افغانستان
افغانستان
کشور افغانستان که در مرکز آسیا واقع شده است،در شمال با ازبکستان،ترکمنستان وتاجکستان؛در غرب با جمهوری اسلامی ایران؛در جنوب و جنوب شرق با پاکستان و در نقطه باریکی از شمال شرق با ترکستان شرقی،یا سین کیانگ چین مرز مشترک دارد.این کشور که در حدود650000کیلومتر مربع وسعت دارد،به دریا راهی ندارد واز چهار طرف با مرز های خاکی محدود می شود.
براساس یک سرشماری ناقص،که در سال1385 انجام شد،جمعیت این کشور15500000نفر اعلام شد،اما براساس تخمیل جمعیت آن کشور حدود 27755775نفر بوده است که 22%این جمعیت شهر نشین وبقیه کوچ نشین و روستایی بوده اند. (علیآبادی، 1375، ص 237).
گفته می شود که 99%مردم افغانستان مسلمان هستند،وکمتر از 1%باقی مانده هندو ویهودی هستند.از این تعداد،25الی30%شیعه اثناعشری،حدود 3%شیعه اسماعیلی و باقی مانده،سنی حنفی اند.
افغانستان از قومیتهای متعدد و خرده فرهنگهای گوناگون تشکیل شده است.بزرگترین قومیتهای ساکن این کشور غبارتند از افغان یا پشتون،تاجیک،هزاره وازبک.افغانها به طور عمده در جنوب و جنوب شرق کشور سکونت دارند.تاجیک ها نیز اغلب در شمال و شمال شرق کشور ساکن اند.منطقه تاریخی هزاره ها،نقاط مرکزی افغانستان است،ولی به سبب کوهستانی بودن وکم حاصل بودن این مناطق هزاره ها به مناطق دیگر کشور کوچ کرده اند.ازبکها نیز در شمال کشور سکونت دارند.(بختیاری،1385،ص18-20)
جنبش های اسلامی در افغانستان
برای شناخت جنبش های اسلامی در افغانستان به مطالعه موردی در بین این جنبش ها از میان ده ها و شاید صد ها جنبش در آن کشور تنها به دو مورد یعنی طالبان و حزب اسلامی می پردازیم.
طالبان
جنبههای سیاسی جنبش طالبان بر جنبههای اصلاحی و اجتماعی آن غالب است؛ زیرا با توجه به تاریخچة بیان شده، آنها عملاً کار خود را با تصرف یک شهرک مرزی و نجات یک کاروان از دست گروههای مسلح مجاهدین آغاز کردند؛ سپس به قصد گسترش اقتدار سیاسی و با سرعتی عجیب شهرها را یکی پس از دیگری با عملیات نظامی و کارهای اپراتیفی (اطلاعاتی عملیاتی) و خریدن فرماندهان محلی، به تصرف در آوردند. در واقع آنها میخواستند اصلاح را از بالا و با به دست گرفتن اقتدار سیاسی در جامعه ایجاد کنند. در جامعة افغانستان، مذهب، زبان، قومیت و موقعیت سیاسی و اجتماعی احزاب جهادی، هر یک مورد منازعه بود و فقط اسلحه و تجهیزات و امکانات نظامی بیشتر و قویتر میتوانست حرف آخر را بزند. در چنین وضعی، جنبش طالبان نیز طبعاً قبل از هر چیز خواهان اقتدار سیاسی بود. پس از تثبیت نسبی قدرت سیاسی بود که آنها زبان رسمی را به پشتو و تاریخ رسمی را به قمری تبدیل کردند و فقه حنفی را در محاکم به اجرا نهادند. اعمال فرهنگی دیگری مانند سختگیری بر زنان،لزوم ریش گذاشتن مردان و منع وسایل تصویری که قبل از تثبیت قدرت انجام میدادند، در جهت تحمیل الگوی زندگی روستایی بر مردم شهرها بود؛ زیرا سربازان روستایی آنها به محیط شهری عادت نداشتند و خود را میباختند.
در یک نظر بسیار خوشبینانه، اگر جنبش طالبان در کمند سیاستهای کلان منطقهای و جهانی نمیافتاد و به طور طبیعی رشد میکرد و در کار خود موفق میشد، پس از تثبیت قدرت سیاسی خود، احیاناً دست به اصلاحات فرهنگی دیگر نیز میزد. اما استعداد شگرف کشور افغانستان در قرار گرفتن دریک دور رقابت سیاسی باعث گردید که جنبش سیاسی طالبان به مرحلة دگردیسی خود نرسیده فرو پاشد.سابقة طولانی رقابتهای گستردة استعماری روس وانگلیس برسر افغانستان شاهد مطلب است.دردورة اخیرنیزرقابتهای منطقهای، یادآن رقابتهای استعماری را در خاطرة تاریخی ملت افغانستان زنده کرد.
پیش زمینههای جنبش طالبان
زمینههای تاریخی، داخلی و خارجی بحرانهایی را در افغانستان به وجود آورد که باعث پیدایش طالبان شد. گروههای قومی از نژادهای مختلفی در افغانستان سکونت دارند.( حقجو،1380، صص 32 ـ 25). از ابتدا به وجود آمدن این کشور در سال 1747 میلادی توسط احمد شاه درانی، به مدت صد سال مشکلی از این ناحیه پدید نیامده بود؛ ولی به تدریج با رسوخ ناسیونالیزم از اروپا به منطقه مشکلات آغاز شد. (کیهان هوایی، 1372، ص 22 ) تصفیه قومی ـ مذهبی هزارهها، نامگذاری کشور به نام یک قوم فاتح و اکثری، تعیین مرزها بر پایة اهداف استعماری روس و انگلیس، عدم حضور اقلیتهای قومی ازبک و هزاره در نظام حکومتی، تحمیل الگوی قومی پشتو به دیگران در تصمیم گیری (لوی جرگه) به جای مفاهیمی چون دموکراسی، قانون، مشارکت سیاسی و به وجود آمدن مذهب رسمی در مسیر پیدایش تاریخی خود، چالشهای جدی در افغانستان و حتی کل شبه قاره( صدیقی، صص 109 ـ)بودند.
برای مثال، گفته میشود احمد شاه درانی با براندازی حاکمان هندی «مرهته» در آغاز تشکیل افغانستان، تعادل قوا را در شبه قاره بر هم زد و زمینه قدرت گرفتن استعمار انگلیس فراهم شد.( موثقی، ص 193). همچنین تحمیل قرارداد مرزی دیورند توسط انگلیس، مسئلة پشتونستان را به صورت چالش سیاست پاکستان و افغانستان پس از سال 1947 م درآورد.(صدیق، ج 2، ص 667 ) پیدایش جنبش طالبان هم از اثرات پایانی این معاهدة شوم قلمداد میشود. علاوه بر این، پیوند تاریخی نهضتهای اسلامی شبه قاره و به خصوص پاکستان، تأثیر مستقیم در جنبش طالبان داشت.
پس از جنگ جهانی دوم، ابرقدرت آمریکا جایگزین انگلیس شد و دو بلوک شرق و غرب در جهان شکل گرفت. در این دوره دو حادثة بزرگ تأثیرات عمیق و شگرفی در جهان و بالطبع در افغانستان داشت؛ یکی تجاوز نظامی شوروی در 27 دسامبر 1979 م (دی 1357 ش) و دیگری پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 ش (فوریه 1979 م) در ایران.
تجاوز شوروی به افغانستان از طرف غرب، ادامة آرمان تاریخی اتحاد جماهیر شوروی در مورد تسلط بر خلیج فارس و آبهای گرم جنوب تلقی شد. انقلاب اسلامی نیز با توجه به جهت گیری ضد غربی رهبری و سیاستمداران انقلابی آن، آمریکا و غرب را به چاره جویی وا داشت. انقلاب اسلامی ایران اگر چه رادیکالیسم اسلامی را تجدید بنا کرد؛ با جنبش بنیاد گرایی شبه قاره در تفکر و استراتژی مقابله با غرب و نیز تجاوز شوروی به کشور اسلامی متفاوت بود. جنبشهای شبه قاره، بهره گیری از عقل و اجتهاد و نوآوری را روا نمیدانستند و جمود و محافظه کاری داشتند و غرب را به عنوان یک کل رد میکردند و در مقابل تجاوز شوروی هم معتقد به نبرد مسلحانه بود؛ اما رادیکالیسم اسلامی در ایران جمود فکری نداشت و غرب را یک کلی دارای اجزای خوب و بد میدانست. در مورد تجاوز شوروی هم رهبری انقلاب با آن مخالف بودند، اما دولت به محکومیت این عمل در مجامع بسنده کرده بود.
