا
بر مبنای آن بتواند رژیم ارباب و رعیتی را الغا نماید و کسی رب دیگری
نباشد و کسی هم رعیت دیگری نباشد. فرمود: ما همه بندگان خداییم. یک ربّ
داریم به نام خدا و یک قانون الهی داریم. هیچ کس عقیدة خود را بر دیگری
تحمیل نکند و هرچه خدا فرمود، ما میپذیریم.
قرآن کریم در سوره انبیا
بعد از بیان سیرة انبیا(ع) میفرماید: «ان هذه امتکم امه واحده وانا ربکم
فاعبدون» (انبیاء: 92)؛ یعنی نه تنها مسلمانان امت واحدند، بلکه مسلمانان،
مسیحیان، کلیمیان و همه پیروان انبیای الهی یک امتاند؛ زیرا اعتقاد به یک
مرجع و معاد دارند و معتقد به اصل رسالتاند.
در زمان حکومت حضرت
امیرالمؤمنین(ع) بعد از اینکه مأموران اموی در بخشی از قلمرو حکومت علی(ع)
تاختند و غارت کردند و زنهای مسلمان و همچنین غیر مسلمان از این بابت آسیب
دیدند، وجود مبارک امیرالمؤمنین، سربازان خود را جمع کرد و برای آنها
سخنرانی کرد و فرمود: به من گزارش رسیده است که غارتگران اموی بر بخشی از
منطقة حکومتی من تاخته و بعضی از زنان مسلمان و غیرمسلمان آسیب دیدهاند.
مأموران اموی مقداری از زیورهای زنان را به غارت بردهاند.
اگر یک مرد
مسلمان با شنیدن این حادثه جان بدهد، از نظر من قابل ستایش است. نه تنها
ملامت نمیشود، بلکه تقدیر هم میشود که چطور در حکومت اسلامی، بیگانهای
میآید و زر و زیور زن یهودی یا مسلمان را به غارت میبرد. در همین خطبه
میفرماید: آنها چه زیور دست زن مسلمان را و چه زیور دست زن غیرمسلمان را
به غارت میبردند، برای من یکسان بود. اگر کسی با شنیدن این جریان جان
بدهد، نه تنها ملامت نمیشود، بلکه به این کار جدیر و لایق است. 1از اینجا
معلوم میشود که نظام اسلامی میخواهد زندگی مسالمتآمیزی را با پیروان
انبیای الهی داشته باشد.
3ـ رابطه با ملتهای غیر موحد
قرآن
کریم بعد از تبیین رابطه میان مسلمانان با مسلمانان و غیرمسلمانانی که
موحدند، کیفیت رابطة بین مسلمانان و سایر افرادی را که اصلاً پیرو هیچ یک
از مکاتب الهی نیستند، این گونه تبیین مینماید: «لا ینهاکم الله عن الذین
لم یقاتلوکم فی الدین ولم یخرجوکم من دیارکم ان تبرّوهم وتقسطوا الیهم ان
الله یحب المقسطین» (ممتحنه: 8) مشرکین و کافران دو گروه بودند: عدهای اهل
توطئه بوده و سعی میکردند مسلمانان را بکشند یا تبعید کنند یا زندانی
کنند یا اموالشان را مصادره و غارت کنند. گروه دیگر، کاری با مسلمانان
نداشتند. اگر کافری از گروه دوم مورد لطف مسلمانان قرار بگیرد، نه تنها بد
نیست، بلکه این کار محبوب خداوند است. خداوند نمیفرماید با کافران زندگی
مسالمتآمیز نداشته باشید و یا نسبت به آنها قسط و عدل را اعمال نکنید،
بلکه میفرماید: ستمپذیر نباشید، اگر گروهی به شما ستم نکردند ـ اگرچه
مسلمان نیستند و کافرند ـ شما نیز زندگی مسالمتآمیز همراه با قسط و عدل را
با آنها برقرار کنید.
نشانه اینکه کافر از امنیت اسلامی برخوردار
است، آیة قرآن است که به نبی گرامی دستور میدهد: «و ان احد من المشرکین
استجارک فاجره حتی یسمع کلام الله ثم ابلغه مامنه ذلک بانهم قوم لا یعلمون»
(توبه: 6)؛ یعنی اگر یکی از مشرکین خواست با شما رابطة فرهنگی برقرار کند و
به کشور شما بیاید تا آیات الهی را بشنود و بررسی کند، شما باید اولاً:
مرز را برای او باز بگذارید؛ ثانیا وقتی داخل مرز شد، از او حراست کنید که
هیچ آسیبی به او نرسد؛ ثالثاً بگذارید تا او سخن الهی را گوش بدهد، بعد اگر
نپذیرفت و خواست به کشورش برگردد، شما موظفید که او را از مرز خود به
سلامت خارج کنید.
«استجاره» یعنی جوار خواستن و «جوار» نیز به معنای
پناه است. اگر کسی پناهندگی فرهنگی خواست که بیاید در کشور اسلامی درباره
اصول اسلامی و الهی مطالعه کند، نظام اسلامی موظف است او را بپذیرد و همه
امکانات امنیتی را برای او فراهم کند و به او فرصت بدهد و اگر نپذیرفت و
خواست برگردد، باز هم همکاری کند. این دستور در صدر اسلام عمل میشد، الآن
هم قابل اجراست. از این رو چنین دینی میتواند به عنوان بهترین عامل برای
روابط بینالملل مطرح شود.
4ـ رابطة بینالمللی با مستکبران (نظام سلطه)
از
دیدگاه اسلام زندگی مسالمت آمیز با کافری که علیه اسلام و مسلمین تلاش و
کوشش میکند، ممکن نیست، بلکه با آنها فقط باید ستیز کرد. آنها گروه
مستکبران اند، نه صرفاً کفار. قرآن بین کافر و مستکبر، فرق میگذارد و
میفرماید: با کافری که با شما اهل نبرد نباشد، میتوانید زندگی عادلانه
داشته باشید؛ ولی با مستکبران نمیتوانید این چنین زندگی کنید؛ زیرا آنها
شما را رها نمیکنند. آنها خون، مال و عرضتان را برای خود حلال میشمارند.
آنها با هیچ تعهدی حاضر نیستند زندگی کنند و هیچ پیمانی را محترم
نمیشمارند. اگر با چنین گروهی بخواهید میثاق بینالمللی ببندید، آنها امضا
نمیکنند. اگر قطعنامهای را اجرا کنید، آنها اجرا نمیکنند و اگر
رابطهای را براساس تفاهم، تنظیم و تدوین کنید، آنها نقض میکنند. لذا قرآن
کریم دربارة این گروه مستکبر میفرماید: «و ان نکثوا ایمانهم من بعد عهدهم
و طعنوا فی دینکم فقاتلوا ائمه الکفر انهم لا ایمان لهم لعلهم ینتهون»
(توبه: 12)؛ یعنی با رهبران و سران ستم بجنگید، نه برای اینکه آنها ایمان
ندارند و کافرند، بلکه برای آنکه آنها اهل میثاق و عهد نیستند. شما اگر
بخواهید با یک ملت و گروه زندگی کنید، به ناچار باید روابط تجاری، فرهنگی
و... داشته باشید.
این در حالی است که رفتار این گروه به گونهای است
که اگر بخواهید فکرتان را منتقل کنید، آنها میکوشند که فکرشان را تحمیل
کنند و فکر شما را نپذیرند و اگر رابطة سیاسی برقرار کنید، میخواهند سیاست
خود را تحمیل کنند و آرای سیاسی شما را نپذیرند. در روابط صنعتی میخواهند
از صنایع شما استفاده کنند؛ ولی صنایع خود را در اختیار شما قرار ندهند...
در نتیجه با چنین گروهی نمیتوان زندگی کرد. اینها در هر صورت، رفتار
طلبکارانه دارند.
از این رو قرآن کریم میفرماید: با این گروه
مقاتله کنید: «فقاتلوا ائمه الکفر»؛ چرا؟ چون «انهم لا ایمان لهم لعلهم
ینتهون»؛ آنها یمین، سوگند، میثاق، عهد، نذر و مانند آن را محترم
نمیشمارند و به آنها پایبند نیستند. با چنین گروهی نمیتوان زندگی کرد.
روابط بینالمللی یعنی ارتباط بین مردمی که هیچ کدامشان داعیه استکبار
ندارند. قرآن کریم درباره صهیونیستها همین پیام را به ما ارائه میدهد: «و
منهم امیون لایعلمون الکتاب الا امانی و ان هم الا یظنون»(بقره: 78). بعد
میفرماید: «... و منهم من ان تامنه بدینار لا یوده الیک الا ما دمت علیه
قائماً ذلک بانهم قالوا لیس علینا فی الامیین سبیل و یقولون علی الله الکذب
و هم یعلمون» (آل عمران: 75).
رعایت امانت جزء اصول بینالمللی است؛
اما آنها خیانت میکنند و میگویند: «لیس علینا فی الامیین سبیل...» با این
حال، خود را اهل کتاب میدانند و حتی میگویند: مال و خون آنها (مسلمین)
برای ما حلال است. چنین گروهی قابل همزیستی نیست؛ لذا خداوند درباره
مستکبران دستور مقاتله دائمی و مستمر صادر کرده است.
اسلام نه دین
انزواست ـ تا جدای از جهان زندگی کند ـ و نه سلطهپذیر و سلطهگر است. در
عین حال که در سوره مبارکه ممتحنه رابطه با کفار را امضا کرده است، در سوره
انفال و توبه، آنها را قابل زندگی مسالمتآمیز نمیداند.
کافر گرچه
اصول الهی را نمیپذیرد؛ اصول انسانی را میپذیرد؛ اما مستکبر نه اصول الهی
را میپذیرد و نه اصول انسانی را؛ چرا که خوی استکبار، پیمانشکنی است.
مستکبر همواره خود را تحمیل میکند و به هیچ پیمانی احترام نمیگذارد. از
این رو در اسلام، هرگونه رابطه با مستکبر نفی شده است. قرآن کریم
میفرماید: «... و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» (نساء:
141)؛ یعنی کافر بر مسلمان سلطه و راه نفوذ ندارد؛ نه راه نفوذ علمی دارد
که با احتجاج بتواند اسلام را به عنوان دین باطل معرفی کند؛ زیرا فرمود:
«قل فلله الحجه البالغه...» (انعام: 149) و نه راه نفوذ تشریعی دارد که
بتواند بر مسلمین حکومت کند. بنابر این هم سلطه تشریعی نفی شده و هم سلطه
فرهنگی.
ابراهیم خلیل بعد از آنکه خوی استکبار مستکبران را به آنها
تفهیم کرد، فرمود: «و ان کذبوک فقل لی عملی و لکم عملکم انتم بریئون مما
اعمل و انا بریء مما تعملون...» (یونس: 41)؛ من و پیروان من، از شما
بیزاریم. «قد کانت لکم اسوه حسنه فی ابراهیم و الذین معه اذ قالوا لقومهم
انا برآوا منهکم و مما تعبدون من دون الله کفرنا بکم و بد ابیننا و بینکم
العداوة و البغضاء ابداً حتی تؤمنوا بالله وحده...» (ممتحنه: 4) این اعلان
تبری هم از سوی ابراهیم است و هم از سوی پیروان ابراهیم، و خدا هم در قرآن
میفرماید: «ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین
آمنوا والله ولی المؤمنین» (آل عمران: 68)؛ شایستهترین مردمی که به
ابراهیم تأسی کردند، اصحاب و پیروان با ایمان او بودند. پیامبر اسلام هم به
مکتب او اقتدا میکند ـ نه به شخص ابراهیم ـ و مؤمنین هم به پیامبر اسلام
اقتدا میکنند.
کافر اگرچه دستورات الهی را اجرا نمیکند، فرمان فطرت
را ارج مینهد و بعضی از حقوق را عمل میکند؛ ولی مستکبر، نه به دستورات
الهی وقعی مینهد و نه برای فرامین فطرت ارزشی قائل است. از این جهت است که
سالار شهیدان فرمود: اینها گذشته از کفرشان مستکبرند و گذشته از شرکشان
مستبدند و با مستبد نمیتوان کنار آمد.
5ـ رابطه با منافقان
وقتی
منافقین در مکه ماندند و به مدینه هجرت نکردند و در بین مؤمنان، اختلاف
نظر پیش آمد [و عدهای جنگ با آنان را مجاز و عدهای دیگر ممنوع
میدانستند] قرآن کریم خطاب به مؤمنان فرمود: چرا درباره منافقین دو نظر
دارید؟ «فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا تریدون... فلا
تتخذوا منهم اولیاء حتی یهاجروا فی سبیلالله فان تولوا فخذوهم و اقتلو هم
حیث وجدتموهم ولا تتخذوا منهم ولیا و لا نصیراً» (نساء: 88 و 89) ماندن در
دارکفر برای مسلمانی که نتواند دختر و پسر خود را حفظ کند، جایز نیست.