افغانستان در تعامل و تقابل مجموعه سیاستهای غرب و شرق از یک طرف و تأثیرات خارجی جنبشهای اسلامی شبه قاره و ایران و عربستان از طرف دیگر قرار گرفت. زمینة تضاد قومی ـ مذهبی و نژادی هم از قبل وجود داشت؛ بنابر این، بحرانها ظاهر شد. بحرانهای داخلی در دورة حکومت مجاهدین بر اثر جنگ داخلی و دخالتهای خارجی در افغانستان از این قرارند: بحرانهای اجتماعی هویت، مهاجرت، امنیت و توسعه (انکشاف)؛ بحرانهای سیاسی مشارکت، مشروعیت، دخالت و رقابت؛ و بحرانهای اقتصادی فقر، قاچاق، پول و تورم؛ و بالاخره بحرانهای فرهنگی بیسوادی و اخلاق خشونت، همگی محصول این دوره است. برخی از این بحرانها اثرات درازمدت خود را هنوز دارند. به عنوان مثال، بحران مهاجرت کشورهای همجوار و حتی دوردست را به فریاد و فغان واداشته است. جنبش طالبان در چنین بستری از بحرانهای داخلی به وجود آمد و به آنها دامن زد و خصوصاً در زمینة فرهنگی مردم را از دین و مذهب بیزار و به نفوذ مسیحیت دچار کرد و حتی بحران رقابت، ابعاد بین المللی گرفت.
تجاوز نظامی شوروی اساسیترین عامل خارجی پیدایش گروه طالبان در افغانستان بوده است. این تجاوز پیش از آنکه به شکست انجامد، تأثیرات عمدهای در افغانستان به جای نهاد. برخی از این تأثیرات عبارت اند از: قیام ملی، ورود احزاب جهادی به صحنة قدرت سیاسی، تشدید رقابتهای شرق و غرب، خود مختاری مناطق شیعه نشین در مرکز، رشد اسلام گرایی، امنیت و توسعه شهر کابل، شهرت احمد شاه مسعود در نبردهای چریکی،تجدید اهمیت ژئوپلتیک افغانستان، روی کار آمدن نجیب الله و مهاجرت. خروج ارتش سرخ در 15 فوریه 1989 م از افغانستان نیز باعث شد که حکومت نجیب الله عدهای از ملیشیای قومی از جمله ژنرال «تَنَی» و ژنرال «دوستم» و ژنرال «فهیم» را قدرت دهد.
قیام ملی و کوششهای احزاب جهادی باعث پیروزی مجاهدان شد. احزاب جهادی از کمکهای آموزشی و مالی ـ تسلیحاتی غرب و عربستان و بعضاً ایران بهره میبردند. عدهای از جنگجویان عرب و یک ثروتمند سعودی به نام بن لادن هم در این پیروزی شریک بودند. اینان هر یک در تحولات آتی نقش داشتند. کشورهای کمک دهنده هم انتظاراتی پیدا کردند. دو کشور پاکستان و ایران پذیرای مهاجرین بودند و هر چند با مشکلاتی رو به رو میشدند، از کمکهای بین المللی هم سود بردند.
در روند فروپاشی شوروی، دخالت نظامی در افغانستان یک عامل تسریع کننده بود. پس از آن هم از نظر سیاسی، آسیای میانه و دریای خزر به عنوان مناطق جدید حیاتی برای منافع استراتژیک غرب تعریف شد. راهیابی آسیای میانه به آبهای آزاد و انتقال نفت و گاز آن به بازارهای مصرف،[ پیش زمینههای اقتصادی ظهور طالبان را فراهم آورد. پاکستان در یک زد و بند سیاسی ـ اقتصادی و نظامی و با استفاده از بستر بحرانی در افغانستان، به کمک سرویسهای جاسوسی آمریکا و انگلیس و کمکمالی عربستان، جنبش وابستة طالبان را با هدف ایجاد امنیت مسیر تجارتش با آسیای میانه و خاتمه دادن به مسئلة سیاسی پشتونستان به وجود آورد.
افغانستان بر سر راه ارتباط اقتصادی فعال چین وخاور دور و آسیای جنوب شرقی (آ سه آن) به اروپا و بالعکس قرار دارد. بدین ترتیب، در آیندة نزدیک جادة بسیار قدیمی ابریشم احیا خواهد شد. در این بازی بزرگ، نقش راهبردی افغانستان و منافع سرشار اقتصادی ـ سیاسی آشکار است.
شدت رقابت آزمندانه برخی شرکتهای آمریکایی در بر عهده گرفتن نقش «سیا» برای پشتیبانی از طالبان و آلت دست قرار گرفتن تعدادی از احزاب و افراد به وسیلة کشورهای منطقه و همسایه و آمریکا، همه در همین چهارچوب منافع اقتصادی کلان قابل تفسیر است.
ماهیت جنبش طالبان
بعد از فروپاشی شوروی، منافع استراتژیک غرب و آمریکا با حضور دراز مدت نظامی آنان در هم گره خورد. حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس پس از جنگ در این منطقه، در همین شده است. این حضور همیشه با افزایش احساسات ضد آمریکایی همراه بوده است. با توجه به رفتار ناشایست نظامیان آمریکایی و افکار و عقاید موجود در افغانستان، لازمه حضور درازمدت در این منطقه، تغییر ساختاری همین افکار و عقاید، حتی همراه با استراتژی حذف فیزیکی، بود.
سیاستمداران آمریکایی در فاصله سالهای 91 تا 94 میلادی به افغانستان به عنوان یک مسئلة استراتژیک نمینگریستند. هنگامی که در سال 94 میلادی طالبان ظهور کرد، آنان به مسئلة افغانستان علاقهمند شدند. دخالتهای شرکتهای بزرگ آمریکایی و غیر آمریکایی همزمان با ظهور طالبان در افغانستان، به خوبی تغییرات دلخواهشان را روشن میکند. . ( گریس هال،1377، ص 230)
حاکمیت سرمایه در پشت صحنة سیاست آمریکا میخواست با قدرت نظامی طالبان،از بحرانهای اجتماعی،سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نامبرده در افغانستان ثمری بر چیند. اینبحرانها در کل منطقه گونهای انتظار برای صلح در افغانستان به وجود آورده بود. در آمریکا همواره همین حاکمیت سرمایه، استراتژیهای کلان را برای دولتمردان آمریکا تعیین میکند. سرکوب طالبان بهانة خوبی برای رویکرد دوبارةنظامیگری در سیاستهای آمریکا بوده است. دلیل این رویکرد، تحولات به وجود آمده در آسیا و اروپا در دهة گذشته بود. رشد چشمگیر اقتصادی چین در دهة نود میلادی با رقمهای درشت آغاز شد. این رشد نوید ظهور یک ابر قدرت اقتصادی آسیایی جدید را در کنار ژاپن میداد. اقتصاد چین حتی از بحران پولی آسیای جنوب شرقی کمتر آسیب دید و تقریباً سالم ماند. هند نیز به سرعت خود را به تکنولوژی ارتباطی مجهز کرد. روسیه آرزوی دستیابی به موقعیت شوروی سابق را دنبال میکرد و اروپای واحد نیز شکل گرفت. در چنین فضایی زمزمة جهانی شدن اقتصاد قوت گرفت. از طرفی بزرگترین اقتصاد جهان در آمریکا، چند سال در رکود بود.(فصلنامه خاورمیانه، شماره 27، همان،ص 33 )
نقش جنبش طالبان، زمینه سازی حضور دراز مدت آمریکا در راهبردیترین نقطة جهان در قلب آسیا و در افغانستان بود. در راه این هدف بزرگ، عدهای از احزاب مسلح و رقیب (بنیادگرا و رادیکال) در افغانستان و نیز رشد بنیادگرایی در پاکستان مانع به حساب میآمدند. سرکوب بنیادگرایان و رادیکالها در افغانستان،به جنبش «تحریک شدة سیاسی ـنظامی» طالبان و نیز افراد القاعده واگذار گردید. مزاری و مسعود نیز حذف شدند. جنبش طالبان علی رغم کمکهای آشکار و پنهان ائتلاف حکام عرب و پاکستان و آمریکا، توفیق کاملی به دست نیاورد، ولی حد لازم آن فراهم شد.