فرمود: چرا اینها به مدینه نمیآیند؟ الآن که حصر برداشته شد! اینها ماندند
که برای مشرکان جاسوسی کنند. چرا (شما مؤمنان) در مورد اینان دو گروه
شدید؟ چرا برای کسانی که خداوند آنان را بر اثر بدرفتاری و گناهی که کردند،
فرو برد، دلسوزی میکنید؟ آیا میخواهید آنها را هدایت کنید؟ اینها بر اثر
سوء عقیده و اخلاق خود به دام مشرکین افتادند. اینها نه تنها خود کافرند،
بلکه میخواهند شما هم برگردید و کافر شوید. تلاش و کوشش آنها این است که
بر شمار فشار اقتصادی وارد کنند تا در اثر این کار دست از پیامبر بردارید.
قرآن
در سورة منافقون از این دسیسه پرده برمیدارد: «... یقولون لا تنفقوا علی
من عند رسول الله حتی ینفضوا...»(منافقون: 7) منافقین میگویند: فشار
اقتصادی وارد کنید و مسلمانان را در تنگنای اقتصادی قرار بدهید تا مجبور
شوند پیامبر را تنها بگذارند و وقتی پیامبر را تنها گذاشتند، محاصره و
گرفتن شخص پیامبر، مشکل نخواهد بود؛ اما خداوند میفرماید: «... ولله خزائن
السماوات و الارض و لکن المنافقین لایفقهون» (همان)
اولاً: مسلمانان که این مشکل اقتصادی را تحمل میکنند، بدانند خزائن، آسمانها و زمین در اختیار خداست.
ثانیاً: مگر آنها میتوانند نان و آب مسلمانان را قطع کنند؟
بنابراین
وظیفه مسلمانان در قبال این گروه، مقاومت در برابر جنگ روانی و فشارهای
اقتصادی و نیز هوشیاری در برابر توطئه منافقانه آنها در همراهی با دشمنان
خارجی است.
قانون برائت از مشرکین
قانون برائت از مشرکین، جزء
برنامههای رسمی حج ابراهیمی است و آنها که حج را اقامه کردهاند، نه تنها
حج را به جا آوردهاند، بلکه اصل برائت از مشرکین را هم اجرا کرده و به جا
آوردهاند. سؤال این است که اگر اسلام یک دین بینالمللی است و خواستار
روابط حسنه با همة ملل است، چگونه برائت از مشرکین را توجیه خواهد کرد؟جواب
این است که بین کافر و مستکبر فرق است. کافر کسی است که اگرچه خدا را قبول
ندارد؛ ولی اصول انسانی را میپذیرد، نه ستم میکند و نه ستم میپذیرد،
عهد و پیمان را گرامی میشمارد، و در امانت خیانت نمیکند، به عهد وفا
میکند، به پیمان و میثاق احترام میگذارد... لذا چون این گونه از احکام
جزء دستورات بینالمللی است، ما هم موظف هستیم عهد و پیمان را محترم
بشماریم و نقض نکنیم؛ خواه طرف ما مسلمان باشد، خواه کافر. ولی مستکبر آن
کافر سلطهگری است که وقتی دستش به خون، عرض و مال مردم برسد، در تعرض
کوتاهی نکند. چنین انسان، فرد یا گروهی از هیچ حقی برخوردار نیست. از این
جهت، قانون برائت از مشرکین (یعنی برائت از مستکبرین) جزء برنامههای حج
ابراهیمی است. ابراهیم خلیل(ع) که به عنوان پدر ملل توحیدی محسوب میشود،
هم با کافران زندگی مسالمتآمیز داشت و هم با مستکبران در نبرد و ستیز بود.
آیات ابتدایی سوره مبارکه توبه که در مورد برائت از مشرکین است، سند
زندهای برای همین مطلب است: «الا الذین عاهدتم منالمشرکین ثم لم ینقصوکم
شیئا و لم یظاهروا علیکم أحداً فأتموا إلهیم عهدهم إلی مدتهم إنّالله
یحبّالمتقین» (توبه: 4)، اگر مشرکین با شما پیمان بستند و نقص و نقضی در
این پیمان راه ندادند؛ نه کوتاه آمدند و نه پیمانشکنی کردند، شما نیز تا
آن مدتی که پیمان بستید، حق تعرض ندارید، گرچه آنها مشرک هستند، اما چنانچه
نقض عهد کردند و پیمانشکن شدند، شما هم مجاز هستید که آن پیمان را برهم
بزنید و عمل نکنید. پس مادامی که به مرز استکبار نرسد، میثاق با آنهاست و
عهد با ایشان گرامی است.
قرآن کریم بعد از اینکه حکم این گروه را بیان
میکند، میفرماید: آن مشرکین که مستکبر هستند، خدا و پیامبر خدا از آنها
بیزارند. شما هم که به پیامبر تأسی میکنید، باید برائت خود را از آنها
اعلان کنید: وأذان منالله و رسوله إلیالناس یومالحج الاکبر أنالله بریء
منالمشرکین و رسوله فإن تبتم فهو خیر لکم و إن تولیتم فاعلموا أنکم غیر
معجزیالله و بشرالذین کفروا بعذاب ألیم (توبه: 3) دو ندا در جریان حج مطرح
است: یکی ندای ابراهیمی است و دیگری ندای محمدی. ندای ابراهیمی در سوره حج
بیان شده است: «و أذّن فیالناس بالحج یأتوک رجالاً و علی کل ضامر یأتین
من کل فج عمیق» (حج: 27) ذات اقدس اله به معمار کعبه (ابراهیم خلیل(ع))
دستور داد تا اعلان نماید که هر کس که مستطیح است به مکه بیاید. هر که توان
دارد از روستا و شهری که هست، بگذرد و بیاید. وقتی به کعبه آمدند و به
طواف کعبه بار یافتند و به مراسم حج دست یافتند، این حج اکبر است. آن وقت،
نوبت به اعلان نبی گرامی اسلام(ص) میرسد که به گوش جهانیان برساند: «و
أذان منالله و رسوله الی الناس یومالحج الاکبر أنالله بریء من المشرکین و
رسوله فإن تبتم فهو خیر لکم و إن تولیتم فاعلموا أنکم غیر معجزی الله و
بشرالذین کفروا بعذاب ألیم» (توبه: 3)؛ یعنی پیامبر این اعلان را باید به
گوش جهانیان برساند که همه در آن مراسم جمع شوند و آن اعلان این است که
پیامبر خدا به تبعیت از خدا، برائت از مشرکین میکند.
این مشرکین
کسانی هستند که هیچ عهد، پیمان و میثاقی را حرمت نمینهند. پس در حقیقت این
برائت از مستکبرین است، نه مشرکین. متأسفانه بسیاری از افرادی که در
کشورهای اسلامی زندگی میکنند، مسأله خدا برایشان حل نشده است؛ چرا که در
راه تحقیق قدم برنداشتند، لذا نسبت به آفریدگار هستی در شک و حیرت به سر
میبرند، اما با این حال، خون و مال آنها محفوظ است؛ چون در پناه و سایه
دولت و کشور اسلامی زندگی میکنند. بنابراین برائت از مشرکین در حقیقت
برائت از مستکبرین است.
اصول حاکم بر رابطه با کفار
1ـ
منبع رابطة قلبی و روابط پنهانی و محرمانه با کفار: اسلام اگرچه روابط با
کفار را امضا میکند؛ ولی به مسلمانان دستور میدهد این رابطه را در محدودة
جان، راه ندهند. مسلمانان اگر خواستند با یکدیگر رابطه برقرار کنند، ضمن
اینکه روابط تجاری، صنعتی، سیاسی و مانند آن دارند، میتوانند به قلب
یکدیگر راه پیدا کنند؛ چون هر دو مسلمان و مؤمناند.
قرآن در مورد عدم
ایجاد پیوند قلبی با کفار میفرماید: «یا ایّها الذین آمنوا لا تتخذوا
بطانه من دونکم لا یألونکم خبالا ودّوا ما عنتم قد بدت البغضاء من أفواههم و
ما تخفی صدورهم أکبر قد بینا لکم الایات ان کنتم تعقلون» (آل عمران: 118)؛
شما نباید بیگانگان را بطانه (آستر) جامهتان و محرم اسرارتان قرار دهید.
آنها را به قلبتان راه ندهید که در درون جانتان محبت آنها جا پیدا کند.
اسلام اگر رابطة بینالمللی حتی با کفار را جایز بداند، در حد ظهاره است،
نه در حد بطانه؛ یعنی میتوانید کالا بفروشید و کالا بخرید، میتوانید
مصالح نظامی را مبادله کنید و میتوانید مسائل سیاسی را مبادله کنید، ولی
اولاً: هرگز محبت آنها را به درون جانتان راه ندهید و ثانیا: آنها را از
نظر مسائل سیاسی، محرم اسرار نظامتان نکنید.
اما چرا نباید کفار را به
درون جان راه داد؟ زیرا نهی از منکر درجاتی دارد که اولین درجة آن انزجار
قلبی از بدی و بدان است. در مقام قلب، موظفیم که هم بدی را بد بدانیم، و هم
بدان را دوست نداشته باشیم و اگر مسلمان و مؤمنی، انسان معصیتکار را دوست
بدارد، به اولین درجه نهیازمنکر عمل نکرده است؛ چون بر هر مسلمانی واجب
است که از معصیتکار منزجر باشد.
2- منع رابطة تأییدگرایانه نسبت
به مکتب کفر: بخش دیگر بحث آن است که رابطة تأییدگرایانه و کمک به کفار
ممنوع است؛ مثلاً اگر خرید و فروش و مبادلات دیگر مایة تأیید مکتب باطل
شود، ممنوع است.
3- پایبندی به پیمانها: رعایت میثاق نسبت به کفار
واجب است. در اینباره مصادیقی قابل طرح است که در آن موارد، رعایت پیمان
ضروری و لازم شمرده شده است:
الف – پناهندگان سیاسی
اگر کسی به
شما ستم کرد؛ ولی به کشوری که شما با آن کشور، میثاق پذیرش پناهندگی سیاسی
دارید، پناهنده سیاسی شد، حق تعرض به او را ندارید. خداوند متعال در سورة
مبارکة نساء میفرماید: با منافقین یا بداندیشان کفرورز که علیه اسلام و
مسلمین در تلاش و کوشش بودند، نبرد کنید: «الا الذین یصلون الی قوم بینکم و
بینهم میثاق او جاوکم حصرت صدورهم ان یقاتلوکم او یقاتلوا قومهم و لو
شاءالله لسلطهم علیکم فلقاتلوکم فان اعتزلوکم فلم یقاتلوکم و القوا الیکم
السلم فما جعلالله لکم علیهم سبیلا» (نساء: 90) مگر اینکه به گروهی
بپیوندند که شما میثاق و تعهد دوجانبه دارید که پناهندگان سیاسی را به کشور
اصلی آنها برنگردانید. اگر چنین تعهدی نسبت به کشور دیگری دارید و دشمنان
شما به آن کشور پناهنده شدند، شما حق تعرض به آنان را ندارید.
ب – پیمان عدم تعرض
افرادی
که در صدر اسلام مسلمان شدند، وقتی وجود مبارک نبیاکرم(ص) به مدینه
مهاجرت نمود، موظف شدند که از مکه به مدینه مهاجرت کنند و آنها که مهاجرت
کردند، اولیای یکدیگر شدند: «ان الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و
انفسهم فی سبیلالله و الذین آووا و نصروا اولئک بعضهم اولیاء بعض...»
(انفال: 72)، ولی آنها که تنبلی کردند و مهاجرت نکردند و در همان مکه
ماندند: «... والذین آمنوا و لم یهاجروا ما لکم من ولایتهم من شیء حتی
یهاجروا...» (همان) با اینکه ایمان آوردند؛ ولی چون مهاجرت نکردند، رابطة
ولایی بینشان مطرح نیست؛ و لکن اگر مشکل دینی داشتند و عدهای بر آنها حمله
کردند یا مورد خشم عدهای قرار گرفتند، شما از این جهت که آنها مؤمن
هستند، باید یاریشان کنید «و ان استنصروکم فیالدین فعلیکم النصر الا علی
قوم بینکم و بینهم میثاق و الله بما تعملون بصیر» (همان). با این حال اگر
آن طرف درگیر با شما میثاق عدم تعرض بست، شما حق ندارید مسلمان را یاری
کنید. یاری کردن مسلمان امر واجب است؛ اما واجبتر از آن، رعایت میثاق
بینالمللی است.
ج – پرداخت دیه به کفار
اگر کسی مؤمنی را
عمداً کشت، علاوهبر اینکه قصاص میشود – اگر توبه نکرده باشد – کیفر او
جهنم است و اگر از روی خطا و اشتباه مؤمنی را کشت، باید دیه را به
بازماندگان مقتول مسلمان بپردازد و اگر بازماندگان مقتول، مسلمان نباشند و
جزء کفار و دشمنان اسلام باشند، حق پرداخت دیه وجود ندارد؛ ولی اگر عهد و
پیمانی بین مسلمانان و کفار بسته شده باشد که هیچکدام از دو گروه، خونشان
هدر نرود، در این شرایط باید به میثاق خود احترام بگذارند و دیه را به
بازماندگان بپردازند. بنابراین در مسألة دیه وارث، اگر تعهد متقابل وجود
داشته باشد که خونی از هیچکس ریخته نشود، باید خونبها را به طرف مقابل –
اگرچه کافر است – پرداخت کرد.