در سال 98 میلادی، در پاکستان هم عدهای خواستار برپایی جنبشی از نوع طالبان بودند. این جریان زمینههای خاص خود را در پاکستان داشت که جای بحث آن در اینجا نیست، اما با روی کار آمدن نظامیان (پرویز مشرف) در این کشور، جریان نامبرده و جنبش بنیادگرایی پاکستان دچار رکود شد.( جریان پرشتاب طالبان،ص 281 و افغانستان و مداخلات خارجی، ص 133)
بین سالهای 97 تا حادثة یازدهم سپتامبر 2001 میلادی طالبان به نود درصد خاک افغانستان مسلط بودند و به مرزهای کشورهای آسیای میانه رسیدند. این کشورها هم یک دوره رشد اسلامگرایی و جنبشهای مسلحانه را پس از فروپاشی شوروی تجربه کرده بودند. حتی کمکهای اتحادیة سه جانبة مخالف جبهة آمریکا، یعنی ایران، هند و روسیه، هم نتوانست مانع فتح مرکز و شمال افغانستان توسط جنبش طالبان و همجواری آنان با آسیای میانه شود. این اتحادیه مذکور تحت شرایط رشد ناسیونالیسم پس از فروپاشی شوروی با ملاحظات امنیتی شکل گرفته بود و بر خشونت و عداوت طالبان افزود. این خشم آنان علیه ایران، در قتل دیپلماتهای ایرانی در مزار بروز و نمود پیدا کرد. هنگامی که جنبش مسلحانه طالبان به مرزهای آسیای میانه رسید، کشورهای یاد شده از ارتباط آن جنبش نوظهور با جنبشهای کشورهای خود در هراس بودند. عمق اثرات این هراس از همکاری گستردة آنان با ائتلاف ضد تروریسم به رهبری آمریکا برای ریشهکنی طالبان و القاعده به خوبی آشکار میشود.(روا،1369، صص 66 ـ 73).
بدین ترتیب، جنبش طالبان راه حضور نظامی درازمدت در آسیای میانه را هم برای آمریکا فراهم کرد. در داخل افغانستان نیز زمینه برای روی کار آمدن یک دولت لیبرال متمایل به غرب آماده شد. اکنون در افغانستان رقابتها از صورت سیاسی ـ نظامی به صورت نظامی ـ اقتصادی ـ سیاسی تغییر شکل یافته است. البته قبلاً نظامیان، وابسته به سیاستهای بین المللی بودند و اکنون حضور نظامی غرب چشمگیر است.
بستر افکار جنبش طالبان
شهرهای قندهار، هرات و کابل روی هلالی واقع شدهاند که سالیان دراز تحت تأثیر افکار صوفیانه دو خاندان با نفوذ در افغانستان قرار دارند: یکی خاندان مجددی و دیگری خاندان گیلانی. خاندان نخست به حضرتهای شور بازار معروف اند و نزد تمام پشتونها و حتی شیعیان احترام دارند. اولین رئیس حکومت مجاهدین پس از پیروزی، حضرت صاحب مجددی، از همین خاندان بود. اما خاندان گیلانی بیشتر در جنوب نفوذ دارند. تصوف رایج در جنوب با هرات فرق دارد. در هرات «پیرها» اغلب عالم اند. اما در قندهار پیرها اغلب بیسوادند. اکثر مردم در جنوب پیرو فرقة نقشبندیه هستند. مذهب فقهی رایج نیز در این مناطق حنفی است(جبنشهای اسلامی معاصر، صص 194 و 197) افکار رایج در مناطق جنوب، نیز تحت تأثیر شاه ولی الله، عالم متفکر و متکلم نقشبندیه، است. وی موضعگیری خصمانهای درباره تشیع داشت و از نظر دیدگاههای بنیادگرایانه به گونهای مشابه وهابیان بود.( جریان پر شتاب طالبان، صص 94 ـ) آموزههای فکری شاه ولی الله با سابقة بیشتر در مدارس سنتی پاکستان نیز وجود دارد.
جنبش طالبان تحت تأثیر چنین زمینهای از افکار صوفیانه شاه ولی الله در مدارس جمعیت علمای اسلام در پاکستان پرورش یافت. این مدارس سنتی در اردوگاههای مهاجران افغانی در پاکستان فعال بودند. رهبر جمعیت العلمای اسلام، خود، یک پشتون درانی و با پشتونهای جنوب افغانستان از یک قبیله است. این حزب سیاسی پاکستان در شکل گیری و پرورش اعضای فعال جنبش طالبان نقش اساسی داشت. در هنگام به وجود آمدن جنبش،انگیزهای قوی برای باز گرداندن ظاهر، شاه سابق افغانستان،در میان قبایل درانی به وجود آمده بود. شاه سابق نیز از همین قبیله است.
مطابق با بررسی تاریخی ـ جغرافیایی پژوهشگران در چگونگی رشد جنبش طالبان، افکار آنها باید تحت تأثیر بنیاد گرایی موجود در پاکستان و جو صوفیانه جنوب افغانستان باشد.
عمل گرایی طالبان و چالش در تطبیق
این جنبش سرّی در عمل، هیچ گونه توضیحی از آرمانهای خود نداده است. احمد رشید در این زمینه میگوید:
شناخت پدیده طالبان به دلیل مسائل بسیار سرّی که ساختار سیاسی آنان، رهبری شان و فرایند تصمیم گیری درون جنبش را در بر گرفته است، بسیار دشوار به نظر میرسد. طالبان مطبوعات و بیانیههای سیاسی انتشار نمیدهند و کنفرانس مطبوعاتی برگزار نمیکنند، و چون گرفتن عکس و مشاهدة تلویزیون را ممنوع کردهاند، کمتر کسی تا کنون چهرة رهبران آنان را دیدهاست. ملا عمر، رهبر یک چشم طالبان، همچنان در پردة ابهام زندگی میکند. بدین ترتیب، طالبان پس از خمرهای سرخ کامبوج، سریترین جنبش سیاسی در دنیای امروز به شمار میرود.
تنها از روش عملی آنها میتوان برداشتهایی را به دست آورد. در این زمینه فرمانهای حکومتی و اعمال پلیس مذهبی آنان جلب توجه میکند. البته این موارد قابل تطبیق با وضع کنونی افغانستان نبود. از آنجا که رهبران جنبش و اکثر نیروی نظامی آن، درس خواندههای مکاتب سنتی روستا بودند، قصد تطبیق شرایط زندگی روستایی را در شهر داشتند.
در این راه آنها در قندهار و هرات به مشکل جدی بر نخوردند؛ زیرا این دو شهر به توسعه یافتگی کابل نبود. کابل و شمال در طول سالهای جهاد، نسبت به سایر مناطق افغانستان توسعه یافتهتر مینمودند. طالبان در تطبیق آموزهها و افکار ناگفتة خود، در این مناطق مشکل جدی داشتند و به همین دلیل بازیچه و مضحکة رسانههای غربی قرار گرفتند.
آنها ابتدا به طور مطلق عکس گرفتن را حرام کردند، اما بعد مجبور شدند عکسهای گذرنامه را قبول کنند. این اولین نمود از افکار جزمی آنان بود. آنان زنان و دختران را از آموزش و کار منع کردند و تلویزیونها را شکستند. این اعمال نوعی افراط در بنیاد گرایی بود. آنان گاهی در عمل پشتونْوالی (قوانین مورد قبول قبیله) را بر احکام شریعت مقدم میداشتند و از اجرای حدود و برپایی نماز فقط ظاهر آن را در نظر داشتند. این قشری گری آنان از نظر علما پنهان نمیماند، ولی خبرنگاران خارجی نمیتوانستند موارد آن را گزارش کنند. اجرای حدود اسلامی، برای خبرنگاران تبلیغ «اسلام برابر خشونت» بود. شدت فساد موجود در جامعه در دوران حکومت مجاهدین به طالبان اجازه میداد تا قاطعانه احکام قضایی را بدون اثبات شرعی اجرا کنند. مردم هم به خاطر دفع افسد به فاسد این گونه اعمال آنان را قبول میکردند.