د – رعایت مقررات جنگی
اسلام حتی
در مسألة جنگ نیز رعایت میثاق و پیمان را ضروری میداند، مثلاً اگر در متن
جنگ پیمانتان این است که اول پیادهنظام بجنگد، باید رعایت کنید. در عصر
حاضر که سبک جنگها عوض شده است اگر بنا شود که اول نیروی هوایی وارد عمل
شود، نیروی زمینی نباید وارد عمل شود و اگر دو طرف تعهد کردند که اول نیروی
هوایی وارد عملیات شود و بعد نیروی زمینی یا بالعکس، دولت اسلامی نباید
تخلف کند. در سیرة امیرالمؤمنین(ع) رعایت میثاق در جنگ، لازم و ضروری شمرده
میشد. در بعضی از جنگها امیرالمؤمنین(ع) به معاونین خود میفرمود: «ان
بیننا و بینهم حبلاً»؛ یعنی بین ما و دشمنان، یک طناب است که دو گروه را به
هم مرتبط میکند. ما پیمان بستیم و لذا حق تعرض نداریم. اگر پیمان در
محدودة مالی بود، حق تعرض به مال نیست و اگر در محدودة خون بود، حق تعرض به
خون نیست.
4- جبران خسارات
یکی از مسائلی که در روابط میان
نظام اسلامی و سایر جوامع اهمیت دارد، بحث جبران خسارات احتمالی در روابط
میان کشورهاست. به طور طبیعی در تعاملات کشورها با یکدیگر، همواره احتمال
ورود خسارات ناخواسته وجود دارد که پایبندی به جبران آنها به صلح و همزیستی
مسالمتآمیز بین کشورها، کمک شایانی میکند. از اینرو در اسلام، براین
امر مهم تأکید شده است؛ مثلاً وقتی یکی از فرماندهان اسلام، به نام خالد،
حمله کرد و یکصد بی گناه را کشت، نبی گرامی اسلام(ص) حضرت امیر(ع) را
احضار کرد و به ایشان فرمود: خالد به نام اسلام و مسلمین بدرفتاری کرده است
و علاوهبر اینکه خسارتهای مالی وارد کرده، عدهای را هم مصدوم نموده است.
تو از پول بیتالمال همة خسارتها را جبران کن، حتی اگر رمهسرایی آسیب
دیده یا ظرفی که سگها در آن آب مینوشیدند شکسته است، بهای آنها را هم از
بیتالمال بپرداز.
5- روابط عادلانه اقتصادی
به طور کلی در
مسائل اسلامی، گاه جنبة فقهی، گاه جنبة اخلاقی و گاهی هم جنبة رابطة
بینالمللی مطرح است. برای نمونه در موارد کمفروشی، مغبون کردن، غشّ در
معامله و احتکار، هم حکم فقهی وجود دارد، هم حکم اخلاقی – که این دو حکم از
حوزه بحث ما بیرون است – و هم حکم بینالمللی. یک وقت چنین بحث میشود که
مسلمان چنانچه خیانتی کند و کسی را عمداً مغبون کند، خلاف شرع مرتکب شده و
معصیت کرده است که این حکم، ناظر به جنبة فقهی است و یک وقت هم گفته میشود
که کمفروشی یا گرانفروشی و خیانت کردن یا مغبون کردن، کاشف از حرص و بخل و
مالدوستی است که اینها رذایل اخلاقی هستند.
اما گاهی هم اینگونه
مطرح میشود که کمفروشی و مغبونکردن دیگران حرام است؛ اگرچه خریدار
غیرمسلمان باشد. از این جهت این حکم به بحثهای مربوط به روابط بینالملل
ناظر است؛ یعنی اگر کشور اسلامی خواست کالای خود را به کشور غیراسلامی صادر
کند یا مثلاً یک مسلمان خواست محصول صناعی یا کشاورزی خود را به کشور
غیراسلامی صادر نموده و به غیرمسلمان بفروشد، آیا میتواند او را مغبون
کند؟ آیا میتواند گران بفروشد؟ آیا میتواند کم بدهد؟ این قسمت مربوط به
روابط بینالملل است؛ یعنی اسلام رابطة بین مسلمان و کافر و نیز رابطة بین
ملت مسلمان و ملت کافر، یا دولت اسلامی و دولت کفر را براساس قسط و عدل
تنظیم میکند و هرگز اجازه نمیدهد یک مسلمان هنگام فروش و صدور کالا به
کشور غیراسلامی، کم بفروشد؛ زیرا کمفروشی جایز نیست؛ اگرچه خریدار،
غیرمسلمان باشد ـ البته مسألة مال کافر حربی که فیء مسلمین است، از این
مسائل جداست ـ قرآن کریم کمفروشی را، به صورت مطلق، تحریم میکند، اگرچه
خریدار، غیرمسلمان باشد؛ چون دین اسلام دین جهانی است و میخواهد همة مردم
روی زمین را براساس عدل و قسط اداره کند. بنابراین حکم حرمت کمفروشی که
در سورة مبارکه مطففین آمده است، اختصاص به روابط بین مسلمین و محدودة حوزه
اسلامی ندارد: «ویل للمطففین الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون و اذا
کالوهم او وزنوهم یخسرون» (مطففین: 2 ـ 3)
مسألة حرمت تطفیف، تنها
مربوط به روابط بین مسلمین نیست که اگر کسی با مسلمان داد و ستد کرد،
کمفروشی حرام باشد؛ اما نسبت به کافر، کمفروشی حلال باشد. طبق این آیه
اگر کشور اسلامی کالایی به کشور غیراسلامی صادر کند و رابطة اقتصادی برقرار
کند، حتماً باید از کمفروشی بپرهیزد. در مسأله غبن هم اگر طرفین معامله
یکدیگر را مغبون کنند و یا در داد و ستد خیانت کنند و غش در معامله نمایند،
جایز نیست، خواه طرفین معامله مسلمان باشند یا غیرمسلمان.