اوج تنش رفتاری آنان در کابل و هنگام مواجهه با غیر نظامیان بود. افکار عمومی در داخل به چهرة واقعی آنان واقف شد. در کابل آنان با مسائل عدیدهای رو به رو بودند: اقوامی که از نظر نژاد، مذهب و زبان تفاوت میکردند، تورم، کارکنان زن سازمانهای کمک رسانی و سازمان ملل، دانشگاه، ایستگاه رادیو و تلویزیون، سینما، اطبای زن، مراسم عید نوروز، تاریخ و زبان رسمی، مراسم مذهبی شیعیان،موزه و آثار باستانی و مجسمههای عتیقه و حتی بازیهای رایج، معضلات پیش روی طالبان بودند. مسعود و نیروهایش با درک افکار و اعمال طالبان به بهانة حفظ جان مردم،در حقیقت آنان را به بلای طالبان گرفتار کردند و خود جان سالم به در بردند. گزارشگران خارجی هم یکی از معضلات طالبان بودند که مرتب برخوردهای خشن و دور از عقل و انسانیت طالبان را، به خصوص در مورد زنان، به جهان ارسال میکردند. در اثر ادامة این معضلات، نارضایتی عمومی کمکم بالا گرفت. جنبش که در ابتدا با ایجاد صلح، امنیت و نظم مورد استقبال مردم قرار گرفته بود، پس از چهار سال از آغاز خود و تصرف شهر مزار در سال 1998 م، دست به کشتار شیعیان زد.
جامعة بین المللی نیز در واکنش، تحریمهایی را وضع کرد تا طالبان ضمن اصلاح سیاستها همکاری خود را با القاعده قطع کنند. اما آنان به جای تغییر رفتار و سیاستهای خود، دست به تشکیل حکومت پلیسی خودکامه زدند. ماشین جنگی آنان هم پس از فتح مزار و مرکز در سال 1998 م (1377 ش) متوقف شد. طالبان در یک سیاست باج خواهانه برای رفع تحریمها، تهدید کردند که مجسمههای بودا در بامیان را ویران میکنند. این مجسمهها جزء میراث فرهنگی بشری به حساب میآمدند.
آنان تهدیدهای خود را قبل از فتح بامیان اعلام کرده بودند. با ادامة تحریمها بالاخره آنان مجسمهها و بسیاری از آثار باستانی موزة کابل را منهدم کردند؛ اما تحریمها برداشته نشد. چنین رفتاری تقابل جنبش با سلطه جویی غرب نبود، بلکه مطابق با منافع غرب، چهرةاسلام را در جهان مخدوش میکرد.
در اثر تداوم جنگها و مقاومت سرسختانة نظامیان «جبهة متحد» نیاز به سلاح و سرمایه افزایش یافت. کمکهای خارجی دیگر کفاف مخارج عظیم ماشین جنگی طالبان را نمیکرد و آنان به ناچار با مافیای مواد مخدر ارتباط برقرار کردند. کشت خشخاش هم به شدت رواج گرفت و مزید بر علت تحریم شد.
ضعفهای ساختاری امارت طالبان
با اینکه طالبان را میتوان یک جنبش سیاسی به حساب آورد، ولی در اندیشة سیاسی آنان، مشارکت مردم در امور ادارة جامعه و سرنوشت خود، راه نداشت و آنان باورهای خود را با زور به مردم تحلیل میکردند. طالبان انتخابات، آرای مردم، تشکیل احزاب سیاسی و تشکلهای اجتماعی را نیز بر نمیتافتند و همه پرسی را شیوة تقلید غیر اسلامی میدانستند و به جای تدوین قانون اساسی، برداشتهای قشری خود را از قرآن و سنت به رسمیت میشناختند.
نیاز به تذکر نیست که از اندیشة وحدت اسلامی نیز با توجه به اعمال طالبان، فقط وحدت قبایل پشتون در مقابل سایر اقوام افغانستان به منظور بازگرداندن سلطة سابق آنها مد نظر طالبان بوده است.
کادر رهبری دینی ـ سیاسی طالبان نیز در دست افرادی کم سواد قرار داشت و در رأس آنها تنها ملاعمر از اندکی سواد سنتی برخوردار بود. طالبان پس از تصرف کابل در سال 1996 م تشکیلات سیاسی خود را «امارت » و ملاعمر را «امیر المؤمنین» نامیدند. آنان میخواستند بدین ترتیب تحت تأثیر افکار سلفی، خلافت اسلامی را بازسازی کنند.
مقایسة طالبان از نظر دیگران
پیتر مارسدن از کسانی است که کتابی جامع در مورد طالبان دارد. وی شباهتهایی بین جنبش طالبان و دیگر جنبشهای اسلامی یافته است. از نظر وی شباهتهای جنبش با اخوان المسلمین از این قرارند:
1. با توجه به معنای ضمنی سخنان و اقدامات آنها، اسلام صرفاً اعتقادی فردی نیست؛ بلکه نظامی است شامل همة جنبههای اجتماع از نظر فردی و ارتباط فرد با جامعه و دولت. بنابر این، دولت به هیچ وجه موجودی عرفی و امری محدود به حوزة خصوصی نیست. دولت تجسم کلی ارزشهای اسلامی است که از حمایت جامعه برخوردار است و ادامة حیاتش به تعهد شهروندان به رعایت این ارزشها و حراست از آن بستگی دارد.
2. نهضت حق دارد بر ضد آن حکومت اسلامی که تصور میرود از طریق اسلام راستین خارج شده است، اسلحه به دست گیرد. سوء قصد به انور سادات که مسلمان بود، ولی بر اساس اعمالش بر ضد منافع مسلمین رفتار کرده بود، سابقة آشکاری است از ساقط کردن حکومتی از طریق جهاد که ادعای اسلامی بودن دارد، اما بر ضد ارزشهای اسلامی اقدام میکند. بنابر این، در عین حال که ربانی، مسعود و حکمتیار، رهبران احزاب اسلامی بودند، و ربانی استاد الهیات بود، ناتوانیشان در ایجاد حکومت واحد اسلامی، اقدام نظامی بر ضد آنها را توجیه میکرد. کشتن نجیب الله که در عین اعلام هواداری از اسلام، به ارزشهای مادی اتحاد شوروی باور داشت، لزوماً با این اصل سازگار نیست.
به نظر پیتر مارسدن از شباهتهای دیگر اخوان المسلمین و طالبان، اعتقاد صرف به قانون شرع در مقایسه ایجابی این دوست. در عین حال که هر یک از این دو گروه تفسیر خاص خود را از شرع دارند، هر دو ملاک اصلی و مبنای هدایت عملکردهای دولت و افرادشان را قانون شریعت میدانند. مارسدن همچنین انتخاب رهبر از طریق اجماع و اطاعت از او را وجه تشابه دیگر این دو جنبش میداند.
مارسدن بین این دو جنبش از نظر پیروان تفاوتیمیبیند و میگوید:
«به سادگی نمیتوان گفت که پیروان جوان طالبان دارای همان انگیزشهای جوانان عضو اخوان المسلمین هستند. در عین حال که رزمندگان پیرو طالبان نسبتاً بیسوادند و از این بابت مشخص است که از عهدة درگیری و جنگ بر آمدن، به مراتب عاملی برجستهتر از مواجهه با کمبودهاست، با این حال میتوان گفت که هواداران طالبان که از اردوگاههای پناهندگان در پاکستان برخاستهاند، به واسطة تماس با سازمانهای کمک رسانی و به واسطة گزارشهای تلویزیونی که احتمالاً در شهرهای مجاور دیدهاند،بیشتر در معرض وفور و رفاه غرب بودهاند. همچنین باید از سوء استفادهها و فساد توزیع جیرة غذایی در اردوگاهها آگاه باشند. مجاهدین حاضر در اردوگاهها از طریق احزاب آموزش نظامی دیدهاند و در کنار آن در «مدرسههای» اردوگاه تعلیمات اولیة دینی گرفتهاند و بعضی نیز قبلاً تجربة نبرد در کنار این یا آن مجاهدین را داشتهاند. سالهای اقامت در اردوگاهها پناهندگان احساس هویت را کاهش میدهد و در نتیجه شخص در برابر جنبشی که توانایی ایجاد ثبات و پیشرفت داشته باشد، آسیب پذیر میسازد»
وی در ادامه میگوید:
«در مرام طالبان مفهوم پان اسلامیسم وجود ندارد. اگر هم اثری از آن باشد در رقابت با سایر جبنشهای اسلامی از لحاظ خلوص، نسبی است. در نگرش آنان همچنین عنصر ناسیونالیستی نیرومندی وجود دارد. توجه مطلق به لزوم سلطه بر یک تمامیت جغرافیایی موسوم به افغانستان و اعلام انکار وحشت همسایگان شمالی از گسترش مرام آنان در بین مسلمانان آسیای مرکزی، در اینجا مشهود است. تقریباً مثل این است که در توجه صرف آنها به تسخیر یا به قول خودشان، به آزادسازی افغانستان، آرزوی درمان یک بیمار، یک قربانی ستم و کشاکش مدنی نهفته است که اگر فوراً اقداماتی اساسی به عمل نیاید، در خطر نابودی سریع قرار دارد. در اینجا درمان، اسلام است.»