پس رابطة
اقتصادیی که بین ملت مسلمان و ملت غیرمسلمان یا دولت اسلامی و دولت کفر شکل
میگیرد، باید براساس قسط و عدل باشد. چنین قانونی رابطة بینالملل را
براساس قسط و عدل تنظیم میکند. جامعتر از این آیه، آیات دیگری است که
اختصاص به مبادله کالا ندارند: «و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لاتعثوا فی
الارض مفسدین» (شعرا: 183)
«و إلی مدین أخاهم شعیبا قال یا قوم اعبدوا
الله ما لکم من إله غیره قد جاءتکم بینه من ربکم فأوفوا الکیل والمیزان و
لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تفسدوا فی الارض بعد إصلاحها ذلکم خیر لکم إن
کنتم مؤمنین» (اعراف: 85)
«ویا قوم أوفوا المکیال والمیزان بالقسط و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین» (هود: 85)
در
این آیات سخن از ناس است، نه مؤمنین. «بخس» به معنای «کم کردن» است.
خداوند میفرماید: هیچ چیزی را از هیچ کس کم نکنید؛ یعنی اگر بنا شد یک
استاد مسلمان برای شاگردان کافرش تدریس کند، نباید از وقت کلاسش کم بگذارد.
اگر مسلمانی را به کشور کفر فرا خواندند که برای دانشجویان غیرمسلمان درس
بگوید، چنین استادی مجاز نیست از حقش سوءاستفاده کند. بخس در «اشیاء» شامل
امور تجاری و غیرتجاری میشود؛ زیرا میفرماید: «و لا تبخسوا الناس
أشیاءهم»
این بخش از آیات، جزء غرر آیات محسوب میشود، لذا نبی گرامی
اسلام فرمود: «اوتیت جوامع الکلم»؛ یعنی خدا به من قانونهای کلی و جامع را
که از هر کدام آنها فروغ متعدد و فراوان استنباط میشود، عطا فرمود.
بنابراین اگر غیرمسلمان خواست چیزی را از مسلمان بخرد یا با او طرف عهد و
پیمان شود، در اینجا مسلمان دو وظیفه دارد: یکی اینکه در اصل معامله خیانت
نکند و دوم اینکه آبروی نظام اسلامی را حفظ کند. اگر مسلمانی متعهد شد که
کالایی را به کشور غیراسلامی بفرستد و در این فرستادن خیانت کرد؛ یعنی
مغبون کرد یا غش در معامله روا داشت یا کم فروخت، علاوه بر اینکه یک معصیت
کبیره مرتکب شده است، ساحت نظام اسلامی را نیز لکهدار نموده و به حیثیت
ملت و دولت هم آسیب رسانده است.
مثال دیگر حکم حرمت احتکار است؛ یعنی
اگر غذایی موردنیاز بشر بود و آن بشر خونش هدر نبود، احتکار در حق وی
نارواست و انسان نمیتواند جلوی موادغذایی انسانهایی را که خونشان محترم
است، بگیرد؛ یعنی انبارها را ببندد و مال را ذخیره کند تا گرانتر بفروشد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام به نمایندة رسمی خود دستور میدهد: «... فأن
رسولالله(ص) منع منه ولیکن البیع بیعا سمحا بموازین عدل و أسعار لاتجحف
بالفریقین من البائع و المبتاع فمن قارف حکره بعد نهیک إیاه فنکل به و
عاقبه فی غیر إسراف...» (نهجالبلاغه، نامه53)؛ اگر کسی فهمید احتکار حرام
است، بعد دست به احتکار زد، در حالی که تو او را از منکر نهی کردهای، او
را تنبیه کن و مورد عقوبت قرار بده؛ اما در این توبیخ و عقاب اسراف نکن.
منع
از احتکار اختصاص به حوزة اسلام و فرد مسلمان ندارد، بلکه نسبت به کافری
هم که در کشور اسلامی و در پناه دولت اسلامی، خونش محفوظ است، جریان دارد.
این مسأله (احتکار) هم از جهت اخلاق و هم از جهت فقه، حرمت دارد. ولی در
بحث روابط بینالملل، این سؤال مطرح است که اگر این کار حرام است، آیا نسبت
به همة مردم حرام است ـ اعم از مسلمان و غیرمسلمان ـ یا فقط نسبت به
مسلمین حرام است؟
ظاهر این آیات نیز مبین این است که در حق هرکس که
باشد، حرام است. پس اسلام روابط بینالملل را در بخشهای تجاری و اقتصادی،
معاملات پایاپای و مبادلات فرهنگی، بر محور قسط و عدل تنظیم میکند و هیچ
فرقی بین مسلمان و غیرمسلمان در این مسائل، مشاهده نمیشود. بنابراین،
حقیقتاً، چنین دینی توان آن را دارد که همه افراد بشر را به عنوان عائلة
خود تلقی نماید.
6 ـ رعایت اصول انسانی
برای آنچه دربارة رعایت قسط و عدل نسبت به تمام انسانها مطرح است، چند نمونه قابل ارائه است:
الف ـ برادری و برابری انسانی
یک
نمونه نامه رسمی امیرالمؤمنین(ع) به مالک اشتر میباشد. در آن نامه که به
«عهدنامة مالک» معروف است، حضرت امیرمؤمنان(ع) مرقوم فرمودند: «... ولا
تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم أکلهم فأنهم صنفان إما أخ لک فی الدین و إما
نظیر لک فی الخلق...» (نهجالبلاغه، نامه 53)؛ وقتی به مصر رسیدی و بر کرسی
قدرت تکیه کردی، نسبت به احدی گرگوار رفتار مکن و خوی خونآشامی در تو
نباشد، خواه نسبت به مسلمان و خواه نسبت به کافر؛ زیرا اگر آنها مسلمان اند
که برادر دینی تو هستند و اگر غیرمسلمان اند در آفرینش، همتای تو هستند.
یعنی
اصول انسانی بین تو و آنها مشترک است و این اصول مشترک انسانی را خدا
آفریده است، لذا باید این اصول را تکریم کرد. اگر انسان موحد بود، از کرامت
و برتری برخوردار است و اگر موحد نبود و اهل قسط و عدل انسانی بود، از
کرامت نسبی برخوردار است. انسان مادامی که دست به ستم دراز نکند، محترم
است.
ب ـ عدالت سیاسی
به نقل مرحوم کلینی(ره) کسی از حضرت موسی
بنجعفر(ع) پرسید: مردم دو منطقه با هم جنگ دارند و هر دو طرف کافرند و
نیازمند سلاح هستند و شغل ما هم سلاحفروشی است و این دو گروه که در جنگند،
از ما اسلحه میخواهند. بفروشیم یا نه؟ (سرّ این سؤال آن است که فروش
اسلحه به کسی که با مسلمانان در جنگ است، حرام است؛ اما اصل سلاحفروشی،
وقتی زمان جنگ نیست، محذوری ندارد). حضرت در جواب مرقوم فرمودند: «بهما...»