پیتر مارسدن همچنین شباهتهایی بین جنبش طالبان و جنبش وهابیت میبیند که از این قرارند:
هر دو مردانی را بسیج کردند که به خاطر تسلط بر کشور آمادة شهرت بودند، حکومتی را سرنگون کردند که غیراسلامی انگاشته میشد و دولتی اسلامی تشکیل دادند. هر دو میگفتند که تفسیر (اجتهاد)شان دربارة اسلام تنها تفسیر صحیح است. حق اجتهادی که وهابیها آوردند، ظاهراً عنصری ذاتی در مرام طالبان است. آنان در رد انتقاداتی که از جمله دولت اسلامی ایران بر آنان وارد میکند، مبنی بر اینکه نظام اعتقادیشان با اسلام منطبق نیست، اظهار داشتهاند که تفسیر آنان از اسلام اعتبار و خلوص بیشتری نسبت به تفسیر دولت ایران دارد. بنابر این، این برداشت وجود دارد که تفسیر عامی در سراسر جهان اسلام نمیتوان از اسلام کرد، بلکه همچنان تفسیرهای مجددی برای وصول به خلوص بیشتر از آن صورت میگیرد.
زهدگرایی افراطی که در ایدئولوژی وهابی آشکار است و در ممنوعیت موسیقی و رقص و تنفیذ شعائر و مراسم مذهبی تجلی میکند، در مراسم طالبان نیز هویداست. تشکیل ادارة امر به معروف و نهی از منکر و تأکید فراوان بر اجرای احکام و مقررات، مستقیماً از آیین وهابی اقتباس شده است. تمرکز فراوان بر زدودن فساد به عنوان توجیه جهاد به عنوان هدف،مشابهت دیگر است. با این حال، طالبان ظاهراً در حمله به فساد پرشورتر از وهابیهاست.
به نظر پیتر مارسدن، طالبان به خاطر سست نشدن عزم سربازانشان در نیل به هدف تسلط بر کل افغانستان، آشکارا در مقابل فشارهای غرب مقاومت میکردند و بیم آن داشتند که هر گونه اصلاح و تعدیل رویه در پاسخ به فشارهای غرب، این اتهام را از سوی پیروانشان متوجه آنان سازد که دیگر در راستای جهاد، که مردان به خاطر آن شهید شدهاند، عمل نمیکنند. همچنین پیتر میگوید که طالبان ضمن رد سوسیالیسم، عدالت اجتماعی را نیز چیزی بیش از احسان و صدقات و خیرات اسلامی از طریق زکات نمیداند. از وحدت با سایر نواحی جهان اسلام یا جهان سوم نیز خبری نیست، بلکه آنان غالباً کشورهای اسلامی را متهم میکنند که به آن درجه از خلوص لازمة یک دولت اسلامی نرسیدهاند.
از نظر پیتر مارسدن شباهتهای بسیار بین انقلاب اسلامی ایران و جنبش طالبان وجود دارد که از این قرارند:
1. اقدام هر دو در بسیج تودة مردم که از نخبگان نسبتاً قدرتمندو مرفه حاکم رانده شده بودند؛
2. احساس تضاد طبقاتی بین طبقة متوسط برخوردار و غربی مأب با مستمندان شهری و روستایی که در افغانستان مردم عادی چنین احساسی را از احزاب مجاهدین برخوردار از پولهای خارجی و نیز پولهای بازار سیاه داشتند؛
3. اینکه اسلام دینی جامع و فراگیر است و دولت اسلامی بایست حوزههای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و قضایی را در بر گیرد.
4. مشارکت سطح بالایی از جوانان که علاوه بر این دو نهضت در اخوان المسلمین نیز دیده میشود و هر سه از رادیکالیسم، شور، خلوص و نیز سازش ناپذیری در جوانان بهرهمند بودهاند؛
5. ساده زیستی رهبران دینی و تکیه آنان در مشورت با علمای اسلامی.
علاوه بر تفاوت بهرة علمی رهبران جنبش طالبان و انقلاب اسلامی ایران، تفاوت دیگر از نظر مارسدن در برنامهریزیهای قبلی برای ایجاد حکومت است. در انقلاب ایران طرح دقیقی از ساختار حکومت و سازماندهی در نظر رهبر بود، در حالی که طالبان به طور تصادفی به قدرت رسیدند؛ گر چه ممکن است قبلاً یا پس از حکومت، توصیههایی از حامیان خود به طور عمده دربارة استراتژیهای نظامی و حفظ قانون و نظم در سازمان حکومت خود دریافت کرده باشند. سخنانی در نحوة اصلاح تشکیلاتی اداری حکومت در جنبش طالبان گفته شد و نیز اندکی توجه برای ترغیب مردم به مرام طالبان معطوف گردید، ولی این به اندازة روند تبلیغ عقیدتی بسیار پیچیده در ایران نبود. در ادامه پیتر مارسدن میگوید:
طالبان تا حدی بر تنفیذ و تقویت باورها و ساختارهای سنتی و تا حدودی بر قوه قهریه و ترس برای اعمال مرام خود تکیه دارد. این شیوه البته در ایران نیز به کار میرود، اما این کشور به طور مؤثری از رسانههای جمعی، از تشکیلات مختص این امر، و از نظام آموزشی برای ترویج ایدئولوژی مورد حمایت دولت استفاده میکند.
در نهایت از نظر پیتر مارسدن، طالبان از جنبشی خاص الهام نگرفتهاند. اما اعضای آن در محیطی پرورش یافتهاند که بسیاری از ایدهها در آن رایج و جاری بوده است. مثلاً طالبان به طور آشکار در تشکیل ادارة امر به معروف و نهی از منکر، از جنبش وهابیت تأثیر گرفتهاند. وی تأکید میکند که نباید تأثیر و نفوذ سایر جنبشهای اسلامی را از نظر دور داشت؛ حتی اگر چنین به نظر آید که طالبان، حداقل، به طور عمده از آداب و رسوم افغان دربارة اسلام (پشتونْوالی) بهره میبرند.
پیتر مارسدن در یک نگاه کلی چنین مقایسهای را انجام داده است، ولی احمد رشید در یک نگاه جزئی در سطح داخلی افغانستان میگوید:
تعبیر طالبان از اسلام، جهاد و تغییرات اجتماعی در افغانستان امری غیر عادی و غریب است؛ چرا که ظهور این جنبش به هیچ کدام از گروههای عمده اسلامگرا که در سراسر دوران جنگهای ضد شوروی سر بر آوردند، شباهتی ندارد. طالبان نه تحت تأثیر اسلام گرایان افراطی و اخوان المسلمین قرار دارند و نه صوفی،عارف و سنتگرا به شمار میروند. آنان با هیچ طیف از افکار و جنبشهای اسلامی که بین 1979 تا 1994 م در افغانستان ظهور یافت، تناسبی ندارند. میتوان گفت که انحطاط و زوال مشروعیت تمام این گرایشها (اسلام گرایان تندرو، صوفی مسلکان و سنتگرایان) در جریان آشکار و آزمندانه کشمکش قدرت، یک خلاء ایدئولوژیک به وجود آورد که زمینه ظهور طالبان را فراهم نمود. طالبان در افغانستان واقعاً منحصر به فرد هستند. آنان جز برداشت خاص خود از اسلام هیچ نوع تفسیر دیگر را قبول ندارند. اما آنان در عین حال دارای یک پایگاه ایدئولوژیک هستند؛ این پایگاه ایدئولوژیک عبارت است از شکل افراطی جنبش «دیوبندی» که توسط احزاب اسلامی پاکستان در اردوگاههای مهاجرین افغان در پاکستان تبلیغ میشد. «دیوبندیسم» به عنوان شاخهای از سنی حنفی،در افغانستان سابقه داشته است، اما تفسیر طالبان از این طریقه در هیچ جایی از جهان اسلام نظیر ندارد.( رشید،ص 143 )
وی ضمن بیان تاریخچهای از فرقة دیوبندی در هند میگوید:
دیوبندیها میخواستند نسل جدید و آموزش دیدهای تربیت کنند که بر اساس آگاهی، تجربیات معنوی، شریعت و طریقت، ارزشهای اسلامی را احیا نماید. آنها در نظر داشتند با تدریس نحوه تفسیر شریعت، متون کلاسیک دینی را با واقعیتهای موجود سازگار نمایند. دیوبندیها اگر چه با کلیه اشکال سلسله مراتب در جامعه اسلامی مخالفت میکردند، برای زنان نقش عمدهای قائل نبودند و مذهب شیعه را قبول نداشتند؛ اما طالبان این دیدگاهها را با چنان افراطیگری مطرح میکنند که دیوبندیهای اولیه را به فراموشی میسپارند.