(الحرالعاملی، 1414 ق، ج 102: 17)؛ آری بفروش، اما شرط سلاحفروشی آن است
که اولاً: به هر دو گروه درگیر بفروشی، نه اینکه یک گروه را مسلح کنی و
گروه دیگر را محاصرة نظامی کنی و اسلحه نفروشی و ثانیاً: این جواز فروش فقط
شامل سلاحهای دفاعی میشود، نه سلاحهای تهاجمی؛ یعنی فروش شمشیر، تیر،
نیزه، خنجر و دشنه حرام است؛ اما فروش سپر و کلاهخود و دیگر سلاحهای دفاعی،
حلال. برپایه این حدیث، اسلام نه تنها اجازه نمیدهد که کسی علیه مسلمانان
مسلح شود، بلکه اجازه نمیدهد دو کشور متخاصم که هر دو کافر و غیرموحّدند،
با خرید سلاح از مسلمین به جنگ خانمانسوز خود ادامه دهند.
ج ـ عدالت قضایی میان کافران
وقتی
حکومت اسلامی تشکیل شد و پیامبر گرامی اسلام(ص) از جانب خداوند به عنوان
قاضی محکمه منصوب شدند، دستور رسید که اگر یهودیان مدینه یا مسیحیان اطراف
به محکمة تو آمدند، تو آزادی که آنها را در محکمة خاص خود بپذیری یا
میتوانی آنها را به محکمة خود آنها ارجاع بدهی؛ ولی به هر تقدیر، اگر
خواستی بین مسلمان و یهودی یا مسیحی یا بین دو یهودی یا دو مسیحی یا بین یک
یهودی و یک مسیحی، قضاوت و سمت داوری را به عهده بگیری، براساس قسط و عدل
حکم کن: «فإن جاؤک فا حکم بینهم أو أعرض عنهم و إن تعرض عنهم فلن یضروک
شیئا و إن حکمت فاحکم بینهم بالقسط إنالله یحبالمقسطین» (مائده: 42)
با
اینکه یهودیان جزء کینهتوزان نسبت به اسلام و مسلمین بودند؛ اما بعد از
قدرت یافتن اسلام و تسلط بر ایشان، روابط پیامبر(ص) با یهودیان مدینه
براساس قسط و عدل بود. گاهی از آنها مال قرض میکرد و بدون سوءاستفاده از
قدرت، آن را پس میداد. علیبن ابیطالب(ع) نیز به همین شیوه، حکومت را
اداره مینمود؛ یعنی با قدرتی که داشتند، با یهودی در حد یک مسلمان و
براساس قسط و عدل رفتار میکردند.
د ـ اصل تلاش برای صلح جهانی و منع اختلافافکنی و جنگافروزی
امیرمؤمنان(ع)
دربارة عصر بعثت و رسالت پیامبر(ص) میفرماید: هنگام بعثت نبیگرامی، مردم
زمین از حیث ملیت، ملت و دین گوناگون بودند «وأهل الارض ملل متفرقه». رسول
گرامی آنها را حیات بخشید و متحد کرد و هر انسانی موظف شد که از انسانهای
دیگر جدا نشود؛ اگر هر دو یک دین دارند، بر مدار همان دین متحد باشند و اگر
دین مشترک ندارند، بر مدار اصول مشترک انسانی، متحد باشند. اختلاف به سود
هیچکس نیست. هرکسی که خود را از جامعه جدا کرد، در واقع خود را از خیر
جامعه جدا کرده است و البته جدا شدن او از جامعه شرّی به جامعه نمیرساند.
امیرالمؤمنین(ع)
در این زمینه میفرماید: «... و إیاکم و الفرقة! فإن الشاذ منالناس
للشیطان کما أن الشاذ من الغنم للذئب ألا من دعا إلی هذا الشعار فاقتلوه و
لوکان تحت عمامتی هذه فإنما حکم الحکمان لیحییا ما أحیا القرآن و یمیتا ما
أماتالقرآن و إحیاؤه الاجتماع علیه و إمانته الافتراق عنه...»
نهجالبلاغه، خطبه 127)؛ یعنی همانطور که اگر گوسفند از رمه جدا شود، طعمة
گرگ میشود، کسی که از جامعه جدا شود، طعمة شیطنت شیطان میشود. بالأخره
این جامعه یا اسلامی یا انسانی. اگر کسی مسلمان است، بر محور اسلام، با
افراد دیگر متحد است و اگر غیرمسلمان است، بر اساس مدار و اصول انسانی، با
دیگران مشترک است.
اگرچه صدر خطبه دربارة برقراری وحدت بین مسلمانان
است؛ اما عموم تعلیل شامل ملتهای گوناگون میشود. حضرت دربیان جامع دیگری
میفرماید: «فإیاکم و التلوّن فی دینالله فإنّ جماعة فیما تکرهون منالحق
خیر من فرقة فیما تحبّون منالباطل و إنّالله سبحانه لم یعط أحداً بفرقة
خیراً ممن مضی و لا ممّن بقی» (همان، خطبه 176)؛ من نه تنها از راه تجربة
تاریخ، این سخن را با شما در میان میگذارم، بلکه از راه وحی نیز این راه
میگویم که چه در گذشته و چه در آینده، هیچ ملتی با تفرقه نتیجه نگرفته
است. [و نخواهد گرفت] هیچ طایفه، قبیله و خانوادهای با اختلاف، خیری ندیده
است، نه در گذشته و نه در آینده.
اسلام که دین وحدت است، سعی میکند
آن را حفظ کند و اگر جایی تفرقه است، سعی میکند آن تفرقه را به وحدت تبدیل
کند. لذا امام معصوم(ع) میفرماید: فروش سلاح تخریبی و تهاجمی در حال جنگ ـ
اگرچه هر دو گروه متخاصم، کافر باشند ـ حرام است. اسلام فروش سلاح را برای
دفاع تأیید میکند؛ اما برای تهاجم نه.
نبی اکرم(ص) وقتی قوانین حجاز
را براساس قسط و عدل تنظیم کرد، برهمین معیار برای دیگر مناطق نیز پیام
داد تا جهان را یکی کند. اگر در روزگار گذشته، ایرانیان بر اثر قدرتی که
داشتند یا رومیان بر اثر اقتداری که داشتند، درگیر بودند، نبیاکرم قیام
کرد تا هم اختلافات درون مرزی مردم حجاز را سامان دهد و هم اختلافات برون
مرزی را از بین برد و همة آنها را به یک اصل مشترک و هدف واحد فرا خواند؛
چون اگر آن دو ابرقدرت آن روز، یعنی ایران و روم، با هم درگیر میشدند، در
همان عصر، جنگ جهانی اتفاق میافتاد؛ زیرا در آن زمان، اکثر شهرها و
روستاها تابع یکی از این دو قدرت بودند. اینکه امیر مؤمنان(ع)، رسول گرامی
اسلام را معیار وحدت و الگوی اتحاد میداند، براساس نامههایی است که
پیامبر(ص) برای سران ایران و روم نوشت.