احمد رشید در ادامه با اشاره به کشمکش خونین بین جنبشخالص مذهبی دیوبندیِ موسوم به «جمعیت العلماء اسلام» و جماعت اسلامی پاکستان از دهة هفتاد میلادی به بعد،در مورد تأثیر مذهبی و ایدئولوژیک جمعیت العلماء بر طالبان میگوید:
در حالی که جماعت اسلامی و ISI در طی دهة هشتاد به پشتیبانی حزت اسلامی حکمتیار میپرداخت، جمعیت العلما صدها مدرسه در منطقه پشتون نشین ایالت سر حد پاکستان ایجاد کرده بود که در آنها جوانان پاکستانی و مهاجران افغان از امکانات تحصیل رایگان، تغذیه، خوابگاه و آموزش نظامی بهرهمند میشدند. در این مدارس، نسل جدید افغانها برای دوره پس از شوروی تربیت میشدند. اگر چه دیوبندیها از حمایت سیاسی برخوردار نبودند، رژیم نظامی ضیاء الحق به مدارس کلیه فرقههای مذهبی کمک مالی میکرد.
اغلب این مدارس در نواحی روستایی و در اردوگاههای آوارگان افغانی قرار داشت و توسط ملاهای کم سوادی اداره میشد که با برنامههای اصلاح گرایانه اولیه دیوبندیها فاصله بسیار داشتند. تفسیر آنان از شریعت به شدت متأثر از «پختون والی» یا مقررات قبیلهای پشتونها بود. در عین حال، تأمین مالی این مدارس توسط عربستان سعودی و احزاب طرفدار کیش وهابیت که جمعیت العلما نیز از جمله آنان بود، باعث شد تا از آنها ستیزه جویانی بیرون آیند که عمیقاً به مجاهدین دوران اشغال شوروی بدبین بودند. پس از تسخیر کابل در 1992 م توسط مجاهدین نیز ISI همچون گذشته، تأثیر رو به رشد جمعیت العلما را بر پشتونهای جنوبی نادیده گرفت. جمعیت العلما از نظر سیاسی در انزوا قرار داشت و با نخستین دولت بینظیر بوتو (1980 ـ 1990 م) و اولین دولت نواز شریف (1190 ـ 1193 م) مخالفت ورزید.
اما در انتخابات 1993 م جمعیت العلما با «حزب مردم» پاکستان که به رهبری بینظیر بوتو برنده شد، متحد گردید و بدین ترتیب بخشی از ائتلاف حاکم را تشکیل داد. دستیابی جمعیت العلما به اهرم قدرت برای نخستین بار این زمینه را فراهم کرد که روابط نزدیکی با ارتش، ISI و وزارت کشور به سرپرستی ژنرال نصرالله بابر برقرار نمایند. بابر در جست و جوی یک گروه جدید پشتون بود تا بتواند بخت و اقبال را به پشتونهای افغانستان باز گرداند و راه بازرگانی پاکستان را به آسیای میانه از طریق افغانستان هموار کند؛ و جمعیت العلما این فرصت را به او داد. مولانا فضل الرحمن، رهبر جمعیت العلما، به ریاست «کمیته دائمی مجمع ملی در امور خارجی» رسید و به این ترتیب برای اولین بار بر سیاست خارجی پاکستان تأثیرگذار شد. او با استفاده از موقعیت جدیدش از یک سو به منظور یافتن حامیان سیاسی برای طالبان به واشنگتن و پایتختهای کشورهای اروپایی سفر کرد، و از سوی دیگر به قصد جلب کمکهای مالی برای آنان به عربستان سعودی و کشورهای خلیج رفت.
دیوبندیسم سنتی که سلسله مراتب متمرکز نداشت و اکنون قادر نبود به کمک هیچ ملای سرشناس محلی و تحصیل کرده مدرسهای بگشاید، به شاخههای مختلف و جناحهای افراطی تقسیم شده بود که همه به سرچشمه اصلی جمعیت العلما میرسیدند. مهمترین شاخه این جنبش را مولانا سمیع الحق رهبری میکرد. او رهبری سیاسی و مذهبی، عضو «مجمع ملی» و سناتور بود که مدرسهاش مهمترین مرکز آموزش رهبران کنونی طالبان به شمار میرفت. دست کم هشت وزیر کابینه طالبان و بیش از بیست والی (استاندار)، فرمانده نظامی، قاضی و مقامهای ارشد اداری طالبان در سال 1996 م، در زمره فارغ التحصیلان «دار العلوم حقانیه» مولانا سمیع الحق بودند. یونس خالص و محمد نبی محمدی از رهبران با سابقه احزاب مجاهدین، هر دو در مدرسه حقانیه تحصیل کرده بودند. مدرسه حقانیه در «اخورا ختک» در ایالات سرحد (پاکستان) واقع است. طلاب این مدرسه یک دوره هشت ساله مطالعات اسلامی را میگذرانند و پس از دو سال دیگر به دریافت دانشنامه مفتخر میشوند. تأمین مالی این مدرسه از طرف دولت است و طلاب در آن به صورت رایگان تحصیل میکنند.
احمد رشید در مصاحبهای که با مولانا سمیع الحق انجام داده است، ضمن بیان گلایة این رهبر جنبش دیوبندی از ISI در مورد حمایت از حکمتیار و جماعت اسلامی، سخنانش را در مورد رهبر طالبان نقل میکند. مولانا میگوید:
قبل از سال 1994 ملا عمر را نمیشناختم، چون او در پاکستان درس نخوانده است. اما اطرافیان وی طلاب حقانیه بودند و بارها به دیدنم آمده و بحث میکردند که چه باید کرد. من آنان را نصیحت کردم که حزب تشکیل ندهند، چرا که ISI هنوز سعی میکرد احزاب مجاهدین را علیه یکدیگر تحریک کند، تا آنها را در چند دستگی نگه دارد. به طلاب پیشنهاد کردم یک جنبش طلبگی به راه اندازند. هنگامی که جنبش طالبان شکل گرفت، من به ISI گفتم که بگذارید طلبهها افغانستان را تسخیر کنند.
اولین بار در سال 1996 با ملاعمر در سفری به قندهار دیدار کردم و مفتخرم که او به عنوان امیر المؤمنین انتخاب شده است. او نه پولی داشت، نه قبیلهای و نه سابقهای؛ اما نزد همگان از احترام برخوردار بود و از همین رو لطف خداوند شامل حالش شد. از نظر اسلام هر کس حافظ صلح و امنیت باشد، میتواند به عنوان امیر انتخاب شود. وقتی پاکستان درهایش را به روی انقلاب اسلامی بگشاید، رهبری آن دیگر با پیرمردانی چون من نیست، بلکه مردان ناشناختهای که از میان مردم بر میخیزند، به رهبری آن بر خواهند خاست.
احمد رشید در ادامه به پاسخ مولانا سمیع الحق در مورد درخواست نیرو از طرف ملاعمر در 1997 م (پس از شکست طالبان در مزار) اشاره میکند که مولانا مدرسهاش را بست و هشت هزار نفر طلبه آن را به کمک ملاعمر فرستاد. همچنین احمد رشید به همکاری یک جناح دیگر از جنبش دیوبندی در فرستادن نیرو به افغانستان و نیز همکاری سپاه صحابه با طالبان و بهرة جمعیت العلما از طالبان میپردازد.
احمد رشید میگوید:
روابط طالبان با برخی از گروههای افراطی پاکستان به دلیل اشتراکات فراوان از استحکام زیادی برخوردار است. چند تن از رهبران دیوبندی در هر دو سوی مرز به قبایل پشتون درانی قندهار و چمن پاکستان تعلق دارند. دیوبندیها مخالف ساختار قبیلهای و فیودالی هستند و به همین دلیل، طالبان ساختار قبیلهای و رهبری رؤسای قبایل را قبول ندارند. از دیگر اشتراکات طالبان با جنبش دیوبندی، مخالفت شدیدشان با ایران و شیعیان است. اکنون دیوبندیهای پاکستان خواستار تحقق انقلاب اسلامی به سبک طالبان در پاکستان هستند.