هـ ـ عفو و گذشت
حضرت
رسول(ص) بعد از پیروزی بر دشمنان و فتح مکه، عقدهگشایی نکرد، بلکه فرمود:
ما جنگ کردیم؛ اما نه برای خونریزی. انقلاب پیامبر (فتح مکه) برای
کشورگشایی نبود. لذا بعد از ورود به مکه، اعلان عفو عمومی نمود وبسیاری از
تبهکاران را بخشید، حتی خانة ابوسفیان را که سالیان متمادی علیه اسلام و
مسلمین تلاش و کوشش کرد، «بست» قرار داد و فرمود: هرکس به خانة ابوسفیان
برود، در امان است و خون او محفوظ است. گذشت از دشمن بر معیار کرم است. او
با این کار توانست روابط بینالملل را تضمین کند.
و ـ تقدم ارشاد و هدایت بر خشونت
اولیای
دین تا حد امکان از کشتار و کشتن انسانها (مؤمنین و غیرمؤمنین) جلوگیری
میکردند، مگر اینکه راه اصلاح و علاج مسدود شود و فرد به غدّه سرطانی
تبدیل شود که چارهای جز برش و عمل جراحی نیست. همانطور که داغ کردن در
طبّ سنتی گذشته، آخرین دارو بود. امیرالمومنین(ع) در یکی از بیانات نورانی
خود میفرماید: ما تا جایی که امکان دارد از راه نصیحت، موعظه، ارشاد،
هدایت و رهبری، شما را از تبهکاری باز میداریم و اگر هیچ کدام از اینها
اثر نکرد، آنگاه دست به شمشیر میبریم.
ز ـ نفی سلطهگری
در
اسلام، سلطهگری همچون سلطهپذیری مذموم و ممنوع است. از منظر قرآن، اگر
انسان به کسی آسیب برساند، همین ستم کردن، خودش دعا و مسئلت است؛ یعنی
خدایا کسی را بر ما مسلط کن تا ظلم کند. خود ظلم، دعاست. اینکه خداوند در
قرآن کریم میفرماید: «و اتاکم من کل ما سألتموه...» (ابراهیم: 34)، ناظر
به همین مطلب است. هر کس سنت و سیرتی دارد که با آن از خدا سئوال میکند:
«و لیخش الذین لوترکوا من خلفهم ذریه ضعافاً خافوا علیهم فلیتقوا الله و
لیقولوا قولا سدیدا» (نساء: 9)
اگر میترسید که فرزندانتان به تکدی
بیفتند، جامه کسی را از تن او بیرون نکشید، نان کسی را از دهان او نگیرید و
روزی کسی را قطع نکنید. لذا در سوره مبارکه انعام آمده است: «و کذلک نولّی
بعض الظالمین بعضاً بما کانوا یکسبون» (انعام: 129)؛ یعنی اگر کسی ستم
کرد، ظالمی را بر وی مسلط میکنیم تا این ظالم، مظلوم ظالم دیگر بشود، رنج
ببرد، ولی گنج اجر نصیب او نشده و ماجور نشود.
ظلم حتی نسبت به کافر،
بلکه نسبت به حیوان هم حرام است. دینی که اجازه نمیدهد هیچ مسلمانی به سگی
ستم کند، قطعاً اجازه نمیدهد که به یک انسان ستم شود. اگر کسی خواست مالش
را وقف کند که یک یهودی در این مملکت گرسنه نماند، وقف او صحیح است. اگر
کسی خواست مالی را وقف کند که یک ارمنی در کشور اسلامی گرسنه نماند، وقف او
صحیح است. این دین با چنین دید وسیعی میتواند جهانی باشد و روابط
بینالملل را تنظیم کند. با همان معیاری که اجازه نمیدهد، کسی ظلم کند، با
همان معیار هم اجازه نمیدهد کسی ظلمپذیر باشد.
آنچه را قرآن مطرح
میکند، نفی رژیم ارباب و رعیتی است و در واقع هم براندازی را بازگو میکند
و هم سازندگی را، چنان که در سوره مبارکه آل عمران آمده است: «ما کان لبشر
ان یوتیه الله الکتاب و الحکم والنبوه ثم یقول للناس کونوا عباداً لی من
دون الله ولکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون و
لا یامرکم ان تتخذوا الملائکه و البییین اربابا ا یامرکم بالکفر بعد اذ
انتم مسلمون» (آل عمران: 79ـ80).
خداوند به هیچ پیامبری کتاب و نبوت
نداد تا او مردم را به سوی خود و به سود خود دعوت کند، بلکه همه پیامبران
آمدهاند و گفتهاند که ما با هم بنده خدای یگانه و یکتا هستیم. حضرت مسیح
فرمود: «ما قلت لهم الا ما امرتنی به ان اعبدوا الله ربی و بکم و کنت علیهم
شهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنی کنت انت الرقیب علیهم و انت علی کل شیء
شهید» (مائده: 117)
پس رژیم ارباب و رعیتی ممنوع است؛ اما رژیم ربانی
بودن روا، بلکه لازم و واجب است. در رژیم ربانی، عالمی را ربانی میگویند
که از یک سو، ارتباطش با ربالعالمین مستحکم است و از سوی دیگر، پیوند
تدبیری و تربیتیاش نسبت به جوامع بشری قوی باشد. چنین عالمی که نسبت به رب
و تدبیر شدیدالربط است، خود و مردم را به الله دعوت میکند.
خاصیت
رژیم ربانی این است که مدار و معیار آن تعلیم و تدریس است: «کنتم تعلمون
الکتاب و بما کنتم تدرسون» (آل عمران: 79) نبی اکرم(ص) چون ربانی این امت و
اسوه ربانیین بود، خداوند خطاب به ایشان فرمود: «قل هذه سبیلی ادعوا
الیالله علی بصیره انا و من اتبعنی و سبحان الله و ما انا من المشرکین»
(یوسف: 108)؛ یعنی من خودم، مردم را به الله دعوت میکنم. پیروان من هم،
مردم را به الله دعوت میکنند و این دعوت براساس بصیرت و بینایی است. لذا
این معیار میتواند جهانی باشد.
پینوشت:
1. ر. ک. به شرح ابن ابی الحدید، ج 2: 74.