طالبان به وضوح سنت اصلاح طلبی و آموزههای دیوبندی را با سختگیریهای شان کم ارج نموده، هر نوع بحث و جدلی را گناه و بدعت به شمار میآورند. آنان با چنین کاری افراط گرایی جدیدی را در پیش گرفته و نوعی الگوی انقلاب اسلامی را مطرح میکنند که برای دولتهای منطقه تهدید کننده است. در حالی که مسعود و حکمتیار با نوگرایی مخالفت نیستند، طالبان به شدت با آن مخالفت ورزیده، تمایلی به شناخت و قبول نظریات جدید، پیشرفت و توسعه اقتصادی ندارند.
طالبان با تاریخ اسلام و افغانستان،علوم دینی، تفسیر قرآن و پیشرفت علمی و سیاسی جهان اسلام در قرن بیستم کاملاً بیگانهاند. در حالی که بنیادگرایی اسلامی در قرن بیستم دارای تاریخ طولانی مباحث علمی مکتوب است، طالبان از چنین چشم انداز و سابقه تاریخی بی بهرهاند. آنان هیچ گونه دیدگاه مدون و تحلیل علمی از تاریخ اسلام و افغانستان ندارند. طالبان از مباحثاتی که درباره بنیادگرایی اسلامی در سراسر جهان جریان دارد، اطلاع چندانی ندارند و درکشان درباره تاریخ کشورشان از این هم کمتر است.
چنین بیاطلاعی نوعی واپسگرایی به وجود آورده است که برای طالبان جای هیچگونه بحث و مناظرهای، حتی با همکیشان مسلمانشان، باقی نگذاشته است.( رشید صص 144-150)
نتایج
جنبش طالبان در یک زمینة بحران داخلی و در شرایط رقابتهای شدید قدرتهای بزرگ و منطقهای و همسایه به وجود آمد و پاکستان آن را پشتیبانی کرد. این جنبش از ابتدا مسلحانه و به شدت سیاسی بود. تحلیل تاریخی عوامل پیدایش بحرانهای زمینهساز آن به ترکیب قومی ـ نژادی و مذهبی مردم افغانستان بر میگردد. اساسیترین عامل بحرانی شدن اوضاع داخلی، هجوم ارتش سرخ به افغانستان بود. در اثر اتحاد استراتژیک غرب و عربستان، مقابله با این هجوم از طریق پاکستان آغاز شد و در نهایت به پیروزی مجاهدین و تسریع فروپاشی شوروی انجامید.
در نتیجه اسلامگرایی رشد نمود، ولی برنامههای مقابله با این رشد به طور سرّی در جریان بود. با مطرح شدن منافع اقتصادی آسیای میانه، از طرف جبهة غرب، جنبش تحریک گردید تا مجاهدین را از صحنة قدرت افغانستان بردارد، ولی موفق نشد. حاکمیت سرمایه در پشت صحنة قدرت سیاسی آمریکا با طمع تحرک به اقتصاد خستة خود، این جنبش سیاسی را تحریک کرده بود و در نهایت هم با دخالت نظامی مستقیم آن را سرکوب نمود.
افکار این جنبش سرّی تحت تأثیر جنبش بنیادگرای شاه ولی الله در هند و دیوبندیهای پاکستان و نیز جو صوفیانة فرقة نقشبندیه در داخل افغانستان است. جنبش هیچ وقت افکار خود را بیان نکرده، ولی قشری گری و افکار جزمی و پایبندی آن به پشتونْوالی، با مقاومت طوایف دیگر در افغانستان رو به رو گردید. بازتاب جهانی این عقاید و اعمال نیز «اسلام = خشونت» را تبلیغ نمود.
جنبش طالبان یک جنبش شدیداً بنیادگرای سیاسی ـ نظامی و به لحاظ فکری تحت تأثیر جنبشهای شبه قاره هند بود؛ هر چند شباهتهایی نیز با سایر جنبشها داشت.
حزب اسلامی افغانستان
حزب اسلامی افغانستان(Islamic Party of Afghanistan)، به رهبری آقای گلبدین حکمتیار، یکی از دوشاخه ی مهم جنبش اسلامی سنی، مشهور به جنبش اخوان المسلمین، در افغانستان است که در اواخر سال 1347 در دانشگاه کابل شکل گرفت. این جنبش زمانی مطرح شد که تظاهراتی در اعتراض به توهین کمونیست ها به قرآن کریم توسط دانشجویان مسلمان به راه انداخته شد.
دانشجویان کمونیست در شب جمعه
21 رمضان سال 1349، قرآن عظیم الشأن را از طبقه ی سوم خوابگاه دانشجویان
دانشگاه کابل به غرض اهانت به این کتاب الهی به بیرون انداختند. دانشجویان
مسلمان در اعتراض به این عمل زشت کمونیست ها، به سوی شورای ملی افغانستان
راهپیمایی کردند. علاوه برآن، نمایش فیلمی به نام « بی خدایی» در انستیتیوت
پلی تکنیک و تجلیل نشریه ی« پرچم» از یکصدمین سالروز تولد لنین، خشم مردم
بویژه علمای دینی را بر انگیخت. علما و طلاب دینی در اعتراض به عملکرد
کمونیست ها و بی تفاوتی دولت و مقام سلطنت، در مسجد جامع پل خشتی کابل تحصن
کردند؛ اما نیرو های امنیتی در نیمه شب 14/2/1349 به مسجد حمله نموده آن
ها را دستگیر و پراگنده ساختند. بعد از رویداد های پیش گفته راهپیمایی های
دانشجویان مسلمان که سایر اقشار مردم اعم از شیعه و سنی در آن شرکت می
کردند به مناسبت های مختلف و با تلاش های آقایان عبدالرحیم نیازی، سیف
الدین نصرتیار، گلبدین حکمتیار و ... ادامه یافت و جنبش اسلامی سنی در
دانشگاه کابل به عنوان گروه « جوانان مسلمان» مشهور شد.
به
نظر می رسد که بعد از مرگ عبدالرحیم نیازی، اولین جرقه ی اختلاف در ابتدای
شکل گیری جنبش اسلامی سنی ( اخوان المسلمین) در دانشگاه کابل زده شد؛ چرا
که بر اساس ادعای آقای حکمتیار، در اولین جلسه ای که برای تأسیس شورای
رهبری این جنبش در 12 مهر سال1350 در مسجد پلی تکنیک) در کابل برگزارشد،
جناح برهان الدین ربانی شرکت نداشت.
در این جلسه حبیب الرحمان،
دانشجوی پل تخنیک، مولوی حبیب الرحمان، استاد دانشکده ی شرعیات، استاد غلام
ربانی عطیش، سیف الدین نصرتیار و گلبدین حکمتیار، دانشجویان دانشکده ی
مهندسی کابل، شرکت داشتند. بعد از کودتای1352، که سردار محمد داوود خان به
قدرت رسید، جنبش اخوان المسلمین، متهم به طرح بر اندازی رژیم داوود خان شد و
در 1353، عده ای از سران این جنبش با حدود300 نفر از اعضای آن دستگیر
شدند. استاد غلام محمد نیازی، عبدالرسول سیاف، ربانی عطیش، عبدالقادر
توانا، استاد سید عبدالرحمان، استاد سربلند خان، دکتر شمس الحق و عبدالشکور
دانشجویان دانشکده ی طب ننگرهار، مولوی محمد نسیم، سید عمر شارقی، سید
احمد، مهندس محمد امان و استاد میرانگل از جمله ی دستگیر شدگان بودند.
گلبدین حکمتیار، مولوی حبیب الرحمان و برهان الدین ربانی به مناطق قبایلی
در پاکستان پناه بردند. پناهندگان، در پاکستان مورد حمایت ذوالفقار علی
بوتو، نخست وزیر پاکستان و حزب جماعت اسلامی پاکستان قرار گرفتند و در سال
1354 به کمک پاکستانی ها طرح عملیات نظامی وسیعی را علیه رژیم محمد داوود
خان اجرا کردند. این عملیات که با رهبری آقای حکمتیار در مناطق ننگرهار،
لغمان، پکتیا و پنجشیر انجام شد با شکست مواجه گردید و در نتیجه ی آن نه
نفر از اعضای جنبش کشته و 282 نفر دیگر دستگیر شدند. فرماندهی این عملیات
را در پنجشیر، احمدشاه مسعود به عهده داشت. بعد از عملیات نا موفق سال
1354، جنبش اسلامی سنی به دو گروه رقیب، یعنی حزب اسلامی و جمعیت اسلامی
تبدیل شد که حزب اسلامی تاریخ تأسیس خود را فروردین سال 1348 و جمعیت
اسلامی سال 1352، اعلام می کنند.
حزب
اسلامی افغانستان، بعد از کودتای کمونیستی 1357، به عنوان یکی از مهمترین و
پر قدرت ترین گروه جهادی ظاهر شد و مورد توجه ویژه ی پاکستانی ها و بخصوص
شخص ضیاء الحق رئیس جمهورآن کشور قرار گرفت، طوری که به ادعای گروههای
رقیب، در طول دوران جهاد حدود60 در صد از کمک های تسلیحاتی و نظامی امریکا و
کشور های عربی که از طریق پاکستان به مجاهدین داده می شد در اختیار حزب
اسلامی آقای حکمتیار قرار می گرفت. البته، این کار اگر صورت گرفته باشد، نه
تنها بخاطر روابط خوب حکمتیار با پاکستانی ها و سایر ملاحظات، بلکه تا حد
زیادی به قدرت و استحکام نسبی تشکیلاتی حزب اسلامی و مدیریت آقای حکمتیار
هم تعلق داشت. در دوران جهاد، حزب اسلامی در مقایسه با دیگر احزاب اسلامی
دارای تشکیلات منسجم و متمرکز بود و به همین دلیل افراد و عناصر نا مسلمان و
وابسته به جریان های غیر اسلامی کمتر می توانستند در آن نفوذ کنند. در
تشکیلات حزب اسلامی، امیر حزب بالا ترین مقام را داشت و بر تمامی ارگان های
حزب مسلط بود. بعد از امیر حزب، معاون حزب که معاون امیر هم محسوب می شد
به عنوان با صلاحیت ترین شخص در تشکیلات حزب اسلامی در مقابل امیر حزب،
مسؤولیت داشت
حزب اسلامی
افغانستان با وجود تشکیلات متمرکزی که داشت از بدو تأسیس گرفتار اختلاف ها و
انشعاب ها گردید. مولوی محمد یونس خالص درسال1357، درهمان آغازکاربا
حکمتیار بر سر مسأله ی امارت و رهبری حزب اختلاف پیدا کرده و انشعاب کرد،
اما با همان عنوان حزب اسلامی افغانستان، به کار خود ادامه داد. قاضی محمد
امین وقاد که ملتیار هم نامیده می شد، در سال 1364 تحت عنوان« داعیه ی
اتحاد اسلامی مجاهدین افغانستان » از حزب اسلامی جدا شد و در همان سال
مولوی جمیل الرحمان نیز انشعاب نموده و گروه « جماعت الدعوت الی القرآن
والسنه» را در ولایت کنردرشرق افغانستان تأسیس کرد. علاوه بر آن، افرادی
دیگری چون محمد بلال نیرم ، قوماندان دیدار، دکتر شمس، قاضی عبدالرحیم
کشککی و ... از حزب اسلامی جدا شدند و این جریان تا زمانی که حزب رمقی داشت
ادامه یافت. آخرین انشعاب را قبل از سقوط طالبان از حزب اسلامی، همایون
جریر و وحیدالله سباوون انجام دادند و بدنه ی اصلی حزب در داخل افغانستان
به دلیل وابستگی قومی به طالبان پیوستند.
آقای
حکمتیار به عنوان رهبر حزب اسلامی، با حمله ی امریکا به افغانستان به
مخالفت بر خاسته در صف طالبان قرار گرفت و تا کنون (سال1386) به مبارزه ی
مسلحانه با نیرو های خارجی و دولت آقای کرزی ادامه می دهد. در چنین شرایطی
عده ای از اعضای حزب اسلامی به زعم خود شان حکمتیار را کنار زده و به دولت
پیوستند.
حزب اسلامی افغانستان،
دردوران جهاد از نظر اعتقادی و سیاسی رادیکال ترین حزب اسلامی سنی در
افغانستان به شمار می رفت. این حزب خواستار تشکیل حکومت اسلامی بر مبنای
فقه حنفی است و در طول دوران مبارزه مخالفت خود را با قدرت های استکباری
شرق و غرب اعلام کرده است. حزب اسلامی با وجودی که به طور غیر مستقیم بیشتر
از گروه های دیگر از کمک های امریکا و غرب در دوران جهاد بر خوردار می شد،
همواره با نفوذ امریکا و غرب در افغانستان مخالفت می نمود و گروه های به
اصطلاح ملی گرا و طرفداران ظاهر شاه را به دلیل وابستگی به غرب سرزنش می
کرد. آقای حکمتیار در این رابطه می نویسد : « ما بین وابستگی به شرق تا
وابستگی به غرب تفاوت قایل نیستیم ؛ ما بین ببرک و کسی که توسط امریکایی ها
و غربی ها عنوان می شود هیچ تفاوتی قایل نیستیم»
متأسفانه
با استفاده از ضعف سیاسی و ایدئولوژیک رهبری حزب اسلامی در دوران جهاد و
بعد از آن، این حزب آگاهانه یا نا آگاهانه در جهت فراهم شدن زمینه برای
تحقق اهداف امریکا و پاکستان در افغانستان به کار گرفته شد و بعد از این که
تاریخ مصرف آن از نظر کشور های مذکور به سر رسید با راه اندازی جریان
طالبان، این حزب را از صحنه خارج ساختند. رهبری حزب اسلامی نتوانست اولاً
اهداف دراز مدت کشور های امریکا و پاکستان را در منطقه و افغانستان درست
درک و تحلیل کند و ثانیاً نتوانست سلطه جویی قومی و قدرت طلبی شخصی و گروهی
را که با ایدئولوژی اسلامی حزب در تضاد بود قربانی نهضت اسلامی نماید و به
همین دلیل با تمام قدرت و توانایی که داشت شکست خورد و در قربانی ساختن
جهاد و نهضت اسلامی مردم افغانستان، در کنار سایر گروه ها و احزابی به
اصطلاح جهادی سهم گرفت.
با وجود
اشتباهات سنگین و جبران نا پذیر حزب اسلامی، کارنامه های این حزب را در در
دوران جهاد نمی توان نا دیده گرفت. حزب اسلامی در کنار مسائل نظامی و سیاسی
به مسائل فکری و فرهنگی نیز توجه جدی داشت و افراد زیادی را در پاکستان و
در کشورهای اروپایی در رشته های مختلف تربیت نمود و در صورتی که دولت را در
دست می گرفت نیروی انسانی قابل توجهی در اختیار داشت. آقای حکمتیار
رهبرحزب اسلامی، شخصاً به امور فرهنگی اهتمام داشت و تا آن زمان بیش از 33
رساله منتشر ساخته بود. حزب اسلامی نشریات متعددی را به زبان های مختلف
منتشر می می کرد. نشریه ی شهادت، ارگان نشراتی حزب اسلامی که به زبان های
فارسی و پشتو منتشر می شد در سال 1357 تأسیس گردیده بود. مجله ی شفق، به
زبان های فارسی و پشتو در سال1360 در پیشاور، تأسیس شد، هجرت به زبان اردو،
پیام زن مسلمان، آزادی، الصبح (در اروپا منتشر می شد)، مجله ی مجاهدین به
زبان انگلیسی، مجله ی الموقف به زبان عربی، نشریه ی البدر در هلند، پیک
آزادی، مجله ی وحدت به زبان ترکی در آلمان، مجله ی الجهاد به زبان عربی در
پیشاور، مجله ی کلتور به زبان آلمانی در آلمان، مجله افغان مجاهد به زبان
هلندی در هلند، نشریه ی راه حق در تهران، میثاق ایثار در تهران، قیام 24
حوت هرات در هرات و ... از سوی حزب اسلامی منتشر می شدند.
حزب
اسلامی، یکی از دو حزب قدرتمند جهادی از نظر نظامی بود که تقریباً در تمام
ولایت های افغانستان پایگاه های نظامی داشت. تورن امان الله خان و انجنیر
محمد آصف حکمت، در میدان - وردک، حاجی محمد مسلم یار و بشیر بغلانی در
بغلان، سید جمال و مولوی دْر محمد جویا در تخار، مولوی خردمند، عبدالحی
شیدا و استاد عبدالودود در بدخشان، سید هاشم وحدتیار در زابل، قوماندان
عبدالکریم و پهلوان جمعه گل در هرات، محمد خالد فاروقی در پکتیکا، استاد
زاهد ابراهیمی و فضل حق در ننگرهار، استاد فرید در کاپیسا، حاجی عسکر و
حاجی سرکاتب در قندهار، انجنیر فیض محمد در پکتیا، مصطفی بدر در ولایت لوگر
و ... از فرماندهان و مسؤولان شناخته شده ی حزب اسلامی افغانستان بودند.